{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Secret of Love in the Dark Shadow

The Secret of Love in the Dark Shadow
Part =۳

ناگهان در کافه باز شد. نه محکم، آروم. انگار یکی می‌ترسید بیاد تو.

یه دختر اومد تو. خیس از بارون. موهاش مشکی بود، چسبیده بود به صورتش. لباس مشکی پوشیده بود، خیس و چسبون. کیفش رو محکم چسبونده بود به سینه‌ش. انگار چیزی توش بود که نمی‌خواست گم شه.

دختر: (با صدای لرزان) یه قهوه تلخ... لطفاً.

تهیونگ بهش خیره شد. یه چیزی توی چشماش بود. ترس. ولی یه چیز دیگه هم بود. یه راز.

تهیونگ: بفرمایید بشینین. (به سمت میز کنار پنجره اشاره کرد) اونجا گرم‌تره.

دختر نشست. کیفش رو نذاشت زمین. گذاشت رو میز، جلوش. محکم چسبیده بود بهش.

تهیونگ قهوه رو آماده کرد. بوی قهوه پیچید توی کافه. قهوه‌ی تلخ. همون قهوه‌ای که خودش دوست داشت.

رفت کنار میزش. قهوه رو گذاشت جلوش.

تهیونگ: بفرمایید. قهوه تلخ. با یه کم دارچون. مجانی.

دختر: (جا خورد) چرا مجانی؟

تهیونگ: (لبخند زد) چون بارون میاد. چون خیس شدین. چون... (مکث کرد) چون به نظر میرسه به یه چیز گرم نیاز دارین.

دختر لبخند زد. ولی ته لبخندش ترس بود. انگار یه چیزی رو پنهون می‌کرد.

تهیونگ: اسمتون چیه؟

دختر: (مکث کرد) سول‌گی. کانگ سول‌گی.

صدای لیوانی که از دست آقای کانگ افتاد، توی کافه پیچید. پیرمرد بلند شد. صورتش سفید شده بود.

آقای کانگ: (با صدای لرزان) چی گفتی؟ اسمت چیه؟

سول‌گی: (جا خورد) کانگ سول‌گی... چیزیم شده؟

آقای کانگ اومد نزدیک میز. نگاهش به دختر دوخته شده بود. انگار یه روح رو می‌بینه.

آقای کانگ: تو... تو دختر منی؟ اون دختری که...

سول‌گی: (صورتش سفید شد) شما... شما کیا هستین؟

آقای کانگ: من پدرتم! من کانگ مین‌سو هستم! پدر تو!

سول‌گی: (بلند شد) دروغ می‌گین! پدر من ۱۰ سال پیش توی یه تصادف مرد! من خودم جنازه‌ش رو دیدم!

آقای کانگ: اون جنازه مال من نبود. من... من فرار کردم. مجبور بودم.

تهیونگ: (با تعجب) صبر کنین... شما یعنی همدیگه رو می‌شناسین؟

آقای کانگ: (نشست روی صندلی) پسر... من ۱۰ سال پیش مرده بودم. ولی الان زنده‌ام. و اگه اونا بفهمن... منو می‌کشن.

سول‌گی: (گریه کرد) اونا کيان؟ مگه چی شده؟

آقای کانگ نگاه به تهیونگ کرد. بعد به دخترش. بعد به پنجره که بارون می‌زد.

آقای کانگ: یه رازی هست. رازی که ۱۰ سال پیش من و پدر تهیونگ و چند نفر دیگه رو کشت. من تنها کسی‌ام که زنده موندم. ولی الان... (به سول‌گی نگاه کرد) الان که تو رو دیدم... باید حقیقت رو بگم.

همین موقع چراغ‌های کافه چشمک زدن. یک بار. دو بار. خاموش شدن.

تاریکی.

صدای شکستن شیشه اومد. از پنجره کناری.

تهیونگ دوید سمت پنجره. یه سایه دید که فرار می‌کرد. ولی یه چیزی رو پشت پنجره گذاشته بود.

یه فنجون قهوه. تلخ.

تهیونگ: (با لرز) این... این علامت چیه؟

آقای کانگ: (نشسته بود روی زمین، رنگ پریده) اونا فهمیدن... اونا فهمیدن من زنده‌ام... حالا همه مون در خطریم.

سول‌گی کیفش رو باز کرد. از توش یه عکس قدیمی درآورد. عکس سه نفر: پدرش، پدر تهیونگ، و یه نفر دیگه.

سول‌گی: من چند ساله دنبال حقیقت می‌گردم. فکر می‌کردم پدرم قربانی شده. ولی الان...

آقای کانگ: (به عکس نگاه کرد) اون نفر سوم... اون هنوز زنده‌ست. و اون کسیه که همه رو کشت.

تهیونگ: (نشست رو زمین) کی؟ کیه؟

آقای کانگ: (با چشمای پر از اشک) کانگ. نه من. یه کانگ دیگه. برادر بزرگترم. اون هنوز زنده‌ست. و الان می‌دونه من پیداتون شدم.

بارون بیرون تندتر می‌زد. چراغ‌ها خاموش بودن. توی تاریکی کافه، سه نفر نشسته بودن: یه پیرمرد که ۱۰ سال پیش مرده بود، یه دختر که دنبال حقیقت بود، و یه پسر که دوباره توی یه ماجرای جنایی گیر افتاده بود.

و بیرون، توی تاریکی، یه سایه ایستاده بود و نگاه می‌کرد.

با یه فنجون قهوه تلخ توی دستش.

ادامه دارد... 🩸☕
دیدگاه ها (۴)

The Secret of Love in the Dark ShadowPart =۴خوب این قسمت یکم...

اوای فنوتPart =۹(قصر ورسای، فرانسه - صبح روز بعد)نور آفتاب ا...

اوای فنوتPart =۸نیمه شب، جلوی دروازه‌های ورسایبالاخره رسیدند...

اوای فنوتPart =۷(جاده‌های کوهستانی بین ایتالیا و فرانسه)کارو...

The Secret of Love in the Dark ShadowPart =۵همون لحظه...دستی...

The Secret of Love in the Dark ShadowPart =۱شب جمعه، ساعت ۱۱...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط