{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part29

part29

قدمی به دوتا گرگ زیبا و ملوس روبهروش نزدیک شد و با صدای بم و
محکمی پرسید:
_ اینجا چیکار میکنی؟ زندگی میکنی؟
امگای سفید همونجور که هنوزم تولهاش رو پشتسرش نگه میداشت، برای
تایید سرتکون داد .
ژنرال نمیدونست چرا؛ اما گرگ درونش بیقراری میکرد و بهشدت تمایل به
نزدیک شدن به امگای مقابلش رو داشت. انگار که برخالف خود ژنرال، آلفاش
به خوبی امگای مقابلش رو میشناخت!
_تغییر حالت بده!
امگای برفی سر تکون داد و درخواستش رو رد کرد. نمیخواست مقابل اون
مرد تغییر حالت بده، نه تا زمانی که لباس نداشت!
ژنرال که متوجه مشکل شده بود، بعد از خالی کردن جیبهای اورکتش، اون
رو از تنش خارج کرد و بهطرف امگا انداخت.
دیدگاه ها (۰)

part30_زود باش! امگا که چارهای نمیدید، کت بلند رو دور تنش پی...

part28 تولهی کوچولو که باالخره بعد از چند وقت تغذیه و استراح...

part27 رایحهی شیرین و آشنایی تموم سالن رو در برگرفته و اون گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط