خدمتکارمن
خدمتکارمن
پارت30
+ببین چویا فقط پنج ساله خب تموم میشه
_این پنج سال مثل جهنمه برام دازای نمیخوام بری
+هیس آروم باش باشه دیشبم نتونستی خوب بخوابی الان برو بخواب باشه
_نه
+چرا
_چون میخوام این آخرین لحظه هارو پیش تو باشم
+مگه قراره بمیرم
باخنده گفت ولی از ته دلش نمیخواست که بره خودشم ناراحت بود
_دازای حرفت اصلا خنده دار نبود
+باشه باشه
محکم بغلش کرد و انداخت روی تخت و رفت توی بغلش به آرومی شروع کرد به گریه کردن
+آروم باش چویا هیس آروم
_نمیوتم هق دازای پنج سال قرار نیست ببینمت هق نمیتونم دازای
+هیس منم ناراحتم ولی میدونی نمیوتم سرپیچی کنم از دستور رئیس
_میدونم دازای هق ولی بازم نمیخوام هق بری
+هیس آروم باش چویا آروم
سرشو نوازش میکرد و فقط میخواست که چویا آروم بشه
<>
شب شده بود توی فرودگاه بودن و هردوتا شون ناراحت بودن
هم چویا هم دازای گریه کرده بودن
_دازای
باصدایی گرفته گفت و دازای بهش نگاه کرد
+بله
چویا سمت پشت ماشین ماشین نگاه کرد و یه بسته از پشت ماشین آورد که کادو شده بود
_میدونی این برای تولدت بود دازای که امشبم بهت بدم ولی نشد
بهش نگاه کرد و ادامه داد
_بهم یه قولی میدی
+چه قولی؟
_اینکه هروقت برگشتی این لباسو بپوشی و بزاری موهات از اینی که هست بلندتر بشه
دازای به چویا نگاه کرد و اشک توی چشماش حلقه زد و باصدایی بغض مانند گفت
+باشه چویا بهت قول میدم
لبخندی زد و کادو رو به دازای داد
_از ماشین پیاده شو پروازت دیر میشه
+باشه
از ماشین پیاده شدن و سمت اتوبوس رفتم و سوارش شدن و رفتن سمت هواپیما
از اتوبوس پیاده شدن و سمت هواپیما رفتن
+مثل اینکه قراره با این برم
به چویا نگاه کرد و شروع کرد به گریه کردن
+چویا هق نمیخوام ترکت هق کنم
بهش نگاه کرد و محکم بغلش کرد
_دازای خودت بهم گفتی پنج سال زود میگذره خب تازه ما فقط پنج سال از هم دوریم بعدش دوباره کنار همیم باشه قول میدم بهت دازای فقط گریه نکن خب
+باشه هق
از بغلش درومد و اشکاشو پاک کرد و بهش نگاه کرد و بعد بوسیدش برای آخرین بار
ازش جدا شد و با لبخندی که توش پر از ناراحتی بود گفت
+دوست دارم چویا
_منم دازای
سمت پله های هواپیما رفت و برای آخرین بار به چویا نگاه کرد و دستشو بالا برد و ازش خداحافظی کرد و رفت توی هواپیما و بعد از چند دقیقه هواپیما حرکت کرد و به پرواز درومد
چویا به هواپیما نگاه کرد و از توی جیبش سیگارشو درآورد و یکیشو شروع کرد
%آیا ممکنه دازای برگرد
%آیا برگرده دوباره چویا عاشقش هست یا دازای عاشق چویا
%آیا چویا عاشق ماریا شده
%کسی اینو نمیدونه...هیچکس
پارت30
+ببین چویا فقط پنج ساله خب تموم میشه
_این پنج سال مثل جهنمه برام دازای نمیخوام بری
+هیس آروم باش باشه دیشبم نتونستی خوب بخوابی الان برو بخواب باشه
_نه
+چرا
_چون میخوام این آخرین لحظه هارو پیش تو باشم
+مگه قراره بمیرم
باخنده گفت ولی از ته دلش نمیخواست که بره خودشم ناراحت بود
_دازای حرفت اصلا خنده دار نبود
+باشه باشه
محکم بغلش کرد و انداخت روی تخت و رفت توی بغلش به آرومی شروع کرد به گریه کردن
+آروم باش چویا هیس آروم
_نمیوتم هق دازای پنج سال قرار نیست ببینمت هق نمیتونم دازای
+هیس منم ناراحتم ولی میدونی نمیوتم سرپیچی کنم از دستور رئیس
_میدونم دازای هق ولی بازم نمیخوام هق بری
+هیس آروم باش چویا آروم
سرشو نوازش میکرد و فقط میخواست که چویا آروم بشه
<>
شب شده بود توی فرودگاه بودن و هردوتا شون ناراحت بودن
هم چویا هم دازای گریه کرده بودن
_دازای
باصدایی گرفته گفت و دازای بهش نگاه کرد
+بله
چویا سمت پشت ماشین ماشین نگاه کرد و یه بسته از پشت ماشین آورد که کادو شده بود
_میدونی این برای تولدت بود دازای که امشبم بهت بدم ولی نشد
بهش نگاه کرد و ادامه داد
_بهم یه قولی میدی
+چه قولی؟
_اینکه هروقت برگشتی این لباسو بپوشی و بزاری موهات از اینی که هست بلندتر بشه
دازای به چویا نگاه کرد و اشک توی چشماش حلقه زد و باصدایی بغض مانند گفت
+باشه چویا بهت قول میدم
لبخندی زد و کادو رو به دازای داد
_از ماشین پیاده شو پروازت دیر میشه
+باشه
از ماشین پیاده شدن و سمت اتوبوس رفتم و سوارش شدن و رفتن سمت هواپیما
از اتوبوس پیاده شدن و سمت هواپیما رفتن
+مثل اینکه قراره با این برم
به چویا نگاه کرد و شروع کرد به گریه کردن
+چویا هق نمیخوام ترکت هق کنم
بهش نگاه کرد و محکم بغلش کرد
_دازای خودت بهم گفتی پنج سال زود میگذره خب تازه ما فقط پنج سال از هم دوریم بعدش دوباره کنار همیم باشه قول میدم بهت دازای فقط گریه نکن خب
+باشه هق
از بغلش درومد و اشکاشو پاک کرد و بهش نگاه کرد و بعد بوسیدش برای آخرین بار
ازش جدا شد و با لبخندی که توش پر از ناراحتی بود گفت
+دوست دارم چویا
_منم دازای
سمت پله های هواپیما رفت و برای آخرین بار به چویا نگاه کرد و دستشو بالا برد و ازش خداحافظی کرد و رفت توی هواپیما و بعد از چند دقیقه هواپیما حرکت کرد و به پرواز درومد
چویا به هواپیما نگاه کرد و از توی جیبش سیگارشو درآورد و یکیشو شروع کرد
%آیا ممکنه دازای برگرد
%آیا برگرده دوباره چویا عاشقش هست یا دازای عاشق چویا
%آیا چویا عاشق ماریا شده
%کسی اینو نمیدونه...هیچکس
- ۶۳۵
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط