پارت ۳۶
پارت ۳۶
ساسکه ناروتو را نبرد رستوران، برد شهر بازی. به چند دلیل:
اول اینکه میخواست او را بخنداند و روحیه اش را بیاورد سر جایش
دوم اینکه رفته بود تو فیلم عاشقانه دیده بود که موقع ترن هوایی سوار شدن، پارتنر ها همدیگر را بغل میکنند و خودش هم زده بود به سرش که امتحان کند
و سوم اینکه زنگ زده بود کوشینا پرسیده بود.
چشم های ناروتو برق زد:"شهر بازییییی من اینو کجام کنممم؟!"
و با ذوق دوید سمت دکه پشمک فروشی:"اقا پشمک حاج عبدلله داری؟ سه تا بده."
Sa:"ما که دو نفریم."
N:"کوراما ادم نیست؟"
ساسکه زد تو پیشانی اش:"انگار حامله ست، مریضی رم حساب میکنه."
کوراما شروع کرد داد و بیداد کردن:"من پشمک دوست ندارممم نههه...حیفقحفحهززع"
ولی نتوانست جمله اش را تمام کند چون ناروتو یک تکه بزرگ پشمک را قورت داد.
با دهان پر شروع کرد ساسکه را کشیدن، خیلی نامفهوم گفت:"بریم چرخ و فلک!"
ساسکه پشم هایش ریخته بود:"تو که قهر بودی."
N:"هنوزم قهرم، میخوام پولاتو اسفالت کنم."
Sa:"...نه وایسا من فوبیا ارتفاع دار"
ولی گوش ناروتو بدهکار نبود، ساسکه را شوت کرد توی کابین:"فوبیا مال سوسولاس بیا بشین بینم."
Sa:"خودت فوبیا تاریکی داری."
N:"زر نزن باو."
●
Sa:"بلق جبخبحفح"
N:"نمیدونستم بالا میاری."
Sa:"گفتم فوبیا ارتفاع دار...عقققق."
ناروتو یک بطری اب داد دست ساسکه:"ای بابا خو از اول میگفتی."
ساسکه یک نگاه 'خدایا چه گیری کردم' به ناروتو انداخت و اب زد به صورتش:"فقط بیا بریم بشینیم یجا تا سو تفاهم کوفتیتو برطرف کنم."
N:"اووو، پس زنه متاهله. حیحیحی، ببخشید."
ناروتو که فهمیده بود تمام این مدت خیلی چرت و پرت به ساسکه تهمت زده حالا داشت سعی میکرد گوگولی رفتار کند. و جواب هم داده بود.
Sa:"پس الان اشتی؟"
N:"باشه اشتی. ولی هنوز گشنمه."
Sa:"همین الان سه تا پشمک خوردی."
N:"اونا پشمه رامن میخوام."
ولی به محض اینکه میخواستند بلند شوند بروند یجایی یچیزی بخورند، یکی از بچه کوچولو ها خورد زمین و لیوان نوشابه اش صاف افتاد روی ناروتو. کل پیراهنش و شلوارش خیس شد. دهان ناروتو تا زمین باز مانده بود:"چرااااا؟!"
ساسکه کمی خودش را کشید انطرف تر که روی نوشابه هایی که روی نیمکت جاری بود نشیند:"اوه اوه باید عوض کنی لباستو. لباس بیمارستانی هات هنوز هست."
ناروتو که داشت سعی میکرد لباسش به تنش نچسبد بلند شد:"بریم دستشویی."
●
ساسکه از توی ماشین لباس بیمارستانی های ناروتو را دراورد، راه افتاد که برود بهش بدهد:"حالا بچه هه صاف باید میوفتاد رو ناروتو. الان فکر میکنن از تیمارستان فرار کرده با این لباسا."
در دستشویی را باز کرد:"بیا ناروتو لباسا-"
ولی نتوانست جمله اش را تمام کند. چرا؟ چون ناروتو فقط با زیرشلواری(زنونه تصور نکنینا، عیبه. مردونه.) ایستاده بود وسط دستشویی و داشت سعی میکرد لباس ها را بشوید:"خیلی نوشابه ریخت روم، بذارشون اونجا."
قلب ساسکه نزدیک بود یک لحظه از جایش بزند بیرون. دیدن ناروتو، اونجوری وسط دستشویی، بدون لباسی که مانع دیدش شود، زیادی برای ساسکه غیر قابل تحمل بنظر رسید. نگاهش از سر شانه های ناروتو تا کمرش سر خورد:"س..سرما میخوری."
N:"چیکار کنم دیگه مجبورم. چرا مثل بز وایسادی نگام میکنی یه کیسه بیار لباسا رو بذارم توش."
ساسکه داشت وانمود میکرد دنبال کیسه میگردد، ولی چشم هایش ناروتو را ول نمیکردند. خیلی ناگهانی دلش خواست دست بزند به...
ساسکه سریع سرش را تکان داد، سعی کرد به این چیز ها فکر نکند. ولی...ناگهان احساس کرد شلوارش برایش تنگ شده و هوای اطراف دستشویی خیلی گرم شده.
N:"ساسکه؟ چرا سرخ شدی؟"
ساسکه سریع بلند شد:"وااای دیدی چیشد؟ سوییچا رو بیرون جا گذاشتم. لباستو بپوش تا بیام."
و سریع از دستشویی زد بیرون. با دستش فاق شلوارش را گرفت:"اخه الان وقتش بود ساسکه؟ خاک بر سر فقط یه نگاه انداختی. وای حالا چیکار کنم با این؟ گرممه برم بپرم تو حوض."
ساسکه ناروتو را نبرد رستوران، برد شهر بازی. به چند دلیل:
اول اینکه میخواست او را بخنداند و روحیه اش را بیاورد سر جایش
دوم اینکه رفته بود تو فیلم عاشقانه دیده بود که موقع ترن هوایی سوار شدن، پارتنر ها همدیگر را بغل میکنند و خودش هم زده بود به سرش که امتحان کند
و سوم اینکه زنگ زده بود کوشینا پرسیده بود.
چشم های ناروتو برق زد:"شهر بازییییی من اینو کجام کنممم؟!"
و با ذوق دوید سمت دکه پشمک فروشی:"اقا پشمک حاج عبدلله داری؟ سه تا بده."
Sa:"ما که دو نفریم."
N:"کوراما ادم نیست؟"
ساسکه زد تو پیشانی اش:"انگار حامله ست، مریضی رم حساب میکنه."
کوراما شروع کرد داد و بیداد کردن:"من پشمک دوست ندارممم نههه...حیفقحفحهززع"
ولی نتوانست جمله اش را تمام کند چون ناروتو یک تکه بزرگ پشمک را قورت داد.
با دهان پر شروع کرد ساسکه را کشیدن، خیلی نامفهوم گفت:"بریم چرخ و فلک!"
ساسکه پشم هایش ریخته بود:"تو که قهر بودی."
N:"هنوزم قهرم، میخوام پولاتو اسفالت کنم."
Sa:"...نه وایسا من فوبیا ارتفاع دار"
ولی گوش ناروتو بدهکار نبود، ساسکه را شوت کرد توی کابین:"فوبیا مال سوسولاس بیا بشین بینم."
Sa:"خودت فوبیا تاریکی داری."
N:"زر نزن باو."
●
Sa:"بلق جبخبحفح"
N:"نمیدونستم بالا میاری."
Sa:"گفتم فوبیا ارتفاع دار...عقققق."
ناروتو یک بطری اب داد دست ساسکه:"ای بابا خو از اول میگفتی."
ساسکه یک نگاه 'خدایا چه گیری کردم' به ناروتو انداخت و اب زد به صورتش:"فقط بیا بریم بشینیم یجا تا سو تفاهم کوفتیتو برطرف کنم."
N:"اووو، پس زنه متاهله. حیحیحی، ببخشید."
ناروتو که فهمیده بود تمام این مدت خیلی چرت و پرت به ساسکه تهمت زده حالا داشت سعی میکرد گوگولی رفتار کند. و جواب هم داده بود.
Sa:"پس الان اشتی؟"
N:"باشه اشتی. ولی هنوز گشنمه."
Sa:"همین الان سه تا پشمک خوردی."
N:"اونا پشمه رامن میخوام."
ولی به محض اینکه میخواستند بلند شوند بروند یجایی یچیزی بخورند، یکی از بچه کوچولو ها خورد زمین و لیوان نوشابه اش صاف افتاد روی ناروتو. کل پیراهنش و شلوارش خیس شد. دهان ناروتو تا زمین باز مانده بود:"چرااااا؟!"
ساسکه کمی خودش را کشید انطرف تر که روی نوشابه هایی که روی نیمکت جاری بود نشیند:"اوه اوه باید عوض کنی لباستو. لباس بیمارستانی هات هنوز هست."
ناروتو که داشت سعی میکرد لباسش به تنش نچسبد بلند شد:"بریم دستشویی."
●
ساسکه از توی ماشین لباس بیمارستانی های ناروتو را دراورد، راه افتاد که برود بهش بدهد:"حالا بچه هه صاف باید میوفتاد رو ناروتو. الان فکر میکنن از تیمارستان فرار کرده با این لباسا."
در دستشویی را باز کرد:"بیا ناروتو لباسا-"
ولی نتوانست جمله اش را تمام کند. چرا؟ چون ناروتو فقط با زیرشلواری(زنونه تصور نکنینا، عیبه. مردونه.) ایستاده بود وسط دستشویی و داشت سعی میکرد لباس ها را بشوید:"خیلی نوشابه ریخت روم، بذارشون اونجا."
قلب ساسکه نزدیک بود یک لحظه از جایش بزند بیرون. دیدن ناروتو، اونجوری وسط دستشویی، بدون لباسی که مانع دیدش شود، زیادی برای ساسکه غیر قابل تحمل بنظر رسید. نگاهش از سر شانه های ناروتو تا کمرش سر خورد:"س..سرما میخوری."
N:"چیکار کنم دیگه مجبورم. چرا مثل بز وایسادی نگام میکنی یه کیسه بیار لباسا رو بذارم توش."
ساسکه داشت وانمود میکرد دنبال کیسه میگردد، ولی چشم هایش ناروتو را ول نمیکردند. خیلی ناگهانی دلش خواست دست بزند به...
ساسکه سریع سرش را تکان داد، سعی کرد به این چیز ها فکر نکند. ولی...ناگهان احساس کرد شلوارش برایش تنگ شده و هوای اطراف دستشویی خیلی گرم شده.
N:"ساسکه؟ چرا سرخ شدی؟"
ساسکه سریع بلند شد:"وااای دیدی چیشد؟ سوییچا رو بیرون جا گذاشتم. لباستو بپوش تا بیام."
و سریع از دستشویی زد بیرون. با دستش فاق شلوارش را گرفت:"اخه الان وقتش بود ساسکه؟ خاک بر سر فقط یه نگاه انداختی. وای حالا چیکار کنم با این؟ گرممه برم بپرم تو حوض."
- ۷۶۰
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط