《 ازدواج نافرجام 》

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 5 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩

جونگکوک : بار ها اینو بهت گفتم ... از من دور بمون وگرنه روزگار تو سیاه میکنم این‌بار حتا بخاطر پدرمم تردید نمیکنم
لحن جونگکوک به قدری خشن و پر از عصبانیت بود که هیوری از ترس تهدیدش به خودش لرزید ... جونگکوک شونه اش رو محکم هول داد تا از سر راه بره کنار و به سمته در بالکن رفت
هیوری : من چیم از اون دختر کم تره که هر بار پسم میزنی میدونم با اون دختر دهاتی خوشحال نیستی
جونگکوک با غضب به سمتش برگشت و با همان نگاه خشمگین اش توی چشماش خیره شد
جونگکوک : اگه یه باره دیگه در مورد زن من اینجوری حرف بزنی از به دنیات پشیمونت
خیلی وقت بود به کسی براش اهمیت نداشت و نه اجازه داده بود کسی بهش نزدیک بشه اما حالا این دختر بعد از سالها پیدا شده بود و بهش اهمیت می‌داد نگرانش میشد بهش عشق می‌ورزد اون دخترا زندگی یک نواختش رو تعقیر داد و مثل جوهره رنگی که روی برگه سیاه سفید پاشیده شد و به زندگیش رنگ داد با اینکه هر بار با سرد ترین لحن جوابش رو میداد ... اما اون دختر هیچ وقت بیخیال اهمیت دادن بهش نشده ...اما جونگکوک هنوز اعتماد کردن براش سخت بود فکر میکرد اگه بهش اعتماد کنه هنوز مطمئن اگه باهاش سرد و خشن رفتار کنه اون روی واقعی خودشو نشون میده چون جونگکوک باور داره که هیچ آدمی به این خوبی نیست .... دستاش رو از عصبانیت مشت کرده بود و از پله ها عمارت پایین میومد اما با شنیدن صدای ظریف همسرش وسط پله ها ایستاد
ویوا : پدر جان لازم نیست نگران باشید من همیشه کنارشم و نمیزام احساس تنهایی کنه
جونگکوک گوش هاش تیز کرد تا بشنوه اونا چی میگن این‌بار شنید که پدرش گفت
جونگ سو : دخترم این پسر بد اونق ما که ناراحتت نمیکنه
ویوا : نه پدر جان من خیلی کنارش خوشبختم
با تموم شدن جمله همسرش خشم بیشتری بهش هجوم آورد با اینکه زندگیشون اصلا خوب نبود.. اون دختر بخاطر خود شیرین پیش پدرش این حرف ها رو میگه ... با عصبانیت به سمته اونا قدم برداشت و با صدای دورگه که حاصل از خشک بود گفت
جونگکوک : ویوا کیفتو بردار بریم
.....
دختر با شنیدن صدای جونگکوک نگاهش رو از پدر شوهرش گرفت و به جونگکوکی که با چشمان قرمز و فکی منقبض شده بالای سرش ایستاده بود خیلی شد
جونگ سو : کجا هنوز سر شبه
جونگکوک همون طور که نگاهش روی همسرش بود خطاب به پدرش گفت
جونگکوک : باید بریم من کلی کار دارم
بعد بدون حرف دیگه به سمته در خروجی رفت ویوا بعد از خداحافظی و برداشتن کیفش با عجله دنبالش رفت .... تا رسیدن به خونه سکوت سنگینی بود ویوا متوجه حال عجیب جونگکوک و عصبانیت شد
/ یعنی چی شد یهو وقتی می‌رفتیم که خوب بود یعنی ازش بپرسم/
دیدگاه ها (۱)

همسر غیره منتظره

Why Did I Fall in Love with Her? | P¹⁹ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 56نعره میکشید و بهش ...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

پارت ۱۹۷

🍷 شراب قرمزقسمت اول: قراردادرینا با عصبانیت وارد سالن شد.«با...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁷. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮._ تهیونگ...کارو ب...

فیک جدید اوردماسم فیک:چرا عاشقش شدم؟ژانر،عاشقانه،مافیایی،رقا...

Mafia Love :)))پارت : 15جونگکوک: حق نداری آقای کیم یونجون: ت...

#pain#P¹⁰⁵#Season²+ چی؟؟؟ از کی تا حالا؟ پاشو بریم دکتر... م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط