---
---
پارت²
همون شب، اتاق نوا
نوا روی تخت دراز کشیده بود و برگه رو توی دستش فشار میداد. «نوا هان». مادرش سارا هان بوده. پس آقای کیم... بابای واقعیش نیست.
ولی چرا هیچوقت نگفت؟
در اتاق زده شد. یونگی بود.
— بیداری؟
نوا سریع برگه رو گذاشت زیر بالش. — آره... بیا تو.
یونگی اومد نشست لبه تخت. — راستش... نتونستم بخوابم.
— چرا؟
— نمیدونم. یه حسی دارم که تو یه چیزی رو ازم پنهون میکنی.
نوا نگاهش کرد. توی تاریکی، سایه صورت یونگی روی دیوار افتاده بود.
— اگه باشه چی؟
— میخوام بدونم. تو خواهرمی. هر چی باشه باید بهم بگی.
نوا لبش رو گاز گرفت. *خواهرم.* این کلمه توی دلش پیچید.
— باشه. ولی نه الان. وقتی خودم مطمئن شدم، بهت میگم.
یونگی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد بلند شد.
— قول میدی؟
— قول میدم.
یونگی رفت. نوا برگه رو از زیر بالش درآورد و دوباره نگاه کرد. فردا میره پیش بابا... یعنی آقای کیم... و راستش رو میپرسه.
---
فردا، زنگ تفریح دوم
نوا نشسته بود روی نیمکت حیاط و یه کتاب باز کرده بود جلوش، ولی اصلاً نمیخوند. سه تا دختر اومدن سمتش.
— نوا جان! اینم بگیر بده به یونگی! 🥺
یه پاکت آبی با یه روبان نقرهای.
نوا بدون اینکه نگاه کنه، پاکت رو گرفت و مچاله کرد.
— آخه چرا؟!
— گفتم که داداشم دوست نداره.
— تو اصلاً بهش نمیدی! خودت میخوایش!
نوا یخ کرد. — چی میگی تو؟
دختره خندید. — معلومه دیگه. همیشه میای میگیری نامهها رو پاره میکنی. میخوای همه چی مال خودت باشه.
نوا بلند شد. — خواهرشم. حق دارم.
— آره آره. خواهر. معلومه. 🤨
دخترا رفتن. نوا نشست. یه چیزی توی حرفاشون بود که ناراحتش کرد. نه به خاطر حرفشون. به خاطر این که... شاید راست میگفتن.
---
ظهر، خونه
نوا بالاخره رفت تو اتاق آقای کیم. پوشه رو گذاشت روی میز.
آقای کیم رنگش پرید.
— این رو کجا پیدا کردی؟
— توی کمدت. میخوام حقیقت رو بدونم.
آقای کیم نشست روی صندلی. دستاش رو گذاشت رو میز.
— نوا... من میخواستم یه روزی خودم بهت بگم.
— پس راسته؟ من دختر تو نیستم؟
— نه. ولی تو برام از هر چیزی مهمتری.
نوا اشکش گرفت. — چرا نگفتی؟
— میترسیدم. میترسیدم اگه بدونی، دیگه منو به عنوان بابا قبول نکنی.
نوا هیچی نگفت. فقط برگشت و رفت تو اتاقش.
در رو بست. نشست کف اتاق و زد زیر گریه.
چند دقیقه بعد، یونگی در زد.
— نوا؟ باز کن.
— برو.
— نوا، بیا دیگه. چی شده؟
نوا بلند شد و در رو باز کرد. چشماش قرمز بود.
— من خواهر تو نیستم.
یونگی خشکش زد. — چی؟
— من به فرزندی قبول شدم. هیچ نسبت خونیای بین ما نیست.
یونگی ساکت موند. فقط نگاهش کرد.
— و تو... — نوا ادامه داد — دیگه مجبور نیستی ازم مراقبت کنی. من هیچ کاری به تو ندارم.
— نوا...
— برو لطفاً.
نوا در رو بست. یونگی پشت در موند. نمیدونست چی بگه. تازه داشت به این فکر میکرد که این یعنی چی...
شرط بعدی؟
۱۲ لایک
۵ بازنشر
(بچه ها این یدونه پارتو سریع و با عجله براتون گذاشتم تا لذت ببرید قرار بود چند پارته بشه و شب براتون گذاشته میشه)
و نظرتونم راجب رمان بگینن
پارت²
همون شب، اتاق نوا
نوا روی تخت دراز کشیده بود و برگه رو توی دستش فشار میداد. «نوا هان». مادرش سارا هان بوده. پس آقای کیم... بابای واقعیش نیست.
ولی چرا هیچوقت نگفت؟
در اتاق زده شد. یونگی بود.
— بیداری؟
نوا سریع برگه رو گذاشت زیر بالش. — آره... بیا تو.
یونگی اومد نشست لبه تخت. — راستش... نتونستم بخوابم.
— چرا؟
— نمیدونم. یه حسی دارم که تو یه چیزی رو ازم پنهون میکنی.
نوا نگاهش کرد. توی تاریکی، سایه صورت یونگی روی دیوار افتاده بود.
— اگه باشه چی؟
— میخوام بدونم. تو خواهرمی. هر چی باشه باید بهم بگی.
نوا لبش رو گاز گرفت. *خواهرم.* این کلمه توی دلش پیچید.
— باشه. ولی نه الان. وقتی خودم مطمئن شدم، بهت میگم.
یونگی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد بلند شد.
— قول میدی؟
— قول میدم.
یونگی رفت. نوا برگه رو از زیر بالش درآورد و دوباره نگاه کرد. فردا میره پیش بابا... یعنی آقای کیم... و راستش رو میپرسه.
---
فردا، زنگ تفریح دوم
نوا نشسته بود روی نیمکت حیاط و یه کتاب باز کرده بود جلوش، ولی اصلاً نمیخوند. سه تا دختر اومدن سمتش.
— نوا جان! اینم بگیر بده به یونگی! 🥺
یه پاکت آبی با یه روبان نقرهای.
نوا بدون اینکه نگاه کنه، پاکت رو گرفت و مچاله کرد.
— آخه چرا؟!
— گفتم که داداشم دوست نداره.
— تو اصلاً بهش نمیدی! خودت میخوایش!
نوا یخ کرد. — چی میگی تو؟
دختره خندید. — معلومه دیگه. همیشه میای میگیری نامهها رو پاره میکنی. میخوای همه چی مال خودت باشه.
نوا بلند شد. — خواهرشم. حق دارم.
— آره آره. خواهر. معلومه. 🤨
دخترا رفتن. نوا نشست. یه چیزی توی حرفاشون بود که ناراحتش کرد. نه به خاطر حرفشون. به خاطر این که... شاید راست میگفتن.
---
ظهر، خونه
نوا بالاخره رفت تو اتاق آقای کیم. پوشه رو گذاشت روی میز.
آقای کیم رنگش پرید.
— این رو کجا پیدا کردی؟
— توی کمدت. میخوام حقیقت رو بدونم.
آقای کیم نشست روی صندلی. دستاش رو گذاشت رو میز.
— نوا... من میخواستم یه روزی خودم بهت بگم.
— پس راسته؟ من دختر تو نیستم؟
— نه. ولی تو برام از هر چیزی مهمتری.
نوا اشکش گرفت. — چرا نگفتی؟
— میترسیدم. میترسیدم اگه بدونی، دیگه منو به عنوان بابا قبول نکنی.
نوا هیچی نگفت. فقط برگشت و رفت تو اتاقش.
در رو بست. نشست کف اتاق و زد زیر گریه.
چند دقیقه بعد، یونگی در زد.
— نوا؟ باز کن.
— برو.
— نوا، بیا دیگه. چی شده؟
نوا بلند شد و در رو باز کرد. چشماش قرمز بود.
— من خواهر تو نیستم.
یونگی خشکش زد. — چی؟
— من به فرزندی قبول شدم. هیچ نسبت خونیای بین ما نیست.
یونگی ساکت موند. فقط نگاهش کرد.
— و تو... — نوا ادامه داد — دیگه مجبور نیستی ازم مراقبت کنی. من هیچ کاری به تو ندارم.
— نوا...
— برو لطفاً.
نوا در رو بست. یونگی پشت در موند. نمیدونست چی بگه. تازه داشت به این فکر میکرد که این یعنی چی...
شرط بعدی؟
۱۲ لایک
۵ بازنشر
(بچه ها این یدونه پارتو سریع و با عجله براتون گذاشتم تا لذت ببرید قرار بود چند پارته بشه و شب براتون گذاشته میشه)
و نظرتونم راجب رمان بگینن
- ۱۶۸
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط