{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 10
بعد...
یک نفر را دیدم
پشت یکی از درخت‌ها ایستاده بود
کاملا بی‌ حرکت
به خانه نگاه می‌کرد
به ما
قلبم به شدت میزد
چند ثانیه بعد آن شخص یک قدم جلو اومد
نور ضعیف ماه روی صورتش افتاد
و من او را شناختم
نه به خاطر اینکه قبلا دیده بودمش
بلکه به خاطر چیزی که در دستش بود
یک عکس
همان عکس قدیمی
عکس مادر من
و سونگ‌هو
جونگکوک خیلی آرام کنار گوشم گفت:
{اتیلدا...}
{میدونم}
{نه}
صدایش جدی‌ تر شد
{تو نمیدونی}
به او نگاه کردم
جونگکوک هنوز به مرد بیرون خیره بود.
بعد آهسته گفت:
{اون مرد..}
سکوت کرد
{چیه؟}
جونگکوک به من نگاه کر
چشمانش برای اولین بار واقعا ترسیده بودن
{اون پنج سال پیش مرده}
همان لحظه...
مرد بیرون سرش را بالا اورد
و مستقیم به پنجره نگاه کرد
مستقیم به من
لبخند زد
و چراغ‌های خانه بدون اینکه کسی آن‌ ها را روشن کند...
یکی‌یکی روشن شدن

ویو اتیلدا
چراغ‌ های خانه یکی‌ یکی روشن شدن
اول چراغ اتاق
بعد راهرو
و بعد...
چراغ اتاقی که پشت سرمان قرار داشت
صدای روشن شدنشان در سکوت خانه می پیچید
تق
تق
تق
من هنوز به مرد پشت پنجره نگاه میکردم
همان مرد
همان لبخند
همان عکس در دستش
{تو گفتی اون مرده؟}
صدایم به سختی از گلویم خارج شد
جونگکوک کنارم ایستاده بود
{اتیلدا...}
{تو گفتی اون مرده}
این بار بلند تر گفتم
جونگکوک نگاهش را از پنجره نگرفت
{گفتم پنج سال پیش مرده}
{این یعنی چی؟}
جواب نداد
{جونگکوک!}
ناگهان مرد بیرون عکس را بالا اورد
عکس را جلوی صورتش گرفت
و با انگشتش به چیزی داخل عکس اشاره کرد
من به عکس خیره شدم
به مادرم
به سونگ‌هو
و به آن مرد
بعد مرد عکس را پایین اورد
لبخندش هنوز روی صورتش بود
و آرام...
دستش را به سمت پنجره بلند کرد
به من اشاره کرد
بدنم یخ زد
{اون منو می‌شناسه}
یونگی آرام گفت:
{نه}
{چی؟}
{اون تو رو می‌شناسه}
برگشتم سمتش
{فرقش چیه؟}
یونگی نگاهش را به من دوخت
{خیلی فرق داره}
قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم صدای شکستن شیشه از طبقه‌ی پایین اومد

صدای بلندی که تمام خانه را لرزاند

همه‌ مان از جا پریدیم
.... 🦖⚧

یاحححح من خودممم عرررررررررررررررررررررررر سومی چیکاررر کردههه اففف اسلیی کردههه بشم کارش خیلییی درستههه
بدویدددد حمایتتت کنیددد تا بزارمم
دیدگاه ها (۳۸)

legacy of ashes

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 11جونگکوک فورا به سمت در رفت{بای...

legacy of ashes

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 9اون زن..... {مامان...} صدایم ان...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 12چند دقیقه بعد پشت ساختمان مدرس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط