حسم به تو....(فصل²
حسم به تو....(فصل²
p19:
یوری:(اها پس رو دخترش حساسه... هه میتونم اینجوری کاری کنم ک خانواده فورجر از هم بپاشه😈نه نه اینجوری خواهرم ناراحت میشه...)[یوری بد😤]
لوید: ”بیاد خونه درسی میدم ک فراموش نکه“[این علامت ک الان گذاشتم یعنی یواش حرف زدن]
یور: اع لوید...
[باور میکنین یادم نمیاد انیا و دامیان کچا بودن؟😂]
دامیان قرمز شد و رفت عقب
انیا هم برگشت پیش بکی....
انیا و بکی رفتن کافه و[اصلا چیزی جز کافه به ذهنم نمیرسه😅]وقت برگشتن: مارتا انیا رو رسون خونه و رفتن
انیا در رو باز کرد و
انیا: مـن بـرگـشـتـم😄
لوید:[جدی خودم هم نمیدونم الان لوید چی میگه😐]خوشگذشت؟ چکار کرین؟
انیا:(نمیدونم چرا انگار داره ازم بازجویی میشه!) اره خوشگذشت با بکی رفتیم کافه
لوید برگشت و
لوید:(هیچی درباره چیزی که یوری گفت نگفت پس یعنی داره ازم مخفی میکنه)[که چی؟😐]
انیا:(دایی؟ دایی اینجا بوده؟ چی گفته؟ سعی میکنم ذهن بابام رو بخونم)
لوید:(موندم از کجا یاد گرفته... از همه چی بگذریم یعنی هر وقت با بکی میرفته بیرون با دامیان قرار میذاشته⁉️)[تشکر میکنم ک تا اینجا خوندی... خیلی بی مزه بود مگنه؟😓]
انیا:(چی؟! نه بابا قرار سیخی چنده؟)
لوید:انیا تو نمیتونی تا یه مدت از اتاقت بیرون بیای[انیا حبس عبد موخوره😐]
انیا با گریه رفت تو اتاقش
یور: اع لوید... فکر نمیکنی یکم زیادی سخت میگیری؟
لوید: اخه...[بچه ها اینو به قسمت یادم نمیاد چند انیمه شباهت دادم🤓]
انیا تو اتاقش داشت گریه میکرد ک بکی زنگ زد
انیا: باز چی شده؟
آنیا گوشی رو جواب داد
انیا: الو؟
بکی: عه انیا گریه کردی؟ش
انیا: نه نه گریه نکردم
بکی: اها باشه[بی زحمت نگران شو😂]انیا فردا میام دنبالت باهم بریم ویلا
انیا: تا یه مدت نمیتونم از خونه بیام بیرون
بکی: وای چه بد شد...
و کلی زر میزنن ولی نمیدونم چی😅تا بکی گفت
بکی: اها باشه فردا تو مدرسه همو میبینیم الان بابام صدام میزنه
انیا: او باشه
نکته: دلیل زر زدن بکی با انیا این بود ک حال و هوای انیا عوض بشه
و انیا یکم بعد بخاطر بیکاری کیمرا و بغل میکنه و میخوابه[بله انیا ی ما هنوز بغل کیمرا میخوابه😑داداش کیمرا رو ول کن بغل دامیان بخواب وای حرف اضافه زدم😅]
بکی به ارشام پیام. داد و گفت
بکی:«انیا نمیتونه بیاد...فردا تو مدرسه حرف میزنیم»
ارشام:«باش»
خلاصه فردا...
یور اومد انیا رو بیدار کرد ک برع مدرسه چون با لوید قهره😅
انیا تو اتوبوس بود و داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد تا به مدرسه رسیدن
انیا پیاده شد و پشت سرش بکی اومد
بکی: سلام انیا جان
انیا: سلام...
بکی: انیا میدونی چکار کنم تا ارشام ازم خوشش بیاد؟
انیا: نه نمیدونم خیر سرم تو استاد این چیزا هستی
بکی: اره ولی خب تو با دامیان دوستی و ارشام هم با دامیان... اینجوری میتونی....[فکر های پیچیده بکی😑]
انیا: کی گفته من با دامیان دوستم؟!😳
و با این حرفا مشقول شدن و رفتن تو کلاس... زنگ خورد و معلم اومد
معلم شروع به درس دادن کرد و انیا داشت کم کم خوابش میبرد...
دیوید: ”انیا، بیدار شو”[دیگه کم مونده بود دیوید رو فراموش کنم😅]
انیا: هاه؟! من بیدارم
معلم انیا رو نگاه کرد و به درس دادن ادامه داد[حوصلهام سر رفت بریم زنگ تفریح]
زنگ خورد و بلافاصله بکی دست ارشام رو گرفت و تند تند رفتن طرف میز [میز مذاکرات بکی و ارشام🗿✌🏻راستی این رو تو رمان نوشته بودم؟یادم نمیاد🤦🏻♀️]و شروع به حرف زدن کردن... انیا و دامیان ک تنها شدن و مجبور شدن باهم بشینن[میدونم مسخرس ولی باید تحمل کنید😂]
یه طرف بکی و ارشام داشتن ورور میکردن و یه طرف انیا و دامیان همینجوری به هم نگاه میردن[مسخره ها...]
بکی:
[چون یکی از فالوور های قشنگم خیلی منتظر بود زود گذاشتم وگرنه اون نصفشم مینوشتم😂❤خب این نصفش خیلی مسخره بود معذرت میخوام😓]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya-anime
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
p19:
یوری:(اها پس رو دخترش حساسه... هه میتونم اینجوری کاری کنم ک خانواده فورجر از هم بپاشه😈نه نه اینجوری خواهرم ناراحت میشه...)[یوری بد😤]
لوید: ”بیاد خونه درسی میدم ک فراموش نکه“[این علامت ک الان گذاشتم یعنی یواش حرف زدن]
یور: اع لوید...
[باور میکنین یادم نمیاد انیا و دامیان کچا بودن؟😂]
دامیان قرمز شد و رفت عقب
انیا هم برگشت پیش بکی....
انیا و بکی رفتن کافه و[اصلا چیزی جز کافه به ذهنم نمیرسه😅]وقت برگشتن: مارتا انیا رو رسون خونه و رفتن
انیا در رو باز کرد و
انیا: مـن بـرگـشـتـم😄
لوید:[جدی خودم هم نمیدونم الان لوید چی میگه😐]خوشگذشت؟ چکار کرین؟
انیا:(نمیدونم چرا انگار داره ازم بازجویی میشه!) اره خوشگذشت با بکی رفتیم کافه
لوید برگشت و
لوید:(هیچی درباره چیزی که یوری گفت نگفت پس یعنی داره ازم مخفی میکنه)[که چی؟😐]
انیا:(دایی؟ دایی اینجا بوده؟ چی گفته؟ سعی میکنم ذهن بابام رو بخونم)
لوید:(موندم از کجا یاد گرفته... از همه چی بگذریم یعنی هر وقت با بکی میرفته بیرون با دامیان قرار میذاشته⁉️)[تشکر میکنم ک تا اینجا خوندی... خیلی بی مزه بود مگنه؟😓]
انیا:(چی؟! نه بابا قرار سیخی چنده؟)
لوید:انیا تو نمیتونی تا یه مدت از اتاقت بیرون بیای[انیا حبس عبد موخوره😐]
انیا با گریه رفت تو اتاقش
یور: اع لوید... فکر نمیکنی یکم زیادی سخت میگیری؟
لوید: اخه...[بچه ها اینو به قسمت یادم نمیاد چند انیمه شباهت دادم🤓]
انیا تو اتاقش داشت گریه میکرد ک بکی زنگ زد
انیا: باز چی شده؟
آنیا گوشی رو جواب داد
انیا: الو؟
بکی: عه انیا گریه کردی؟ش
انیا: نه نه گریه نکردم
بکی: اها باشه[بی زحمت نگران شو😂]انیا فردا میام دنبالت باهم بریم ویلا
انیا: تا یه مدت نمیتونم از خونه بیام بیرون
بکی: وای چه بد شد...
و کلی زر میزنن ولی نمیدونم چی😅تا بکی گفت
بکی: اها باشه فردا تو مدرسه همو میبینیم الان بابام صدام میزنه
انیا: او باشه
نکته: دلیل زر زدن بکی با انیا این بود ک حال و هوای انیا عوض بشه
و انیا یکم بعد بخاطر بیکاری کیمرا و بغل میکنه و میخوابه[بله انیا ی ما هنوز بغل کیمرا میخوابه😑داداش کیمرا رو ول کن بغل دامیان بخواب وای حرف اضافه زدم😅]
بکی به ارشام پیام. داد و گفت
بکی:«انیا نمیتونه بیاد...فردا تو مدرسه حرف میزنیم»
ارشام:«باش»
خلاصه فردا...
یور اومد انیا رو بیدار کرد ک برع مدرسه چون با لوید قهره😅
انیا تو اتوبوس بود و داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد تا به مدرسه رسیدن
انیا پیاده شد و پشت سرش بکی اومد
بکی: سلام انیا جان
انیا: سلام...
بکی: انیا میدونی چکار کنم تا ارشام ازم خوشش بیاد؟
انیا: نه نمیدونم خیر سرم تو استاد این چیزا هستی
بکی: اره ولی خب تو با دامیان دوستی و ارشام هم با دامیان... اینجوری میتونی....[فکر های پیچیده بکی😑]
انیا: کی گفته من با دامیان دوستم؟!😳
و با این حرفا مشقول شدن و رفتن تو کلاس... زنگ خورد و معلم اومد
معلم شروع به درس دادن کرد و انیا داشت کم کم خوابش میبرد...
دیوید: ”انیا، بیدار شو”[دیگه کم مونده بود دیوید رو فراموش کنم😅]
انیا: هاه؟! من بیدارم
معلم انیا رو نگاه کرد و به درس دادن ادامه داد[حوصلهام سر رفت بریم زنگ تفریح]
زنگ خورد و بلافاصله بکی دست ارشام رو گرفت و تند تند رفتن طرف میز [میز مذاکرات بکی و ارشام🗿✌🏻راستی این رو تو رمان نوشته بودم؟یادم نمیاد🤦🏻♀️]و شروع به حرف زدن کردن... انیا و دامیان ک تنها شدن و مجبور شدن باهم بشینن[میدونم مسخرس ولی باید تحمل کنید😂]
یه طرف بکی و ارشام داشتن ورور میکردن و یه طرف انیا و دامیان همینجوری به هم نگاه میردن[مسخره ها...]
بکی:
[چون یکی از فالوور های قشنگم خیلی منتظر بود زود گذاشتم وگرنه اون نصفشم مینوشتم😂❤خب این نصفش خیلی مسخره بود معذرت میخوام😓]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya-anime
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۷۶۰
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط