{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بئاتریس

#بئاتریس

حتی نگاهش هم نکردم چون دیشب وقتی اون همه وقت برای شام گذاشتم نیومد خونه و امروز هم نیومده بود،بدون هیچ حرفی فقط باهاش سوار کالسکه شدم و رفتیم سمت قصر،وقتی رسیدیم بانو الیزا و کاترین سمتمون اومد

کاترین با استرس گفت: داداش خیلی دیر کردی! بابا خیلی وقته منتظره...

بانو الیزا با نارضایتی و اخم کمرنگی داد زد: اریکس مگه بهت نگفتم باید سر وقت بیای؟ پدرت خیلی عصبانی! زود باش برو داخل

طبق گفته ی کاترین و بانو الیزا امپراتور الان خیلی عصبیه..قبل از اینکه بخوام عذرخواهی کنم اریکس خشن گفت: خب که چی؟ حالا که اینجام

وقتی وارد شدیم امپراتور با خشم بدون اینکه چیزی دیگه ای بگه داد زد: نگهبانا! اریکس رو به صد ضربه شلاق محکوم می کنم!

نگهبانا با تردید دست به کار شدن،اریکس رو توی حیاط بستن و وقتی داشتن با شلاق می زدنش حتی خم به ابرو هم نمیاورد
دیدگاه ها (۳)

لطفاً لایک کنید چون من واقعا برای این رمان خیلی وقت می زارم🥲...

فصل اول-پارت۴##بئاتریسیه لباس سبز زیتونی با دامنی که کمی چین...

فصل اول-پارت۲##بئاتریسوارد سالن عروسی شدیم و به محض ورود اری...

فصل اول-پارت۳##راویاریکس زیردست مافیا بود و هیچکس ازش خبر ند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط