Part 3
دوسال گذشت
خواهرش هم دوسم داشت باهام مثل رفیقش رفتار میکرد دختر لیا هم فکر میکرد من مادر واقعیش هستم و همیشه بغلم میکرد و دوسم داشت حتی چندبار سر بغل من با پدرش دعواش شد پدرو مادرم دیگه اونجا کار نمیکردن
ولی بعضی از افراد اون عمارت به خاطر کار پدر و مادرم بهم میخندیدن ولی هیچکسی نمیدونه اون دونفر پدر و مادر واقعیم نیستن
نمیخوام درباره کودکیم صبحتی بکنم هیچ آدمی نمیدونه من چی کشیدم حتی پدرو مادر الانم همه چی مثل زندگی تو رومان ها بود واقعا زندگی همه چی بهم داده بود با وجود کوک اما یه روز
خواهرش هم دوسم داشت باهام مثل رفیقش رفتار میکرد دختر لیا هم فکر میکرد من مادر واقعیش هستم و همیشه بغلم میکرد و دوسم داشت حتی چندبار سر بغل من با پدرش دعواش شد پدرو مادرم دیگه اونجا کار نمیکردن
ولی بعضی از افراد اون عمارت به خاطر کار پدر و مادرم بهم میخندیدن ولی هیچکسی نمیدونه اون دونفر پدر و مادر واقعیم نیستن
نمیخوام درباره کودکیم صبحتی بکنم هیچ آدمی نمیدونه من چی کشیدم حتی پدرو مادر الانم همه چی مثل زندگی تو رومان ها بود واقعا زندگی همه چی بهم داده بود با وجود کوک اما یه روز
- ۲۵۰
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط