𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟑𝟓
جئونی که همه ازش وحشت داشتن با یاد برادرش گریه میکرد.
حتا نزدیک بود جلوی دختر گریه کنه ولی سریع خودش رو کنترل کرد و نزاشت اشکی توی چشم هاش جمع شده بود سرازیر بشه !
دختر با حالی نه چندان خوب به باتلاقی که داخلش گیر کرده بود فکر میکرد.
حالا باید بخاطر مادر عزیزش که برای بزرگ شدنش زحمت زیادی کشیده بود دست به کاری میزد که هیچوقت فکرش رو هم نمیکرد انجام بده!
همکاری با یک مافیا ؟
هم عجیب و در عین حال خطرناک بود!
البته هانا مثل دختر های توی فیلم نبود که از طرف مقابل بترسه فقط چون جئون جون مادرش رو تهدید کرده بود ترس تو دلش جوانه زد!
البته از مسیح میخواست نامجون و بقیه پلیس ها از این موضوع باخبر نشن چون براش حکم ۳ سال تو زندان رو براش انتخاب میکردن!
دختر فکر میکرد تا الان نامجون از گم شدنش با خبر شده باشه البته نمیدونست دعا کنه نامجون پیداش بکنه یا اینکه نامجون پیداش نکنه؟
به هر حال این چیز خاصی نبود که براش خیلی زیاد وقت بزاره و فکر بکنه یک چیزای مهمتر از این بود که باید به اون ها فکر میکرد!
به قول این مرتیکه برای تاوان کاراش باید باهاش همکاری میکرد و هرکاری که میخواد رو بی چون و چرا عملی میکرد...
اما هدف این مردک چی بود ؟ فقط شناختن چهره پشت ماسک؟ یا یکچیزی فراتر از اون؟
پوزخند هانا پر رنگ شد چرا که به بهانه همکاری میتونست خیلی چیز هارو از زیر زبون این مرد بیرون بکشه !
- جئون ؟
- هوم ؟
- حالا که برای تاوان کارام باید همراهیت کنم مطمئنم راه طولانی در پیش داریم...
جئون با چهره ای از تعجب به حرفای هانا گوش میکرد ..
این دختر همونیه که چند دقیقه پیش بهش تیکه مینداخت ؟ این دختر با این رفتار هاش مشکوک میزد.
- بعد من به عنوان همکارت باید همچیو بدونم تا از هویت بلک باخبر بشیم نه؟
میمیک صورت هانا جوری بود که هر کسی نگاهش میکرد فکر میکرد طرف مظلوم دو عالمه!
البته جونگ کوک هر کسی هم نبود گول این چهره رو بخوره و سفره دلش رو باز بکنه...
به هر حال جونگ کوک تو این مدت کم فهمیده بود این دختر همونیه که خود شیطان رو تربیت کرده بود!
- خب ؟
- خب که خب ؟
جونگ کوک با پوزخندی که خود شیطان هم ازش میترسید نزدیک صورت دختر شد :
- دلیل نمیشه که همکاریم من همچیو واست توضیح بدم ، یادت رفته ؟ تو همون کارآگاهی و من همون خلافکارم قرار نیست تو این کار اطلاعات از دهن من بشنوی باید خودت تحقیق کنی موش کوچولو !
آخ آخ چقدر هانا دوست داشت کفش های مشکیش رو تو حلق یارو فرو کنه اما حیف که دست و پاهاش بسته بود !
- نمیفهمم!
- همیشه انقدر نفهم بودی موش کوچولو ؟
الان تنها چیزی که آرومش میکرد این بود صندلی که روش نشسته بود رو توی صورت جونگ کوک بکوبونه که دیگه به دختره گنده ای مثل خودش نگه موش کوچولو !
- نگو موش کوچولو بدم میاد عو*ضییی
- اگه بگم چی میشه موش کوچولو ؟
حال ندارم توضیح بدم برید استوری رو بخونید.
#فیک #فیکشن #داستان #رمان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیهوپ #جین #شوگا #نامجون
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟑𝟓
جئونی که همه ازش وحشت داشتن با یاد برادرش گریه میکرد.
حتا نزدیک بود جلوی دختر گریه کنه ولی سریع خودش رو کنترل کرد و نزاشت اشکی توی چشم هاش جمع شده بود سرازیر بشه !
دختر با حالی نه چندان خوب به باتلاقی که داخلش گیر کرده بود فکر میکرد.
حالا باید بخاطر مادر عزیزش که برای بزرگ شدنش زحمت زیادی کشیده بود دست به کاری میزد که هیچوقت فکرش رو هم نمیکرد انجام بده!
همکاری با یک مافیا ؟
هم عجیب و در عین حال خطرناک بود!
البته هانا مثل دختر های توی فیلم نبود که از طرف مقابل بترسه فقط چون جئون جون مادرش رو تهدید کرده بود ترس تو دلش جوانه زد!
البته از مسیح میخواست نامجون و بقیه پلیس ها از این موضوع باخبر نشن چون براش حکم ۳ سال تو زندان رو براش انتخاب میکردن!
دختر فکر میکرد تا الان نامجون از گم شدنش با خبر شده باشه البته نمیدونست دعا کنه نامجون پیداش بکنه یا اینکه نامجون پیداش نکنه؟
به هر حال این چیز خاصی نبود که براش خیلی زیاد وقت بزاره و فکر بکنه یک چیزای مهمتر از این بود که باید به اون ها فکر میکرد!
به قول این مرتیکه برای تاوان کاراش باید باهاش همکاری میکرد و هرکاری که میخواد رو بی چون و چرا عملی میکرد...
اما هدف این مردک چی بود ؟ فقط شناختن چهره پشت ماسک؟ یا یکچیزی فراتر از اون؟
پوزخند هانا پر رنگ شد چرا که به بهانه همکاری میتونست خیلی چیز هارو از زیر زبون این مرد بیرون بکشه !
- جئون ؟
- هوم ؟
- حالا که برای تاوان کارام باید همراهیت کنم مطمئنم راه طولانی در پیش داریم...
جئون با چهره ای از تعجب به حرفای هانا گوش میکرد ..
این دختر همونیه که چند دقیقه پیش بهش تیکه مینداخت ؟ این دختر با این رفتار هاش مشکوک میزد.
- بعد من به عنوان همکارت باید همچیو بدونم تا از هویت بلک باخبر بشیم نه؟
میمیک صورت هانا جوری بود که هر کسی نگاهش میکرد فکر میکرد طرف مظلوم دو عالمه!
البته جونگ کوک هر کسی هم نبود گول این چهره رو بخوره و سفره دلش رو باز بکنه...
به هر حال جونگ کوک تو این مدت کم فهمیده بود این دختر همونیه که خود شیطان رو تربیت کرده بود!
- خب ؟
- خب که خب ؟
جونگ کوک با پوزخندی که خود شیطان هم ازش میترسید نزدیک صورت دختر شد :
- دلیل نمیشه که همکاریم من همچیو واست توضیح بدم ، یادت رفته ؟ تو همون کارآگاهی و من همون خلافکارم قرار نیست تو این کار اطلاعات از دهن من بشنوی باید خودت تحقیق کنی موش کوچولو !
آخ آخ چقدر هانا دوست داشت کفش های مشکیش رو تو حلق یارو فرو کنه اما حیف که دست و پاهاش بسته بود !
- نمیفهمم!
- همیشه انقدر نفهم بودی موش کوچولو ؟
الان تنها چیزی که آرومش میکرد این بود صندلی که روش نشسته بود رو توی صورت جونگ کوک بکوبونه که دیگه به دختره گنده ای مثل خودش نگه موش کوچولو !
- نگو موش کوچولو بدم میاد عو*ضییی
- اگه بگم چی میشه موش کوچولو ؟
حال ندارم توضیح بدم برید استوری رو بخونید.
#فیک #فیکشن #داستان #رمان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیهوپ #جین #شوگا #نامجون
- ۸۰۱
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط