my snow❄️
my snow❄️
#my_snow
PT28
ویو کوک:
دوربین کامل میچرخه و من...دیگه نفس نمیکشم، ات. روی یه صندلیه سرش افتاده پایین و موهاش ریخته روی صورتش. لباسهاش نامرتبه و چند لکهی خون روی صورت و لباسش دیده میشه. چند ثانیه فقط خیره میمونم، مغزم قبول نمیکنه... نه، نه، این ات نیست،ات من همیشه سرحاله. همیشه غر میزنه. همیشه وقتی حرصش میدم میگه:«کوک، یه روز خودم میکشمت.»ولی الان...بیحرکته.
_ات...
صدام درنمیاد. چوی دوربین رو نزدیکتر میکنه.
~اوه؟ بالاخره شناختیش؟
_چوی...
صدای خودمم نمیشناسم، چوی میخنده.
~چیه؟ چرا ساکتی؟
دوباره دوربین رو سمت خودش میچرخونه.
~فکر کنم باید خوشحال باشی. بالاخره بعد از این همه مدت، کسی که میخواستی رو دوباره دیدی.
چشمام دوباره میره سمت ات.
_باهاش چیکار کردی؟
چوی شونه بالا میندازه.
~هیچی...البته فعلاً.
کلمهی «فعلاً» مثل یه سیلی میخوره توی صورتم.
_اگه دستت بهش بخوره...
چوی وسط حرفم میپره.
~باز شروع کردی؟
یه خندهی عصبی میکنه.
~کوک، واقعاً فکر میکنی الان تو موقعیتی هستی که منو تهدید کنی؟
بعد خم میشه، از کنار اتاق، یه چیزی برمیداره. چشمام با دیدنش گرد میشه.چاقویی که به ات داده بودم،چاقوی نیلوفری موردعلاقم،یادگاری مادرم.
چوی با انگشتش آروم روی دستهش میکشه.
~این رو میشناسی؟
قلبم فرو میریزه.
_چوی...
~آره، خودشه.
چاقو رو جلوی دوربین میگیره.
~از اتاق خودش برداشتم، بهتره بگم دزدیدمش.
میخنده و بعد دوربین رو دوباره سمت ات میچرخونه.
چوی کنار ات میایسته. من حتی جرئت نفس کشیدن ندارم.
~میدونی...
چاقو رو جلوی دوربین نگه میداره.
~یه حرکت اشتباه از طرف تو...
مکث میکنه.
~و ممکنه این دختر دیگه هیچوقت چشمهاشو باز نکنه.
چشمام میسوزه.
_بهش دست نزن.
این بار صدای من آرومه، خیلی آروم، چوی میخنده.
~اوه...این لحن رو دوست دارم.
_چوی، خواهش میکنم...
خودمم از شنیدن صدای خودم شوکه میشم، من دارم التماس میکنم؟چوی هم انگار همینو میخواد. لبخندش عمیقتر میشه.
~این عاشق بیچاره رو نگاه کن،افرین بالاخره فهمیدی چجوری باید با من حرف بزنی.
دستش رو روی شونهی ات میذاره، همون لحظه بدنم خشک میشه.
_دستتو بردار.
چوی انگار اصلاً نشنیده، خم میشه سمت ات.
گونهی ات رو میبوسه و... همهچی...ساکت میشه.
دستم توی هوا میمونه.چشمام به صفحه خیره میشه.
چوی دوباره صاف میایسته.
~هوم...
لبخند میزنه.
~عجیبه.
چند ثانیه نگام میکنه.
~دیگه تهدیدم نمیکنی؟
من هیچی نمیگم فقط نگاه میکنم، به ات، به چوی.
به اون لبخند لعنتی، چوی انگار از سکوت من لذت میبره.
~چی شد کوکی؟
آروم خم میشه سمت صورت ات.
~هنوزم فکر میکنی میتونی منو شکست بدی؟
صورتش چند سانتیمتر با صورت ات فاصله داره.
من دیگه چیزی نمیشنوم، نه صدای چوی ونه حتی صدای نفسهای خودم.
فقط یه جمله توی سرم تکرار میشه نزدیکش نشو.
چوی لبخند میزنه و لب های ات رو اروم میبوسه دقیقا شبیه صحنه زیبای خفته.
~فکر کنم...میخوام این دختر رو همسر خودم کنم.
قلبم میایسته، چوی آروم سرشو بالا میاره و مستقیم به دوربین نگاه میکنه.
~اینطوری دیگه برای همیشه مال من میشه، میدونی دختر شیرینیه ولی از اینکه مال تو بشه خوشم نمیاد، اون مال منه کوکی.
همون لحظه چیزی توی وجودم منفجر میشه، دستم میره سمت گوشی چوی هنوز داره حرف میزنه.
~البته تو هم میتونی دعوت باشی...
با حرص داد میزنم:
_خفه شو!
انگشتم روی صفحه میره، تماس رو قطع میکنم.
سکوت تنها صداییه که میشنوم، مغزم با غباری از احساسات و افکار داره سوت میکشه. چند ثانیه فقط به صفحهی خاموش خیره میشم. بعد...آروم گوشی رو روی میز میزارم. یه عالمه فکر که دارن دیوونهم میکنن. دستم شروع میکنه به لرزیدن.
_ات...
چشمام رو میبندم، تصویرش دوباره میاد جلوی چشمم.
صورت بیحرکتش. لباسهای نامرتبش. اون چند لکهی خون.
و صدای چوی:
«میخوام این دختر رو همسر خودم کنم.»
و بوسیدن ات توسط کسی که لیاقت اتو نداره.
چشمام رو باز میکنم. این بار دیگه خبری از ترس نیست. فقط خشم. آروم از جام بلند میشم. نگاهم میفته روی آینه. مردی که توی آینه میبینم...
دیگه اون کوکی نیست که چند دقیقه پیش جلوی آینه وایساده بود و به موهای خاکستریش نگاه میکرد.
اون لبخند محو شده. اون آرامش محو شده. حتی اون آدمی که سعی میکرد خودش رو قانع کنه گذشته تموم شده...دیگه وجود نداره. گوشی رو توی جیبم میذارم.
کلیدهای ماشین رو برمیدارم. و قبل از اینکه از اتاق خارج بشم، یه بار دیگه به آینه نگاه میکنم.
_فقط دوام بیار، ات...
دستم روی دستگیرهی در میمونه.
_من میام دنبالت.
در رو باز میکنم و برای اولین بار بعد از سالها...دیگه برام مهم نیست چی قراره سر راه من قرار بگیره
لایک:۲۵
کامنت:۶٠
بازنشر: ۷
حال میکنین با بد قولی من؟😭
#my_snow
PT28
ویو کوک:
دوربین کامل میچرخه و من...دیگه نفس نمیکشم، ات. روی یه صندلیه سرش افتاده پایین و موهاش ریخته روی صورتش. لباسهاش نامرتبه و چند لکهی خون روی صورت و لباسش دیده میشه. چند ثانیه فقط خیره میمونم، مغزم قبول نمیکنه... نه، نه، این ات نیست،ات من همیشه سرحاله. همیشه غر میزنه. همیشه وقتی حرصش میدم میگه:«کوک، یه روز خودم میکشمت.»ولی الان...بیحرکته.
_ات...
صدام درنمیاد. چوی دوربین رو نزدیکتر میکنه.
~اوه؟ بالاخره شناختیش؟
_چوی...
صدای خودمم نمیشناسم، چوی میخنده.
~چیه؟ چرا ساکتی؟
دوباره دوربین رو سمت خودش میچرخونه.
~فکر کنم باید خوشحال باشی. بالاخره بعد از این همه مدت، کسی که میخواستی رو دوباره دیدی.
چشمام دوباره میره سمت ات.
_باهاش چیکار کردی؟
چوی شونه بالا میندازه.
~هیچی...البته فعلاً.
کلمهی «فعلاً» مثل یه سیلی میخوره توی صورتم.
_اگه دستت بهش بخوره...
چوی وسط حرفم میپره.
~باز شروع کردی؟
یه خندهی عصبی میکنه.
~کوک، واقعاً فکر میکنی الان تو موقعیتی هستی که منو تهدید کنی؟
بعد خم میشه، از کنار اتاق، یه چیزی برمیداره. چشمام با دیدنش گرد میشه.چاقویی که به ات داده بودم،چاقوی نیلوفری موردعلاقم،یادگاری مادرم.
چوی با انگشتش آروم روی دستهش میکشه.
~این رو میشناسی؟
قلبم فرو میریزه.
_چوی...
~آره، خودشه.
چاقو رو جلوی دوربین میگیره.
~از اتاق خودش برداشتم، بهتره بگم دزدیدمش.
میخنده و بعد دوربین رو دوباره سمت ات میچرخونه.
چوی کنار ات میایسته. من حتی جرئت نفس کشیدن ندارم.
~میدونی...
چاقو رو جلوی دوربین نگه میداره.
~یه حرکت اشتباه از طرف تو...
مکث میکنه.
~و ممکنه این دختر دیگه هیچوقت چشمهاشو باز نکنه.
چشمام میسوزه.
_بهش دست نزن.
این بار صدای من آرومه، خیلی آروم، چوی میخنده.
~اوه...این لحن رو دوست دارم.
_چوی، خواهش میکنم...
خودمم از شنیدن صدای خودم شوکه میشم، من دارم التماس میکنم؟چوی هم انگار همینو میخواد. لبخندش عمیقتر میشه.
~این عاشق بیچاره رو نگاه کن،افرین بالاخره فهمیدی چجوری باید با من حرف بزنی.
دستش رو روی شونهی ات میذاره، همون لحظه بدنم خشک میشه.
_دستتو بردار.
چوی انگار اصلاً نشنیده، خم میشه سمت ات.
گونهی ات رو میبوسه و... همهچی...ساکت میشه.
دستم توی هوا میمونه.چشمام به صفحه خیره میشه.
چوی دوباره صاف میایسته.
~هوم...
لبخند میزنه.
~عجیبه.
چند ثانیه نگام میکنه.
~دیگه تهدیدم نمیکنی؟
من هیچی نمیگم فقط نگاه میکنم، به ات، به چوی.
به اون لبخند لعنتی، چوی انگار از سکوت من لذت میبره.
~چی شد کوکی؟
آروم خم میشه سمت صورت ات.
~هنوزم فکر میکنی میتونی منو شکست بدی؟
صورتش چند سانتیمتر با صورت ات فاصله داره.
من دیگه چیزی نمیشنوم، نه صدای چوی ونه حتی صدای نفسهای خودم.
فقط یه جمله توی سرم تکرار میشه نزدیکش نشو.
چوی لبخند میزنه و لب های ات رو اروم میبوسه دقیقا شبیه صحنه زیبای خفته.
~فکر کنم...میخوام این دختر رو همسر خودم کنم.
قلبم میایسته، چوی آروم سرشو بالا میاره و مستقیم به دوربین نگاه میکنه.
~اینطوری دیگه برای همیشه مال من میشه، میدونی دختر شیرینیه ولی از اینکه مال تو بشه خوشم نمیاد، اون مال منه کوکی.
همون لحظه چیزی توی وجودم منفجر میشه، دستم میره سمت گوشی چوی هنوز داره حرف میزنه.
~البته تو هم میتونی دعوت باشی...
با حرص داد میزنم:
_خفه شو!
انگشتم روی صفحه میره، تماس رو قطع میکنم.
سکوت تنها صداییه که میشنوم، مغزم با غباری از احساسات و افکار داره سوت میکشه. چند ثانیه فقط به صفحهی خاموش خیره میشم. بعد...آروم گوشی رو روی میز میزارم. یه عالمه فکر که دارن دیوونهم میکنن. دستم شروع میکنه به لرزیدن.
_ات...
چشمام رو میبندم، تصویرش دوباره میاد جلوی چشمم.
صورت بیحرکتش. لباسهای نامرتبش. اون چند لکهی خون.
و صدای چوی:
«میخوام این دختر رو همسر خودم کنم.»
و بوسیدن ات توسط کسی که لیاقت اتو نداره.
چشمام رو باز میکنم. این بار دیگه خبری از ترس نیست. فقط خشم. آروم از جام بلند میشم. نگاهم میفته روی آینه. مردی که توی آینه میبینم...
دیگه اون کوکی نیست که چند دقیقه پیش جلوی آینه وایساده بود و به موهای خاکستریش نگاه میکرد.
اون لبخند محو شده. اون آرامش محو شده. حتی اون آدمی که سعی میکرد خودش رو قانع کنه گذشته تموم شده...دیگه وجود نداره. گوشی رو توی جیبم میذارم.
کلیدهای ماشین رو برمیدارم. و قبل از اینکه از اتاق خارج بشم، یه بار دیگه به آینه نگاه میکنم.
_فقط دوام بیار، ات...
دستم روی دستگیرهی در میمونه.
_من میام دنبالت.
در رو باز میکنم و برای اولین بار بعد از سالها...دیگه برام مهم نیست چی قراره سر راه من قرار بگیره
لایک:۲۵
کامنت:۶٠
بازنشر: ۷
حال میکنین با بد قولی من؟😭
- ۴.۶k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط