اسیر یونیفرم پوش من
اسیر یونیفرم پوش من
چندپارتی یونمین / پارت۲
جیمین : نه . نه نیرو بفرستین همه.شونو دستگیر کنین مخصوصا مین یونگی ! حتی اگه نتونستید بقیه رو دستگیر کنید فقط مین یونگی رو بگیرید
÷چشم قربان (از دفتر خارج شد و پیام رئیسش رو به بقیه رسوند)
《جیمین از پشت صندلی بلند شد کتش رو از روی کاناپه برداشت و همینجور که تنش میکرد از دفتر اومد بیرون هیاهویی که بیرون از دفترش بود وصف نشدنی بود هرکی به یه گوشهای میرفت و صداها و بحث های مختلفشون قاطی شده بود》
جیمین : ماشین رو آماده کنین
《صدای رئیس پارک کمی از هیاهو رو خوابوند》
=چشم قربان . ولی ممکنه دیر برسیم
جیمین : پس زودتر آمادش کن
=چشم رئیس پارک
《چندتا اسلحه با خودش برداشت و رفت سوار ماشین ها شد . بعد از چند دیقه کوتاه به اون آدرس رسیدن . گروه مافیایی و پلیس توی هم قاطی شد بود و فقط صدای شلیک میومد .. جیمین با بقیه افرادش وارد مخفیگاه شد . گروه مین جلوی افرادش رو گرفتن و جیمین مجبور شد خودش تنها بقیه راه رو بره》
_اهه فا*ک بهش این دیگه چی بود؟
《صدای ضعیفی که از پشت در سفید رنگی که روش نوشته بود "دستشویی" شنیده میشد . آروم در رو باز کرد و با دیدن اون صحنه خستگیه این چند روز رو فراموش کرد》
جیمین : دستاتو بگیر بالا (با صدای بلند)
_پس بلخره پیدام کردین ..
جیمین : گفتم دستاتو ببر بالا مینیونگی
یونگی : اسمم میدونی ؟ اومم اون ادارهی مسخره خیلی پیشرفت کرده
جیمین : بسه ! ... دستاتو ببر بالا و دنبال من بی__
《حرفش قطع شد . با شنیدن سرفه های پی در پی مافیا مین . و دیدن اون دیوارای خونی .. یکی از افرادش به معنای واقعی تیکه تیکه شده بود تمان اعضای بدنش بیرون ریخته بود و بجز قرمزیه خون چیزی دیگهای دیده نمیشد》
جیمین : تو حالت خوبه ؟
یونگی : آهه اونا میدونن من از خون بدم میاد و مجبورم میکنن همچین کاری کنم (قدم هاش رو به طرف جیمین ادامه داد)
جیمین : وایسا جلو نیا
یونگی : هوفف ببینم جوجه پلیس تو اصلا میدونی داری چیکار میکنی ؟ فکر کردی واسم سخته تورو هم مثل این انگل تیکه پاره کنم
جیمین : فعلا که دستگیر شدی . به نعفته دنبالم بیای
یونگی : اون وقت اگه نیام ؟
جیمین : اوم خب نیا
《ناگهان تمام نیروهای رئیس پارک اومدن داخل و به سمت مافیا مین هجوم بردن و دستاشو بستن.. صدای افراد جیمین و صدای یونگی کم کم ضعیف تر میشد .. جیمین برای بار آخر نگاهی به اطراف کرد .از روی زمین قوطی قرصی که رنگ خون گرفته رو برداشت و از مخفی گاه بیرون رفت》
چندپارتی یونمین / پارت۲
جیمین : نه . نه نیرو بفرستین همه.شونو دستگیر کنین مخصوصا مین یونگی ! حتی اگه نتونستید بقیه رو دستگیر کنید فقط مین یونگی رو بگیرید
÷چشم قربان (از دفتر خارج شد و پیام رئیسش رو به بقیه رسوند)
《جیمین از پشت صندلی بلند شد کتش رو از روی کاناپه برداشت و همینجور که تنش میکرد از دفتر اومد بیرون هیاهویی که بیرون از دفترش بود وصف نشدنی بود هرکی به یه گوشهای میرفت و صداها و بحث های مختلفشون قاطی شده بود》
جیمین : ماشین رو آماده کنین
《صدای رئیس پارک کمی از هیاهو رو خوابوند》
=چشم قربان . ولی ممکنه دیر برسیم
جیمین : پس زودتر آمادش کن
=چشم رئیس پارک
《چندتا اسلحه با خودش برداشت و رفت سوار ماشین ها شد . بعد از چند دیقه کوتاه به اون آدرس رسیدن . گروه مافیایی و پلیس توی هم قاطی شد بود و فقط صدای شلیک میومد .. جیمین با بقیه افرادش وارد مخفیگاه شد . گروه مین جلوی افرادش رو گرفتن و جیمین مجبور شد خودش تنها بقیه راه رو بره》
_اهه فا*ک بهش این دیگه چی بود؟
《صدای ضعیفی که از پشت در سفید رنگی که روش نوشته بود "دستشویی" شنیده میشد . آروم در رو باز کرد و با دیدن اون صحنه خستگیه این چند روز رو فراموش کرد》
جیمین : دستاتو بگیر بالا (با صدای بلند)
_پس بلخره پیدام کردین ..
جیمین : گفتم دستاتو ببر بالا مینیونگی
یونگی : اسمم میدونی ؟ اومم اون ادارهی مسخره خیلی پیشرفت کرده
جیمین : بسه ! ... دستاتو ببر بالا و دنبال من بی__
《حرفش قطع شد . با شنیدن سرفه های پی در پی مافیا مین . و دیدن اون دیوارای خونی .. یکی از افرادش به معنای واقعی تیکه تیکه شده بود تمان اعضای بدنش بیرون ریخته بود و بجز قرمزیه خون چیزی دیگهای دیده نمیشد》
جیمین : تو حالت خوبه ؟
یونگی : آهه اونا میدونن من از خون بدم میاد و مجبورم میکنن همچین کاری کنم (قدم هاش رو به طرف جیمین ادامه داد)
جیمین : وایسا جلو نیا
یونگی : هوفف ببینم جوجه پلیس تو اصلا میدونی داری چیکار میکنی ؟ فکر کردی واسم سخته تورو هم مثل این انگل تیکه پاره کنم
جیمین : فعلا که دستگیر شدی . به نعفته دنبالم بیای
یونگی : اون وقت اگه نیام ؟
جیمین : اوم خب نیا
《ناگهان تمام نیروهای رئیس پارک اومدن داخل و به سمت مافیا مین هجوم بردن و دستاشو بستن.. صدای افراد جیمین و صدای یونگی کم کم ضعیف تر میشد .. جیمین برای بار آخر نگاهی به اطراف کرد .از روی زمین قوطی قرصی که رنگ خون گرفته رو برداشت و از مخفی گاه بیرون رفت》
- ۱.۱k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط