𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟕𝟑
نمیدونم چرا اما این عربده برام آشنا میومد
نکنه....
این جونگکوکه ؟!
دوباره صدای عربدش اومد:
ـ میخوای بمیری...؟!
نمیدونم چرا حس خوبی از حرفاش نمیگرفتم..
به طرف جایی که صدا میومد قدم برداشتم..
سعی میکردم سریع برسم چون فکر کنم میخواد به مایا آسیب بزنه..
یکم راهرو رو اونور اینور گشتم
ولی با صحنه که دیدم احساس کردم الان روحم تو بدنم نیس..
جونگکوک از گلوی مایا گرفته و بلندش کرده بود
جوری که پاهای مایا روی زمین نبود
هدف این کثااااافت چیههه؟!
سریع دویدم سمتشون و داد زدم:
ـ داری چیکار میکنی ؟
از دستش گرفتم و با کل زورم کشیدمش
ولی بی فایده بود
ورا: گفتم ولش کن! ( داد )
بازم ول نکرد..
الانه که مایا از خفه شه..
من نباید اینجوری وایسم نگاشون کنم
با یه مشتی که به بازوش زدم بلاخره ولش کرد
مایا افتاد زمین و شروع کرد به سرفه کردن
سریع جلوی بین اون دوتا قرار گرفتم و یه سیل محکمی به صورت جونگکوک زدم
ورا: ببینم تو دیوونه شدی...تو با چه حقی میخوای خفش کنی هااا؟! ( داد )
صورتشو برگردوند سمتم
با یه نگاهی که معلوم نبود عصبانیه یا ناراحت بهم چشم دوخت
ولی واقعا در این حد خونسرد بودن داره دیوونم میکنه
ورا: تو میفهمی داشتی چیکار میکردی
نمیدونم چرا هیچ کنترلی رو خودم نداشتم
ورا: از اینجا گمشو...! ( داد )
دوباره هیچ ریاکشنی نشون نداد
فقط زل زد بهم
با صدایی بلندی دوباره گفتم:
ـ گفتم گمشو..
بلاخره نگاهشو از من گرفت و آروم آروم رفت..
واقعا همه بخاطر این بود که مایا ناخواسته جونگکوک رو انداخت تو آب
واقعا که..
برگشتم سمت مایا
روی زمین افتاده بود و هنوز سرفه میکرد
اگه فقط یکم دیر تر میومدم احتمالا اتفاقای خوبی نمیوفتاد
خم شدم
دستمو روی شونه مایا گذاشتم:
ورا: خوبی؟!
سریع دستمو پس زد و با لحنی عصبی ای که به زور از دهنش خارج میشد گفت:
ـ به تو ربطی نداره...همه اینا تقصیر توعه
بعد آروم از رو زمین بلند شد و دستشو روی گلوش گذاشتو رفت
من باید به حساب این جئون عو*ضی برسم..!
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟕𝟑
نمیدونم چرا اما این عربده برام آشنا میومد
نکنه....
این جونگکوکه ؟!
دوباره صدای عربدش اومد:
ـ میخوای بمیری...؟!
نمیدونم چرا حس خوبی از حرفاش نمیگرفتم..
به طرف جایی که صدا میومد قدم برداشتم..
سعی میکردم سریع برسم چون فکر کنم میخواد به مایا آسیب بزنه..
یکم راهرو رو اونور اینور گشتم
ولی با صحنه که دیدم احساس کردم الان روحم تو بدنم نیس..
جونگکوک از گلوی مایا گرفته و بلندش کرده بود
جوری که پاهای مایا روی زمین نبود
هدف این کثااااافت چیههه؟!
سریع دویدم سمتشون و داد زدم:
ـ داری چیکار میکنی ؟
از دستش گرفتم و با کل زورم کشیدمش
ولی بی فایده بود
ورا: گفتم ولش کن! ( داد )
بازم ول نکرد..
الانه که مایا از خفه شه..
من نباید اینجوری وایسم نگاشون کنم
با یه مشتی که به بازوش زدم بلاخره ولش کرد
مایا افتاد زمین و شروع کرد به سرفه کردن
سریع جلوی بین اون دوتا قرار گرفتم و یه سیل محکمی به صورت جونگکوک زدم
ورا: ببینم تو دیوونه شدی...تو با چه حقی میخوای خفش کنی هااا؟! ( داد )
صورتشو برگردوند سمتم
با یه نگاهی که معلوم نبود عصبانیه یا ناراحت بهم چشم دوخت
ولی واقعا در این حد خونسرد بودن داره دیوونم میکنه
ورا: تو میفهمی داشتی چیکار میکردی
نمیدونم چرا هیچ کنترلی رو خودم نداشتم
ورا: از اینجا گمشو...! ( داد )
دوباره هیچ ریاکشنی نشون نداد
فقط زل زد بهم
با صدایی بلندی دوباره گفتم:
ـ گفتم گمشو..
بلاخره نگاهشو از من گرفت و آروم آروم رفت..
واقعا همه بخاطر این بود که مایا ناخواسته جونگکوک رو انداخت تو آب
واقعا که..
برگشتم سمت مایا
روی زمین افتاده بود و هنوز سرفه میکرد
اگه فقط یکم دیر تر میومدم احتمالا اتفاقای خوبی نمیوفتاد
خم شدم
دستمو روی شونه مایا گذاشتم:
ورا: خوبی؟!
سریع دستمو پس زد و با لحنی عصبی ای که به زور از دهنش خارج میشد گفت:
ـ به تو ربطی نداره...همه اینا تقصیر توعه
بعد آروم از رو زمین بلند شد و دستشو روی گلوش گذاشتو رفت
من باید به حساب این جئون عو*ضی برسم..!
ادامه دارد...
- ۲۸۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط