من را ببین!
من را ببین!
نگاهم را بخوان...می دانم!
به دلم افتاده...من را ، از هر طرفکه بخوانی ام!نامم بن چوب بستی است، بر دیواری بلند
من ، سالهاست دل بسته ام به طنابی،که هروز لباس عشق، نم چشمانشخیس میکند!و بر حیات خانه ی ، حیاط زندگی اش پهن می کند!به فال نیک گیرم...برایـم،به دروغ پایت را میکشی وسط ، تمام بازی های کودکانه...معـرکه میگیری و چه کودکـانه، هرباربیشتــر بـاور میکنـم ،لباسهای خیست را،من ته کوچه!در انتظارت نشسته ام!
نگاهم را بخوان...می دانم!
به دلم افتاده...من را ، از هر طرفکه بخوانی ام!نامم بن چوب بستی است، بر دیواری بلند
من ، سالهاست دل بسته ام به طنابی،که هروز لباس عشق، نم چشمانشخیس میکند!و بر حیات خانه ی ، حیاط زندگی اش پهن می کند!به فال نیک گیرم...برایـم،به دروغ پایت را میکشی وسط ، تمام بازی های کودکانه...معـرکه میگیری و چه کودکـانه، هرباربیشتــر بـاور میکنـم ،لباسهای خیست را،من ته کوچه!در انتظارت نشسته ام!
- ۵۳۲
- ۰۵ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط