{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان ددی جئون

رمان..... ددی جئون

ات: تو فکر بودم که با صدای بادیگارد به خودم اومدم.
بادیگارد: خانم برای ماموریت امروز اماده شدیم بیاید برای سخنرانی
ات: برو من الان میام
بادیگارد تعظیم کرد ورفت.
ات: بلند شدم ورفتم بیرون شروع کردم به حرف زدن...
امروز نبرد سختی پیش روی ماست باید دشمن رو به خاک بشینونیم امروز نبرد ما باجئون جونگکوکه شنیدم میگن که خیلی خطرناکه پس باید تمام تلاشمون روکنیم
بادیگاردها: چشم خانم
ات: الان میریم عمارت جئون.....

ویو کوک
جونگکوک:داخل عمارت بودم داشتم قهوه میخوردم که صدای تیر اندازی اومد رفتم بیرون که دیدم ادم های کیم ات بودن سریع به بادیگاردام گفتم که برن و بکشنشون از عمارت رفتم بیرون دیدم ی دختر خفن به ماشینم تکیه داده و داره ناخن هاشو سوهان میکشه رفتم پیشش

ویو ات

ات: بادیگارد ها رفتن داخل عمارت و بترکونن که ی مردی از عمارت اومد بیرون چون شب بود خیلی صورتش معلوم نبود اومد سمتم نزدیکم شد واوووووووووخیلی جذاب بود بع چشماش خیره شدم که با دادی که زد به خودم اومددم

جونگکوک: چطور جرعت میکنی به عمارت من حمله کنی(باداد)


ات: سلام جئون خوشتیپه چخبرا ناراحت شدی مافیاها همه کرم دارن منم حوصلم سر رفت گفتم بیام بهت سر بزنم(ریلکس)

جونگکوک: دلت میخواد بمیری


ات: شاید بیخیال دیگه خسته شدم ما میریم بادیگاردهااااااااااااا
بادیگارد اومد...


ات: بریم خواستم برم که.......

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای🎀❤️
دیدگاه ها (۱)

ات: داشتم میرفتم که جونگکوک باداد گفت.. جونگکوک: داشت میرفت ...

ات: فکرنمی کردم قبول کنه ولی باچیزی که شنیدم پشمام ریخت قبول...

نوع داستان: مافیایی؛ عاشقانه؛ خشناسم رمان: ددی جئون شخصیت ها...

سلام بچه فکر کنم منو یادتون باشه من قبلا رمان نوشتم و نصفه و...

ددی جئون جونگکوک؛: خواب بود خیلی خوب بود چطوره کهه امشب.. نه...

ددی جئون دوش 10مینی گرفتم و لباس مشکی وخفنی (اسلاید بعد لباس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط