ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑)پارت 3 (๑˙❥˙๑)
عمارت جئون به شدت شاهانه و تجملاتی بود و در شأن خانواده سر شناس جئون ... وارد حیات بزرگ عمارت شدن و نگهبانی ها به محض دیدن اونا به سمتش اومد و تعظيم کرد و سوئیچ ماشین رو از جونگکوک گرفته ... به در اصلی عمارت نرسیده بودن که خدمتکار در براشون باز کرد
جونگکوک قبل از این وارد عمارت بشه دستش رو سمته همسرش دراز کرد
ویوا نگاهی به دست جونگکوک انداخت کمی از حرکت یهویی جونگکوک که تا بحال ازش ندیده بود تعجب کرد / وای خدا این یعنی چی /
دستش رو توی دست جونگکوک گذاشت و توی چشماش خیره شد
از نگاهش هیچ حسی رو نمیشد فهميد و این بیشتر از هر چیزی دختر رو گیج میکرد .... جلوی در سالن اصلی ایستادن که صدای پاشنه کفش های زنونه متوجه شون رو یه سمته پله های جلب کرد
هیوری : خوش اومدی
کیم هیوری نامادری جونگکوک که زن خیلی زیبا بود که با وجود چهرش اصلا سنش معلوم نبود با لبخند فريبنده که روی لبش بود جلوی اونا ایستاد و با خوش روی تمام گفت
هیوری : خوشحالم که اومدین
ویوا : خیلی ممنون خانم کیم
هیوری : عا ما مگه قبل در مورد این حرف نزدیم قرار شد منو مادر صدا کنی
ویوا متوجه نگاهای خیره و عصبی جونگکوک شد و برای همين خیلی زود گفت
ویوا : من اینجور راحترم اگه شما مشکلی نداشته باشید
هیوری : به هر حال...هرجوری راحت عزیزم ... بزار ببینم مثل همیشه خوشگل شدی لباستم خیلی بهت میاد
ویوا تنها با یک لبخند جوابش رو داد و همراه اون به سالن اصلی رفتن و بعد از احوالپرسی با پدر جونگکوک روی مبل ها نشستن
و به این خاطر که دیر کرده بودن با هم به سر میز شام رفتن .... بعد از خوردن شام دوباره به سالن اصلی اومدن .... جونگکوک ویوا کنارم هم و رو به روی اونا پدر و نامادریش نشسته بودن
جونگکوک و پدرش گاهی در مورد مسائل کاری حرف میزدن و کمی از مشروب توی لیوانش رو مزه میکرد این جو به شدت حوصله دختر رو سر برده بود ولی با این حال ظاهرش رو حفظ کرده بود و با لبخند شیرینی که بر لب داشت به اونا نگاه میکرد
هیوری : بسه دیگه نبايد دیگه هیچ حرفی از مسائل کاری بزنيد حوصله منو عروسم سر رفت
کلمات ( عروسم ) رو کش دار گفت که باعث اخم جونگکوک شد و نگاهی بدی به هیوری انداخت که لبخندش محو شد جونگکوک اصلا رابطه خوبی با نامادریش نداشت و اون دختر هم اینو میدونستم اما به چه دلیل هنوز براش سوال بود .... لحظه همه سکوت کرد و جو سنگین بینشون بود که با حرف پدر جونگکوک همه با تعجب نگاهش رو دادن به اون
جونگ سو : من به شدت منتظرم تا خبر نوه دار شدم رو بشنوم
هیوری که تعجب کرده بود در عین حال کمی هم عصبی شد و با سریع ترین لحن ممکن گفت ،
اسلاید ها به ترتیب استایل ویوا
(๑˙❥˙๑)پارت 3 (๑˙❥˙๑)
عمارت جئون به شدت شاهانه و تجملاتی بود و در شأن خانواده سر شناس جئون ... وارد حیات بزرگ عمارت شدن و نگهبانی ها به محض دیدن اونا به سمتش اومد و تعظيم کرد و سوئیچ ماشین رو از جونگکوک گرفته ... به در اصلی عمارت نرسیده بودن که خدمتکار در براشون باز کرد
جونگکوک قبل از این وارد عمارت بشه دستش رو سمته همسرش دراز کرد
ویوا نگاهی به دست جونگکوک انداخت کمی از حرکت یهویی جونگکوک که تا بحال ازش ندیده بود تعجب کرد / وای خدا این یعنی چی /
دستش رو توی دست جونگکوک گذاشت و توی چشماش خیره شد
از نگاهش هیچ حسی رو نمیشد فهميد و این بیشتر از هر چیزی دختر رو گیج میکرد .... جلوی در سالن اصلی ایستادن که صدای پاشنه کفش های زنونه متوجه شون رو یه سمته پله های جلب کرد
هیوری : خوش اومدی
کیم هیوری نامادری جونگکوک که زن خیلی زیبا بود که با وجود چهرش اصلا سنش معلوم نبود با لبخند فريبنده که روی لبش بود جلوی اونا ایستاد و با خوش روی تمام گفت
هیوری : خوشحالم که اومدین
ویوا : خیلی ممنون خانم کیم
هیوری : عا ما مگه قبل در مورد این حرف نزدیم قرار شد منو مادر صدا کنی
ویوا متوجه نگاهای خیره و عصبی جونگکوک شد و برای همين خیلی زود گفت
ویوا : من اینجور راحترم اگه شما مشکلی نداشته باشید
هیوری : به هر حال...هرجوری راحت عزیزم ... بزار ببینم مثل همیشه خوشگل شدی لباستم خیلی بهت میاد
ویوا تنها با یک لبخند جوابش رو داد و همراه اون به سالن اصلی رفتن و بعد از احوالپرسی با پدر جونگکوک روی مبل ها نشستن
و به این خاطر که دیر کرده بودن با هم به سر میز شام رفتن .... بعد از خوردن شام دوباره به سالن اصلی اومدن .... جونگکوک ویوا کنارم هم و رو به روی اونا پدر و نامادریش نشسته بودن
جونگکوک و پدرش گاهی در مورد مسائل کاری حرف میزدن و کمی از مشروب توی لیوانش رو مزه میکرد این جو به شدت حوصله دختر رو سر برده بود ولی با این حال ظاهرش رو حفظ کرده بود و با لبخند شیرینی که بر لب داشت به اونا نگاه میکرد
هیوری : بسه دیگه نبايد دیگه هیچ حرفی از مسائل کاری بزنيد حوصله منو عروسم سر رفت
کلمات ( عروسم ) رو کش دار گفت که باعث اخم جونگکوک شد و نگاهی بدی به هیوری انداخت که لبخندش محو شد جونگکوک اصلا رابطه خوبی با نامادریش نداشت و اون دختر هم اینو میدونستم اما به چه دلیل هنوز براش سوال بود .... لحظه همه سکوت کرد و جو سنگین بینشون بود که با حرف پدر جونگکوک همه با تعجب نگاهش رو دادن به اون
جونگ سو : من به شدت منتظرم تا خبر نوه دار شدم رو بشنوم
هیوری که تعجب کرده بود در عین حال کمی هم عصبی شد و با سریع ترین لحن ممکن گفت ،
اسلاید ها به ترتیب استایل ویوا
- ۱۸.۵k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط