{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Secret of Love in the Dark Shadow

The Secret of Love in the Dark Shadow
Part =۱

شب جمعه، ساعت ۱۱:۴۵، کافه‌ی "قهوه تلخ"

بارون مثل همیشه می‌زد. ولی اینبار فرق می‌کرد. انگار آسمون دلش گرفته بود و می‌خواست همه چی رو بشوره ببره. قطرات بارون می‌خوردن به شیشه‌ی پنجره، صدا می‌دادن: تق... تق... تق... انگار یکی می‌خواست بیاد تو.

تهیونگ پشت پیشخوان وایساده بود و لیوان‌ها رو خشک می‌کرد. دو سال از اون ماجراها گذشته بود. دو سال از وقتی که کانگ رو گرفتن، دو سال از وقتی که همه جفت شدن. همه به جز خودش.

موهاش یه کم بلندتر شده بود. چشماش هنوز همون غم همیشگی رو داشتن. ولی لبخندش، اون لبخند گرم همیشگی، هنوز بود. برای مشتریاش.

کافه خلوت بود. فقط آقای کانگ گوشه‌ی کافه نشسته بود و چای می‌خورد. پیرمرد ۷۰ ساله، همسایه‌ی کافه. هیچکس فامیلیش رو نمی‌پرسید. فقط می‌گفتن "آقای کانگ". و اونم هیچوقت از گذشته‌ش حرف نمی‌زد.

آقای کانگ: (چای رو هورت کشید) تهیونگا... امشب یه چیز عجیبه.

تهیونگ: چیو می‌گین؟

ناگهان........

لایک روبزن شرطم نزاشتم چون میدونم خودت حمایت می کنی بانو🫠😘

بچه ها ببخشید یکم داستان جابه جا شد درستش کردم🙏🏼
دیدگاه ها (۲۹)

https://wisgoon.com/989991_5278فیک نویس بچه ها فیکاش محشره ح...

بگیدددددد ؟؟؟؟؟

The Secret of Love in the Dark Shadowمعرفی شخصیت‌ها:نام کرها...

The Secret of Love in the Dark ShadowPart =۳ناگهان در کافه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط