𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟑𝟒
جئون جوری داد زد که ۳ بادیگاردی که جلوی در بودن یه سکته خفیفی کردن و فاتحه دختر رو خوندن !
دختر شونه هاش لحظه بالا پریدن و پلک هاش چشماش رو پوشوند.
- کیم نامجون . چا دابین . کیم تهیونگ . چوی سوجین . لی سوهو و پارک بورا * !
- فقط همینا هستن ؟
- اره لعن*تی !
جونگ کوک دست به ریش های نداشتش کشید و هومی زیر لب گفت که دختر پرسید :
- برای چی حالا ؟
- زیادی سوال میپرسی!
دختر با این حرف رسما حرف تو دهنش گیر کرد و ساکت به یه گوشه زل زده بود و به این فکر میکرد چرا این مرد مرموز ازش همچین سوالی پرسیده !
حالا از اون ور جونگ کوک به این فکر میکرد کدوم یکی از کسایی که دختر نام برده بلک هستن!
به هر حال کارش اسون تر شده بود و میتونست زودتر متوجه هویت بلک بشه !
اتاق تاریک توی دریای سکوت غرق شده بود چرا که اون دو فکرشون حسابی در گیر شده بود و سعی میکردن تیکه پازل های ناقص رو کنار هم قرار بدن که حداقل چیزی دستگیرشون بشه !
جئون بعد از اینکه یه لگد به افکارش زد باز دوباره از دختر سوال پرسید :
- چرا انقدر این پرونده برات مهمه ، هوم ؟
دختر نگاه خسته اش رو بالا اورد و بدون هیچ تردید و مکثی حرفش رو به زبون اورد :
- جئون این وظیفه منه !
من باید سعی کنم حقیقت رو متوجه و فاش کنم این کار منه !
این پرونده برای من خیلی خاصه چون از هر پرونده ای پیچیده تر و مرموز تر بود و خب میدونی ، اینجور پرونده ها برای کاراگاهی مثل من دقیقا شبیه یه پازله.
برای ما یک سرگرمیه که یک پازل رو حل کنیم و هرچقدر این پازل سخت و پیچیده باشه ما بیشتر جذبش میشیم !
از اون ور هم دوست بچگی هام بخاطر این پرونده ناپدید شده پس برام واجب شد این پرونده مرموز رو حل کنم !
جئون با دقت به حرفای دختر گوش کرده بود و برای هر جمله دختر اروم سرش رو تکون میداد !
البته که این پرونده ای که دست دختر بود شبیه پازل بود اما جونگ کوک میدونست حل کردن این پازل تقریبا غیر ممکنه و برای همینه ۵ ماهه به جایی نرسیده بود.
البته امیدوار بود با دختر به یه جایی برسه و چیز خاصی دستگیرش بشه و بتونه برادر ۱۸ ساله اش رو از چنگ بلک در بیاره !
یعنی برادرش کجاست؟ حالش خوب هست ؟ درست حسابی غذا میخوره ؟ بیماریش "آسم" زیاد اذیتش نکرده بود ؟؟
به برادرش قول داده بود مواظبش باشه ولی الان ؟
جئونی که همه ازش وحشت داشتن با یاد برادرش گریه میکرد.
حتا نزدیک بود جلوی دختر گریه کنه ولی سریع خودش رو کنترل کرد و نزاشت اشکی توی چشم هاش جمع شده بود سرازیر بشه !
شرط : ۵۵ لایک ۸۰ کامنت
#رمان #داستان #فیک #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #شوگا #جیهوپ #جین #نامجون #تاوان_حقیقت
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟑𝟒
جئون جوری داد زد که ۳ بادیگاردی که جلوی در بودن یه سکته خفیفی کردن و فاتحه دختر رو خوندن !
دختر شونه هاش لحظه بالا پریدن و پلک هاش چشماش رو پوشوند.
- کیم نامجون . چا دابین . کیم تهیونگ . چوی سوجین . لی سوهو و پارک بورا * !
- فقط همینا هستن ؟
- اره لعن*تی !
جونگ کوک دست به ریش های نداشتش کشید و هومی زیر لب گفت که دختر پرسید :
- برای چی حالا ؟
- زیادی سوال میپرسی!
دختر با این حرف رسما حرف تو دهنش گیر کرد و ساکت به یه گوشه زل زده بود و به این فکر میکرد چرا این مرد مرموز ازش همچین سوالی پرسیده !
حالا از اون ور جونگ کوک به این فکر میکرد کدوم یکی از کسایی که دختر نام برده بلک هستن!
به هر حال کارش اسون تر شده بود و میتونست زودتر متوجه هویت بلک بشه !
اتاق تاریک توی دریای سکوت غرق شده بود چرا که اون دو فکرشون حسابی در گیر شده بود و سعی میکردن تیکه پازل های ناقص رو کنار هم قرار بدن که حداقل چیزی دستگیرشون بشه !
جئون بعد از اینکه یه لگد به افکارش زد باز دوباره از دختر سوال پرسید :
- چرا انقدر این پرونده برات مهمه ، هوم ؟
دختر نگاه خسته اش رو بالا اورد و بدون هیچ تردید و مکثی حرفش رو به زبون اورد :
- جئون این وظیفه منه !
من باید سعی کنم حقیقت رو متوجه و فاش کنم این کار منه !
این پرونده برای من خیلی خاصه چون از هر پرونده ای پیچیده تر و مرموز تر بود و خب میدونی ، اینجور پرونده ها برای کاراگاهی مثل من دقیقا شبیه یه پازله.
برای ما یک سرگرمیه که یک پازل رو حل کنیم و هرچقدر این پازل سخت و پیچیده باشه ما بیشتر جذبش میشیم !
از اون ور هم دوست بچگی هام بخاطر این پرونده ناپدید شده پس برام واجب شد این پرونده مرموز رو حل کنم !
جئون با دقت به حرفای دختر گوش کرده بود و برای هر جمله دختر اروم سرش رو تکون میداد !
البته که این پرونده ای که دست دختر بود شبیه پازل بود اما جونگ کوک میدونست حل کردن این پازل تقریبا غیر ممکنه و برای همینه ۵ ماهه به جایی نرسیده بود.
البته امیدوار بود با دختر به یه جایی برسه و چیز خاصی دستگیرش بشه و بتونه برادر ۱۸ ساله اش رو از چنگ بلک در بیاره !
یعنی برادرش کجاست؟ حالش خوب هست ؟ درست حسابی غذا میخوره ؟ بیماریش "آسم" زیاد اذیتش نکرده بود ؟؟
به برادرش قول داده بود مواظبش باشه ولی الان ؟
جئونی که همه ازش وحشت داشتن با یاد برادرش گریه میکرد.
حتا نزدیک بود جلوی دختر گریه کنه ولی سریع خودش رو کنترل کرد و نزاشت اشکی توی چشم هاش جمع شده بود سرازیر بشه !
شرط : ۵۵ لایک ۸۰ کامنت
#رمان #داستان #فیک #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #شوگا #جیهوپ #جین #نامجون #تاوان_حقیقت
- ۳.۰k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط