{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در این دنیا هیچکس به من نگفت بمان ولی من ماندم؛

در این دنیا هیچکس به من نگفت بمان ولی من ماندم؛
 
ماندم و تکیه گاهی شدم برای خستگی دیگران.

حالا خیلی خسته ام؛خیلی زیاد.

خسته با چشم هایی که دیگر اشک هم نمی ریزد.

تنها می دانم؛باید تا همیشه آغوشی باشم برای دیگران

بی آنکه کسی مرا در آغوش بگیرد.

همه چیز می گذرد:

فصل ها؛برف ها؛باران ها من اما همچنان ایستاده ام

چون پرنده ای که بال هایش شکسته است.

دیگر چه فرقی می کند که بخواهم بروم یا بمانم


دیدگاه ها (۱۱)

✦ اولین گناه ✦فصل نوزدهم: صبحی که برنگشت---لب‌هایش.روی لب‌ها...

باران از عصر شروع شده بود.چویا کنار پنجره ایستاده بود و به خ...

معامله p19چند روز گذشت.حال جونگ‌کوک بهتر شده بود.دیگر دستگاه...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

✦ اولین گناه ✦فصل هفتم: هیچ‌کس اینجا نبود---از پنجره بیرون پ...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 157✦...................

پارت ۷۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط