𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟕𝟏
آخه امروز چه روز گَندی بود..
هنوز معلم نیومده بود که یه پسر با عجله اومد و در حالی که نفس نفس میزد گفت:
ـ امروز.... کلاس...کنسله..
بعد با خیال راحت رفت..
اقااااااااا
یعنی چی کنسله؟!
ما یه ساعته برا چی اینجاییم
میخوام بشینم گریه کنم از شدت عجیب بودن همه..
ولی..
از طرف دیگه خوشحال بودم که قرار نیس وارد این آب بشم
هممون به ترتیب سالها از سالن خارج شدیم
مثلا اول سال ششمیا..
بعد سال پنجمیا..
بعد چهارمیا..
و تا سال اولیا
وقتی وارد حیاط شدم یه هوای تازه ای وارد ریه هام کردم
آخیششششش..
راحت شدم
سالن استخر بوی گند میداد
یکم حیاط رو آنالیز کردم
و چشمم خورد به دو پسری که قبلاً فکر کنم اومده بودن خودشونو معرفی کنن
فکر کنم اسماشون..
ته یانگ و جی وون بود
به طرفشون رفتم
دوتاشون روی نیمکت هایی که توی حیاط بودن نشسته و پشتشون بهم بود
دست به سینه به طرفشون رفتم
میخواستم باهاشون بیشتر آشنا بشم چون تازه واردن هر چی باشه
دستمو روی شونه یکیشون گذاشتم
هر دوتاشون همزمان برگشتن و از سر جاهاشون بلند شدن
قیافه هاشونو که دیدم که زور خودمو نگه داشتم تا از خنده نمیرم
لبامو روی هم گذاشتم تا نخندم..
کمی موفق شدم ولی ناگهان...
از قهقهه پا*ره شدم
هر دوتاشون با تعجب بهم دیگه نگاه میکردن
جمع کن خودتو ورا..
با چند تا سرفه موفق شدم خنده که در اثر دیدن قیافه هاشون در من رشد کرده بود رو قورت بدم
بلاخره موفق شدم و سرمو بلند کردم ولی وقتی قیافه هاشونو دوباره دیدم خندم گرفت
ولی نخندیدم..
با لحن مهربونی گفتم:
ـ سلام بر دو تازه وارد..
به شکنجه گاهتون خوش اومدید
یکیشون که موهاش رو مثل خروس کرده بود چشماشو ریز کرد و یکم ( یکممممم🌚 ) نزدیک صورتم شد:
ـ تو همونی هستی که خاص ترین روح رو داره... اره ؟!
وایسا ببینم این خروس از کجا میدونه
ورا: اره...اون منم
سریع اون یکی که قیافش شبیه ع*ن توالت بود گفت:
جی وون: چرا اومدی اینجا...تو نمیدونی اما تو هر لحظه ممکنه توی این مدرسه قربانی گرگینه ها بشی
ورا: این مدرسه تنها جاییه که میتونه برای من جای امنی باشه
اون خروس هم با لحن تندی گفت:
ته یانگ: از اینجا برو...
اینارو باش..
لبخند عصبی زدم و موهامو پشت گوشم دادم:
ـ من فقط اومده بودم باهاتون دو کلمه بیشتر حرف بزنم...ولی این رفتارتون خیلی منو ناراحت کرد
و ناراحت کردن من هم تاوان بزرگی داره
دستمو نمایشی گوشه لبم گذاشتم و آروم گفتم:
ورا: بعداً منظورمو میفهمید!
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟕𝟏
آخه امروز چه روز گَندی بود..
هنوز معلم نیومده بود که یه پسر با عجله اومد و در حالی که نفس نفس میزد گفت:
ـ امروز.... کلاس...کنسله..
بعد با خیال راحت رفت..
اقااااااااا
یعنی چی کنسله؟!
ما یه ساعته برا چی اینجاییم
میخوام بشینم گریه کنم از شدت عجیب بودن همه..
ولی..
از طرف دیگه خوشحال بودم که قرار نیس وارد این آب بشم
هممون به ترتیب سالها از سالن خارج شدیم
مثلا اول سال ششمیا..
بعد سال پنجمیا..
بعد چهارمیا..
و تا سال اولیا
وقتی وارد حیاط شدم یه هوای تازه ای وارد ریه هام کردم
آخیششششش..
راحت شدم
سالن استخر بوی گند میداد
یکم حیاط رو آنالیز کردم
و چشمم خورد به دو پسری که قبلاً فکر کنم اومده بودن خودشونو معرفی کنن
فکر کنم اسماشون..
ته یانگ و جی وون بود
به طرفشون رفتم
دوتاشون روی نیمکت هایی که توی حیاط بودن نشسته و پشتشون بهم بود
دست به سینه به طرفشون رفتم
میخواستم باهاشون بیشتر آشنا بشم چون تازه واردن هر چی باشه
دستمو روی شونه یکیشون گذاشتم
هر دوتاشون همزمان برگشتن و از سر جاهاشون بلند شدن
قیافه هاشونو که دیدم که زور خودمو نگه داشتم تا از خنده نمیرم
لبامو روی هم گذاشتم تا نخندم..
کمی موفق شدم ولی ناگهان...
از قهقهه پا*ره شدم
هر دوتاشون با تعجب بهم دیگه نگاه میکردن
جمع کن خودتو ورا..
با چند تا سرفه موفق شدم خنده که در اثر دیدن قیافه هاشون در من رشد کرده بود رو قورت بدم
بلاخره موفق شدم و سرمو بلند کردم ولی وقتی قیافه هاشونو دوباره دیدم خندم گرفت
ولی نخندیدم..
با لحن مهربونی گفتم:
ـ سلام بر دو تازه وارد..
به شکنجه گاهتون خوش اومدید
یکیشون که موهاش رو مثل خروس کرده بود چشماشو ریز کرد و یکم ( یکممممم🌚 ) نزدیک صورتم شد:
ـ تو همونی هستی که خاص ترین روح رو داره... اره ؟!
وایسا ببینم این خروس از کجا میدونه
ورا: اره...اون منم
سریع اون یکی که قیافش شبیه ع*ن توالت بود گفت:
جی وون: چرا اومدی اینجا...تو نمیدونی اما تو هر لحظه ممکنه توی این مدرسه قربانی گرگینه ها بشی
ورا: این مدرسه تنها جاییه که میتونه برای من جای امنی باشه
اون خروس هم با لحن تندی گفت:
ته یانگ: از اینجا برو...
اینارو باش..
لبخند عصبی زدم و موهامو پشت گوشم دادم:
ـ من فقط اومده بودم باهاتون دو کلمه بیشتر حرف بزنم...ولی این رفتارتون خیلی منو ناراحت کرد
و ناراحت کردن من هم تاوان بزرگی داره
دستمو نمایشی گوشه لبم گذاشتم و آروم گفتم:
ورا: بعداً منظورمو میفهمید!
ادامه دارد...
- ۱.۰k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط