Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..²¹
و درست در همان لحظه—
باد شدیدی وزید.
چیزی سیاه و سریع از میان تاریکی گذشت و بین آن دو قرار گرفت.
ضربهای سنگین، قاتل را چند قدم عقب انداخت.
آینا، نیمهبیهوش و خونچکانی، فقط توانست پسری را ببیند که صورتش را پوشانده بود.
قدبلند.
ساکت.
و بهطرزی عجیب آشنا.
او بدون یک کلمه، دست زیر زانو و پشت آینا انداخت و او را در آغوش گرفت.
آینا با ضعف گفت:
تو… کیای؟»
پسر جواب نداد.
فقط او را محکمتر نگه داشت و از میان تاریکی گذشت.
در همان لحظه، استاد ها و چند تا از هنرجو ها به حیاط رسیدند.
آنها صحنه را دیدند:
قاتلِ پوشیده،
دخترِ زخمی،
و مردِ نقابدار که او را در آغوش داشت.
اما دیگر دیر شده بود.
مرد ناپدید شد و آینا را با خود برد.
فرقهی خیر فقط به ردِ قدمها و لکههای خون روی سنگها خیره ماند.
و آن شب، آکادمی فهمید که چیزی خیلی بزرگتر از یک حملهی ساده در حال آغاز شدن است.
🍪☕
⟩⟩ Beyond Fate....
part..²¹
و درست در همان لحظه—
باد شدیدی وزید.
چیزی سیاه و سریع از میان تاریکی گذشت و بین آن دو قرار گرفت.
ضربهای سنگین، قاتل را چند قدم عقب انداخت.
آینا، نیمهبیهوش و خونچکانی، فقط توانست پسری را ببیند که صورتش را پوشانده بود.
قدبلند.
ساکت.
و بهطرزی عجیب آشنا.
او بدون یک کلمه، دست زیر زانو و پشت آینا انداخت و او را در آغوش گرفت.
آینا با ضعف گفت:
تو… کیای؟»
پسر جواب نداد.
فقط او را محکمتر نگه داشت و از میان تاریکی گذشت.
در همان لحظه، استاد ها و چند تا از هنرجو ها به حیاط رسیدند.
آنها صحنه را دیدند:
قاتلِ پوشیده،
دخترِ زخمی،
و مردِ نقابدار که او را در آغوش داشت.
اما دیگر دیر شده بود.
مرد ناپدید شد و آینا را با خود برد.
فرقهی خیر فقط به ردِ قدمها و لکههای خون روی سنگها خیره ماند.
و آن شب، آکادمی فهمید که چیزی خیلی بزرگتر از یک حملهی ساده در حال آغاز شدن است.
🍪☕
- ۱۱۲
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط