ابوالحسن ضراب اصفهانی می گویدک

ابوالحسن ضرّاب اصفهانی می گویدک

در سال دویست و هشتاد و یک به همراه عده ای از همشهریانم که در عقیده موافق با من نبودند، به حج رفتم. هنگامی که به مکه رسیدیم، یکی از همراهان جلوتر رفته و خانه ای در بازار « سوق اللّلیل» اجاره کرد. آن خانه همان خانه حضرت خدیجه بود که به خانه حضرت رضا مشهور بود. در آن خانه پیرزنی گندمگون زندگی می کرد هنگامی که فهمیدم آنجا خانه حضرت رضا است، از آن پیرزن پرسیدم: تو چه نسبتی با اهل این خانه داری، و به چه مناسبتی اینجا را خانه حضرت رضا می نامند

گفت: من از دوستداران آنان هستم، و اینجا خانه حضرت علی بن موسی است که حضرت حسن عسکری در اختیار من گذارده و من از خدمتگزارن آن حضرت می باشم.

با شنیدن این موضوع از آن پیرزن، با وی انس گرفته و قضیه را از همراهانم که شیعه نبودند، پنهان داشتم. شبها که از طواف فارغ می شدم. با آنان در رواق خانه می خوابیدم و در را می بستم و سنگ بزرگی را که در آنجا بود غلطانیده و پشت در می گذاشتیم.

چند شب پی در پی می دیدم، نوری شبیه نور مشعل، رواق را که در آن می خوابیدیم روشن می کند و می دیدم که در خانه باز می شود ولی کسی از ساکنان خانه ان را باز نمی کرد، مرد متوسط القامه گندمگون مایل به زرد رنگ را می دیدم که صورتی کم گوشت داشت و اثر سجده در پیشانیش دیده میشد. دو پیراهن و یک پارچه نازک که سر و گردن خود را با آن پوشانده، و کفش بی جوراب به پا کرده، از پله ها به غرفه خانه همان جائی که آن پیرزن در آنجا بود و به ما می گفتک که دخترش در آن غرفه است و کسی را نمی گذاشت به آن اطاق برود، وارد شد.

من آن نور را به هنگام ورود آن مرد به آن اطاق می دیدم. و بعد آن را در اطاق مشاهده می کردم. بدون اینکه چراغی وجود داشته باشد همراهان من همین نور را مشاهده می کردند و گمان می کردند که این مرد با دختر آن پیرزن رفت و امد دارد و او را صیغه کرده است و گفتند: اینان که پیروان علی بن ابیطالب می باشند متعه را جایز می دانند، با اینکه حرام است.

ولی ما می دیدیم که آن مرد به اطاق می آید و خارج می شود در حالی که در بسته و سنگ بزرگ به سر جایش، پشت در است. ما این در را بخطار حفظ اثاثیه خود می بستیم و هیچ کس را نمی دیدیم که آن را باز کند و ببندد. ولی آن مرد داخل و خارج می شد و حال آنکه سنگ بر جایش بود. تا اینکه ما خودمان آن را بر می داشتیم و در را باز می کردیم. با مشاهده این حالت، غافل از اینکه ممکن است معجزه و کرامتی باشد، پریشان احوال گشته به پیرزن مراجعه نمودم، تا از آمد و رفت آن مرد آگاه شوم.

به او گفتم: من می خواهم به تنهائی با تو صحبت کنم و کسی از همراهان من نباشد و چنین موقعیت دست نمی دهد، تو هر وقت مرا تنها دیدی و کسی با من نبود به اطاق ما بیا، تا درباره موضوعی از تو سوال کنم.

فوراً گفت: من هم می خواستم رازی را برای تو آشکار کنم و بخاطر افرادی که همراه تو بودند نمی توانستم.

گفتم: چه می خواستی بگوئی؟!

گفت: به تو می گوید با یاران و همراهانت دشمنی نکن و به آنها ناسزا مگو، زیرا آنان دشمن تو می باشند، بلکه با رفق و ملایمت با آنان صحبت کن.

گفتم: چه کسی چنین می گوید؟

گفت: من می گویم. از هیبتی که داشت جرأت نکردم که سؤالم را تکرار کنم.

گفتم: مقصود شما کدام یاران من هستند؟ چون فکر می کدرم مقصودش همین همسفریهای من تهستند که با آنها به حج آمده ام.

گفت: کسانی که در وطنت با تو شرکی هستند و با تو در یک خانه زندگی می کنند می باشند اتفاقاً در سابق با گروهی که در یک خانه به سر می بردم، در مسائل مذهبی درگیری و مباحثه ای داشتیم و آنها درباره من نزد حکومت سعایت کرده، تا جائی که از ترس فرار کرده و پنهان گشتم و از اینجا فهمیدم، مقصود پیرزن همان ها است.

به او گفتم: تو از کجا با امام رضا آشنائی و ارتباط داری؟ و به چجه مناسب در خانه آن حضرت می نشینی؟

گفت: من خدمتکار منزل حضرت امام عسکری بودم.

وقتی یقین کردم که پیرزن از دوستان اهل بیت علیهم السلام است تصمیم گرفتم درباره حضرت بقیة الله ارواحنا فداه از او سؤال کنم و لذا به او گفتم: تو را به خدا سوگند می دهم که آِا حضرت را با چشم خود دیده ای؟

گفت: برادر! من با چشم خود آن حضرت را ندیده بودم، ولی در ایامی که خواهرم ( نجرس خاتون) حامله بود و من در حالی که از منزل حضرت حسن عسکری بیرون می آمم آن حضرت به من مژده، دادند که در اواخر عمر فرزندشان را خواهم دید و به من نوید دادند که همین سمت خدمتگزاری فعلی را نسبت به آن حضرت هم خواهم داشت.

ابوالحسن ضراب اصفهانی می گویدک من مدتی در مصر بسر می بردم و علت این که بحج مشرف شدم این بود که حضرت ولی عصر ارواحنا فداه نامه ای به همراه سی دینار به توسط یک مرد خراسانی که عربی چندان درستی نمی دانست، برای من فرستاده
دیدگاه ها (۶)

ابن بابویه از ابوعلی خیزران نقل کرده است که گفت کنیزی که خدم...

مادر حضرت امام حسن عسگری نامهای متعددی داشتند یکی از ان نامه...

علامه نهاوندی از جناب اقای سیدعلی صدرالدین از علویه مکرمه عم...

حناب مستطاب محمد حسن ضرابی در کتاب خود تشرطی از بانویی که هم...

{یا هادی ع..}

السلام علیک یا حجت الله فی ارضه ع

مکاشفه:دیدم مردی با عبا و کلاه کیپا(کلاه یهودیان) مرا ندا دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط