{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 9

اون زن.....

{مامان...}

صدایم انقدر آهسته بود که حتی خودم هم به سختی شنیدمش
جونگکوک فورا کنارم اومد
{چی؟}
عکس را به سمتش گرفتم
{این...}
صدایم لرزید
{این مادرمه}
یونگی هم جلو اومد
چند ثانیه به عکس خیره ماند
بعد چهره‌ اش تغییر کرد
{نه}
به او نگاه کردم
{چی؟}
یونگی عکس را از دستم گرفت
{این عکس...}
{ این عکس چی؟}
{نباید اینجا باشه}
{چرا؟}
یونگی ساکت شد حرفی نزد
جونگکوک به عکس و بعد به اتیلدا نگاه کرد گفت
{مطمئنی؟}
با عصبانیت جواب دادم:
{من مادرم رو می‌شناسم}
{منظورم این نبود}
{پس منظورت چی بود؟}
جونگکوک سکوت کرد
عکس را از یونگی گرفتم
پشت آن را نگاه کردم
همان‌ جا بود
یک تاریخ
پنج سال قبل
و زیر تاریخ با خودکار مشکی نوشته شده بود:

«شب آخر»

نفس در سینه‌ ام حبس شد
{شب آخر یعنی چی؟}
هیچ‌ کس جواب نداد
چشمم روی دو مرد داخل عکس افتاد
یکی از آن‌ ها را نمی‌شناختم
اما دیگری...
قلبم فرو ریخت
چون او را دیده بودم
در مدرسه
روی عکس قدیمی سونگ‌ هو
{این...}
جونگکوک به صورتم نگاه کرد
{چی شده؟}
به مرد داخل عکس اشاره کرد
{این همون مردیه که کنار سونگ‌هو بود}
یونگی فورا عکس را از من گرفت
{چی؟}
{توی عکس مدرسه همون روزی که سونگ‌ هو ناپدید شد}
جونگکوک آرام گفت:
{مطمئنی؟}
{آره}
چند ثانیه سکوت کرد
بعد یونگی به سمت پنجره رفت
پرده را کنار زد و بیرون را نگاه کرد
{ما باید بریم}
{چی؟}
{همین الان}
جونگکوک با اخم گفت:
{چرا؟}
یونگی به بیرون خیره مانده بو
{چون کسی اینجاست}
تمام بدنم یخ کرد
{چی!؟}
یونگی آرام به سمت ما برگشت
{پشت درخت‌ ها}
جونگکوک فورا چراغ‌ قوه را خاموش کرد
خانه دوباره در تاریکی فرو رفت
صدای نفس‌ های خودمان خانه را گرفته بود
جونگکوک دستش را بالا آورد
یعنی ساکت باشم
بعد آرام به سمت پنجره رفت
من هم بدون اینکه بفهمم چرا پشت سرش حرکت کردم
از میان شکاف پرده به بیرون نگاه کردم
اول چیزی ندیدم
فقط درخت‌ ها
سایه‌ها
تاریکی
بعد...
.....🦖⚧
خب خب سومی بهتون افتخار میکنههه همینجوری ادامه بدید تا پارتای بیشتری بزارممم
اول از همه بگم قرار داستان یکم تغییر بدم شاید اولاش گیج شید نخواین رمان بخونید عیبی نداره ولی اخرش همچی براتون واضح میشه فقط فقط باید صبور باشید..
بازم بابت حمایت هاتون ممنون✨🎀
دیدگاه ها (۲۶)

legacy of ashes

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 10بعد...یک نفر را دیدمپشت یکی از...

legacy of ashes

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 8در ورودی قفل بودجونگکوک چند ثان...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 12چند دقیقه بعد پشت ساختمان مدرس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط