I loved be angel
I loved be angel
PART 23
تهیونگ. خیل خب.... من این پرونده ها رو میبرم .... توام حاضر شو برمی گردیم عمارت...( رفت سمت در
ا/ت . ببخشید
تهیونگ. هوم؟ ( سوالی نگاش کرد
ا/ت . میشه به برادرم زنگ بزنم یا یه خبری از خودم بهش بدم باور کن اینطوری خودمم نمیتونم با ذهن باز کار کنم ...
تهیونگ. خبر سلامت بودنتو خودم چند ساعت پیش بهش دادم خانم دکتر نگران نباش..... زود باش حاضر شو ... ( پوزخند
ا/ت . واقعا ؟...ممنونم... الان حاضر میشم
تهیونگ. رفت اتاق کارش و پرونده ها رو گذاشتشون سرجاشون و اومد بیرون و با ا/ت رفتند پایین و سوار ماشین شدن و برگشتن به عمارت ...
تهیونگ. لباس تو عوض کن و بیا پایین شام بخوریم...
ادمین . ا/ت چشم ... رفت تو اتاقش و لباسش رو عوض کرد و یه آبی به دست و صورتش زد و اومد پایین ولی تهیونگ رو پایین پیدا نکرد ...
بیخیال تهیونگ نشست رو مبل که متوجه زنگ خوردن گوشی تهیونگ شد ...
گوشی رو برداشت اما نتونست بفهمه کیه چون اسم فرد رمزی نوشته شده بود ...
ا/ت گوشی رو برداشت و رفت بالا و چند بار در اتاق تهیونگ رو زد اما کسی جواب نداد برای همین در رو باز کرد و وارد اتاق شد ...
با دیدن تم سرد و خشن و تاریک اتاق تهیونگ تنش لرزید و حس بدی بهش دست داد ....
تماس تهیونگ قطع شد و ا/ت به صفحه گوشی زل زد ...
تهیونگ در حموم رو باز کرد و اومد بیرون و ا/ت رو دید اما ا/ت متوجه نشد ...
تهیونگ از اینکه ا/ت بدون اجازه اش وارد اتاقش شده بدجور عصبی شد و رفت سمتش و از پشت هلش داد...
تهیونگ. اینجا چه غلطی میکنی ها ؟ ( بلند و لحن ترسناک
ا/ت . ب..ببخشید ....گوشی... ( آروم
تهیونگ. گوشی رو از دست ا/ت کشید و آروم اومد سمتش و ا/ت متقابلا عقب میرفت تا اینکه پشتش خورد به دیوار ...
هر دو چند سانت باهم فاصله داشتن .. تهیونگ صورتش رو آورد جلو و نگاه ترسناک و روانی طوری به ا/ت کرد و گفت ... ( اگه یک بار دیگه پاتو تو اتاق من بزاری هیچ تضمین نمیکنم بعدش چه بلا هایی سرت بیارم .... پس هواست باشه چیکار میکنی و کجا میری ... فهمیدی ؟ ( لحن ترسناک
ا/ت . از ترس زبونش بند اومده بود فقط آروم سر تکون داد....
ادامه دارد.......
#تابع_قوانین_ویسگون
PART 23
تهیونگ. خیل خب.... من این پرونده ها رو میبرم .... توام حاضر شو برمی گردیم عمارت...( رفت سمت در
ا/ت . ببخشید
تهیونگ. هوم؟ ( سوالی نگاش کرد
ا/ت . میشه به برادرم زنگ بزنم یا یه خبری از خودم بهش بدم باور کن اینطوری خودمم نمیتونم با ذهن باز کار کنم ...
تهیونگ. خبر سلامت بودنتو خودم چند ساعت پیش بهش دادم خانم دکتر نگران نباش..... زود باش حاضر شو ... ( پوزخند
ا/ت . واقعا ؟...ممنونم... الان حاضر میشم
تهیونگ. رفت اتاق کارش و پرونده ها رو گذاشتشون سرجاشون و اومد بیرون و با ا/ت رفتند پایین و سوار ماشین شدن و برگشتن به عمارت ...
تهیونگ. لباس تو عوض کن و بیا پایین شام بخوریم...
ادمین . ا/ت چشم ... رفت تو اتاقش و لباسش رو عوض کرد و یه آبی به دست و صورتش زد و اومد پایین ولی تهیونگ رو پایین پیدا نکرد ...
بیخیال تهیونگ نشست رو مبل که متوجه زنگ خوردن گوشی تهیونگ شد ...
گوشی رو برداشت اما نتونست بفهمه کیه چون اسم فرد رمزی نوشته شده بود ...
ا/ت گوشی رو برداشت و رفت بالا و چند بار در اتاق تهیونگ رو زد اما کسی جواب نداد برای همین در رو باز کرد و وارد اتاق شد ...
با دیدن تم سرد و خشن و تاریک اتاق تهیونگ تنش لرزید و حس بدی بهش دست داد ....
تماس تهیونگ قطع شد و ا/ت به صفحه گوشی زل زد ...
تهیونگ در حموم رو باز کرد و اومد بیرون و ا/ت رو دید اما ا/ت متوجه نشد ...
تهیونگ از اینکه ا/ت بدون اجازه اش وارد اتاقش شده بدجور عصبی شد و رفت سمتش و از پشت هلش داد...
تهیونگ. اینجا چه غلطی میکنی ها ؟ ( بلند و لحن ترسناک
ا/ت . ب..ببخشید ....گوشی... ( آروم
تهیونگ. گوشی رو از دست ا/ت کشید و آروم اومد سمتش و ا/ت متقابلا عقب میرفت تا اینکه پشتش خورد به دیوار ...
هر دو چند سانت باهم فاصله داشتن .. تهیونگ صورتش رو آورد جلو و نگاه ترسناک و روانی طوری به ا/ت کرد و گفت ... ( اگه یک بار دیگه پاتو تو اتاق من بزاری هیچ تضمین نمیکنم بعدش چه بلا هایی سرت بیارم .... پس هواست باشه چیکار میکنی و کجا میری ... فهمیدی ؟ ( لحن ترسناک
ا/ت . از ترس زبونش بند اومده بود فقط آروم سر تکون داد....
ادامه دارد.......
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۱۵.۹k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط