امروز عصر وقتی ک زنداییم داشت میرفت خداحافظی کردیم

امروز عصر وقتی ک زنداییم داشت میرفت خداحافظی کردیم
.. منو محمدرضا کنار هم داشتیم از پله ها بالا میرفتیم طوری میخواست بگه ک وقتی رفتم دلم براتون تنگ میشه گفت دلم تنگه گفتم برای کی برای خونتون گفت نه وقتی رفتم خونمون دلم تنگه گفتم برای کی دلت تنگه گفت تو! برگشتم توی چشاش نگاه کردم گفتم عه جمله بندی خراب میکنیا باید بگی وقتی رفتم خونمون دلم برات تنگ میشه گفت خب میدونی فارسیم خوب نیست خب همون ... صدای کلفت و مردونه ای ک هیچ وقت نمیتونم تقلیدش کنم 😅 البته در حضورش زیاد مسخره اش میکنم ...1:58دقیقه 31.5.97 ای بابا وارد شهریور شدیم ب همین زودی 😑 😕
دیدگاه ها (۲)

اخرین صفحه از این کتاب دوجلدی قشنگ .....برنادین اوژنی دزیره...

فکر میکنم کککککککک فصل داره عوض میشه چون من کل روز رو توی رخ...

دزیره ..ناپلئون ..ژان باپتیست ...28.5.97

دوری خیلی دور ..کی اینقدر دور شدی ک نفهمیدم ...... کاشکی بر...

بچه هااا این بالم لبم رو یکی اینجوری کرده و من میدونم کیه چن...

ویو آتجیمین منو برد تو اتاق خودش و با تأسف گفت=چیکار کردی ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط