حسم به تو.... فصل2
حسم به تو.... فصل2
p13:
ارشام: هاه؟! نه نه نه فکرشم نکن
دامیان: اره اره اره
ارشام: بخاطر تو باید خودمو به فنا بدم
یوری با دهن خونی انیا رو برد خونشون و خودش رفت نمیدونم کجا!😑
خب بریم شب
شب شده بود انیا داشت با هدفون اهنگ گوش میکرد که یهو...
تق تق
انیا: صدای چی بود؟
انیا هدفون رو در اورد و فهمید که از یه جا صدا تق تق میاد و رفت طرف پنجره
انیا:(امیدوارم جن نباشه)
پرده رو کشید کنار و دید که دامیان بوده[خو میمون مگه خونه در نداره چرا از پنجره میای؟😂]
دامیان: باز کن[یواش]
انیا پنجره رو باز میکنه و دست دامیان رو گرفت و کشید تو خونه
دامیان اومد داخل و انیا گفت
انیا: اینجا چکار میکنی؟
دامیان: میخواستم بخاطر کاری ک با داییـ...
لوید:(برم به انیا بگم بیاد غذا بخوره)
انیا:(الان بابام میاد و اگه من دامیان رو تنها ببینه...)
انیا دامیان رو هل داد زیر تخت
دامیان: هی چکار میکنی؟
انیا: حرف نزن برو پایین
لوید در رو باز کرد و....[اگه بیشتر نوشته بودم اینجا پارت رو تموم مبکردم]
انیا از زیر تخت در اومد و[امیدوارم فکرتون جا های منحرفی نرفته باشه چون خودم هن یه لحظه به همون فکر کردم🤦🏻♀️]لوید گفت
لوید: انیا چی شده یه لحظه زیر تخت بودی
انیا: چ.. چی؟ نه داشتم داشتم درس میخونم کتابمو گذاشتم زیر تخت
لوید:(بلاخره دخترم درسخون شد)ببینم چی نوشتی
و رفت زیر تخت رو نگاه کنه ببینه انیا چه درسی میخونده
دستش رو برد زیر تخت که ناگهان
یور: نَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَه[مثلا جیغ یور😅]
دامیان:(فورجر ها همشون شبیه همن)
لوید: یور... چی شد؟
لوید رفت ببینه چی شده
غذا از دست یور افتاده رو باندو و باندو از ترس فرار کرده و خورده به تلویزیون و تلویزیون شکسته[دلیل منطقی🤦🏻♀️]و الان که لوید نیست بهتره دامیان بره ولی
انیا: بابا من نمیام
لوید: چرا؟
انیا؛ . . . تو راه بادوم زمینی خوردم
لوید: باشه
و در رو هم بست
دامیان از اون زیر بیرون اومد و[الان یادم افتاد برای اخرای پارت بعد هم یه چی بنویسم]و...
دامیان:(یعنی چی؟چطر فهمید باباش میاد؟یعنی این دختر از من تیز تره؟)از کجا فهمیدی بابات میاد
انیا:(&،*_'، °√£÷§<€$#~&@)از انیمه یاد گرفتم
دامیان:(اگه انیمه باعث میشه زرنگ بشم پس منم....)[حوصله تایپ ندارم خودتون میدونین]
انیا: گفته بودی با من چکار داری؟
دامیان:
[الان برم باز فکر کنم😅]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
p13:
ارشام: هاه؟! نه نه نه فکرشم نکن
دامیان: اره اره اره
ارشام: بخاطر تو باید خودمو به فنا بدم
یوری با دهن خونی انیا رو برد خونشون و خودش رفت نمیدونم کجا!😑
خب بریم شب
شب شده بود انیا داشت با هدفون اهنگ گوش میکرد که یهو...
تق تق
انیا: صدای چی بود؟
انیا هدفون رو در اورد و فهمید که از یه جا صدا تق تق میاد و رفت طرف پنجره
انیا:(امیدوارم جن نباشه)
پرده رو کشید کنار و دید که دامیان بوده[خو میمون مگه خونه در نداره چرا از پنجره میای؟😂]
دامیان: باز کن[یواش]
انیا پنجره رو باز میکنه و دست دامیان رو گرفت و کشید تو خونه
دامیان اومد داخل و انیا گفت
انیا: اینجا چکار میکنی؟
دامیان: میخواستم بخاطر کاری ک با داییـ...
لوید:(برم به انیا بگم بیاد غذا بخوره)
انیا:(الان بابام میاد و اگه من دامیان رو تنها ببینه...)
انیا دامیان رو هل داد زیر تخت
دامیان: هی چکار میکنی؟
انیا: حرف نزن برو پایین
لوید در رو باز کرد و....[اگه بیشتر نوشته بودم اینجا پارت رو تموم مبکردم]
انیا از زیر تخت در اومد و[امیدوارم فکرتون جا های منحرفی نرفته باشه چون خودم هن یه لحظه به همون فکر کردم🤦🏻♀️]لوید گفت
لوید: انیا چی شده یه لحظه زیر تخت بودی
انیا: چ.. چی؟ نه داشتم داشتم درس میخونم کتابمو گذاشتم زیر تخت
لوید:(بلاخره دخترم درسخون شد)ببینم چی نوشتی
و رفت زیر تخت رو نگاه کنه ببینه انیا چه درسی میخونده
دستش رو برد زیر تخت که ناگهان
یور: نَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَه[مثلا جیغ یور😅]
دامیان:(فورجر ها همشون شبیه همن)
لوید: یور... چی شد؟
لوید رفت ببینه چی شده
غذا از دست یور افتاده رو باندو و باندو از ترس فرار کرده و خورده به تلویزیون و تلویزیون شکسته[دلیل منطقی🤦🏻♀️]و الان که لوید نیست بهتره دامیان بره ولی
انیا: بابا من نمیام
لوید: چرا؟
انیا؛ . . . تو راه بادوم زمینی خوردم
لوید: باشه
و در رو هم بست
دامیان از اون زیر بیرون اومد و[الان یادم افتاد برای اخرای پارت بعد هم یه چی بنویسم]و...
دامیان:(یعنی چی؟چطر فهمید باباش میاد؟یعنی این دختر از من تیز تره؟)از کجا فهمیدی بابات میاد
انیا:(&،*_'، °√£÷§<€$#~&@)از انیمه یاد گرفتم
دامیان:(اگه انیمه باعث میشه زرنگ بشم پس منم....)[حوصله تایپ ندارم خودتون میدونین]
انیا: گفته بودی با من چکار داری؟
دامیان:
[الان برم باز فکر کنم😅]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۷۴۴
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط