Part
Part⁴
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
اون روز تو کلاس، همهچیز برام عادی بود... تا وقتی نگاهم با اون پسر مو بلوند برخورد کرد. لبخند زد. همون لبخندی که دیشب، وقتی از کتک خوردن نجاتم داد، زده بود...
ولی یه چیز عجیب بود. انگار هیچ زخمی روش نبود. پس چرا من فکر میکردم اون دیشب داشت کتک میخورد؟ نکنه...؟
زنگ کلاس که خورد، داشتم از کلاس بیرون میرفتم که صدام زد.
+فلیکس... یه لحظه وقت داری؟
_آره، چی شده؟
+میدونم ذهنتو درگیره. یه سری چیزا هست که باید بدونی.
_مثلاً اینکه دیشب تو نجاتم دادی، نه اینکه خودت قربانی بودی؟
لبخندش محو شد. یه لحظه ساکت شد و فقط نگام کرد.
+تو زودتر از چیزی که فکر میکردم فهمیدی.
_چرا همچین کاری کردی؟ چرا وانمود کردی خودت آسیب دیدی؟
+چون اگه میفهمیدی، فرار میکردی. تو این دنیایی که واردش شدی، فلیکس، کسی که زیادی مهربونه زود له میشه. من فقط نمیخواستم تو یکی از اونا باشی.
_ولی الان من پر از سؤالهام. منو تو چیکار دارن؟ چرا اون آدما دنبالم بودن؟
+چون تو، فلیکس... چیزایی تو وجودت هست که خودتم هنوز نمیدونی.
_مثلاً چی؟
+یه گذشتهای که پاک نشده، فقط فراموش شده.
سکوت بینمون سنگین شد. یه نسیم سرد از بینمون رد شد.
+قول بده به هیچکس اعتماد نکنی... جز من. چون خیلی زود، حتی دوستهات هم ممکنه دشمن شن.
#huynlix
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
اون روز تو کلاس، همهچیز برام عادی بود... تا وقتی نگاهم با اون پسر مو بلوند برخورد کرد. لبخند زد. همون لبخندی که دیشب، وقتی از کتک خوردن نجاتم داد، زده بود...
ولی یه چیز عجیب بود. انگار هیچ زخمی روش نبود. پس چرا من فکر میکردم اون دیشب داشت کتک میخورد؟ نکنه...؟
زنگ کلاس که خورد، داشتم از کلاس بیرون میرفتم که صدام زد.
+فلیکس... یه لحظه وقت داری؟
_آره، چی شده؟
+میدونم ذهنتو درگیره. یه سری چیزا هست که باید بدونی.
_مثلاً اینکه دیشب تو نجاتم دادی، نه اینکه خودت قربانی بودی؟
لبخندش محو شد. یه لحظه ساکت شد و فقط نگام کرد.
+تو زودتر از چیزی که فکر میکردم فهمیدی.
_چرا همچین کاری کردی؟ چرا وانمود کردی خودت آسیب دیدی؟
+چون اگه میفهمیدی، فرار میکردی. تو این دنیایی که واردش شدی، فلیکس، کسی که زیادی مهربونه زود له میشه. من فقط نمیخواستم تو یکی از اونا باشی.
_ولی الان من پر از سؤالهام. منو تو چیکار دارن؟ چرا اون آدما دنبالم بودن؟
+چون تو، فلیکس... چیزایی تو وجودت هست که خودتم هنوز نمیدونی.
_مثلاً چی؟
+یه گذشتهای که پاک نشده، فقط فراموش شده.
سکوت بینمون سنگین شد. یه نسیم سرد از بینمون رد شد.
+قول بده به هیچکس اعتماد نکنی... جز من. چون خیلی زود، حتی دوستهات هم ممکنه دشمن شن.
#huynlix
- ۱۷۳
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط