★彡 Part 25 彡★
★彡 Part 25 彡★
( تهیونگ )
نمیدونم این رو بزارم پای خوش شانسی این دختر یا چی؟
اما خب درست جلوی شرکت یه پارک بود.
بزرگ نبود اما در کل چیزی رو که ما لازم داشتیم داشت.
یه تاب.
نمیدونم چرا یهو چنین درخواستی کرد.
حتی نمیدونم من چرا قبول کردم!
اما الان دارم از پشت هلش میدم و اون هم مثل بچه های تخس داره می خنده.
چوی رینا.
اسمش دوباره توی سرم تکرار شد.
واقعا خوش شانس بودم که جونم رو نجات داد.
خیلی برام جای سوال داره که از کجا درمان رو یاد گرفته، وقتی روز بعد به خودم اومدم فورا به سمت شهر حرکت کردم.
به مامور هام گفتن راجب بهش اطلاعات جمع آوری کنن ولی هیچ.
هیچ چیزی راجب به این دختر نبود.
هیچ چیزی از گذشته اش.
فقط سن، محل تولد، نام پدر و مادر.
حتی درباره ی مادرش هم که به تازگی فوت کرده بود هیچ اطلاعاتی پیدا نشد.
اما این دختر، زخم های من رو درمان کرد.
من مدیونش هستم.
هنوز نمیدونم چطور براش جبران کنم، فعلا فقط باید خبرنگار ها رو ساکت کنم.
قضیه ی واقعا جدیه.
طوری که حتی دادگاه هم از این دختر شکایت کرده.
اما هنوز بهش چیزی نگفتم. بهتره فعلا همینطور بمونه.
ساکت و آروم.
قطره ی بارون به آرومی روی بینیم افتاد و بعد تند و تیز به پایین غلتید.
حدس میزدم.
آروم کتم رو درآوردم و روی سرش گرفتم.
"زود باش پرنسس. نمیخوای که لباس هات کثیف بشن!"
سری تکون داد و بلند شد.
بعد هم آروم به سمت شرکت رفتیم.
بارون شدید بود و رانندگی توی این اوضاع خیلی خوب نبود. بنابراین هر وقت که بارون بند اومد برمی گردیم به خونه.
( تهیونگ )
نمیدونم این رو بزارم پای خوش شانسی این دختر یا چی؟
اما خب درست جلوی شرکت یه پارک بود.
بزرگ نبود اما در کل چیزی رو که ما لازم داشتیم داشت.
یه تاب.
نمیدونم چرا یهو چنین درخواستی کرد.
حتی نمیدونم من چرا قبول کردم!
اما الان دارم از پشت هلش میدم و اون هم مثل بچه های تخس داره می خنده.
چوی رینا.
اسمش دوباره توی سرم تکرار شد.
واقعا خوش شانس بودم که جونم رو نجات داد.
خیلی برام جای سوال داره که از کجا درمان رو یاد گرفته، وقتی روز بعد به خودم اومدم فورا به سمت شهر حرکت کردم.
به مامور هام گفتن راجب بهش اطلاعات جمع آوری کنن ولی هیچ.
هیچ چیزی راجب به این دختر نبود.
هیچ چیزی از گذشته اش.
فقط سن، محل تولد، نام پدر و مادر.
حتی درباره ی مادرش هم که به تازگی فوت کرده بود هیچ اطلاعاتی پیدا نشد.
اما این دختر، زخم های من رو درمان کرد.
من مدیونش هستم.
هنوز نمیدونم چطور براش جبران کنم، فعلا فقط باید خبرنگار ها رو ساکت کنم.
قضیه ی واقعا جدیه.
طوری که حتی دادگاه هم از این دختر شکایت کرده.
اما هنوز بهش چیزی نگفتم. بهتره فعلا همینطور بمونه.
ساکت و آروم.
قطره ی بارون به آرومی روی بینیم افتاد و بعد تند و تیز به پایین غلتید.
حدس میزدم.
آروم کتم رو درآوردم و روی سرش گرفتم.
"زود باش پرنسس. نمیخوای که لباس هات کثیف بشن!"
سری تکون داد و بلند شد.
بعد هم آروم به سمت شرکت رفتیم.
بارون شدید بود و رانندگی توی این اوضاع خیلی خوب نبود. بنابراین هر وقت که بارون بند اومد برمی گردیم به خونه.
- ۶۳۹
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط