محرم

(محرم)

صحنه‌ای در موکب مشهد - محرم ۱۴۰۲

*هوای گرم مشهد با بوی نذریِ آش رشته و چای داغ مخلوط شده بود. موکبِ کوچکِ کوچهٔ امام رضا (ع) پر از هیاهوی مردم بود. دو دختر جوان، مریم و محدثه، پشت میز پذیرایی ایستاده بودند و با هم گپ می‌زدند...*

مریم: (*در حال ریختن چای*) بچه‌ها... ماه محرم شروع شده! اصلاً باورم نمیشه... انگار همین دیروز بود که محرم سال قبل تموم شد.

محدثه: (*با لبخند*) راست می‌گی! ماه محرم هم رسید، بچه‌ها... اما این بار یه تصمیم دارم.

مریم: (*کنجکاو*) چه تصمیمی؟

محدثه: (*با جدیت*) می‌خوام خودمونو توی این ماه درست کنیم... نه فقط برای یه ماه، نه دو ماه یا حتی سه ماه... بلکه برای همیشه‌ی همیشه.

مریم: (*چشم‌هایش برق می‌زند*) آره درسته... محرم فقط عزاداری و نذری دادن نیست، باید تو وجودمون هم یه انقلاب واقعی اتفاق بیفته.

محدثه: (*با اشتیاق*) دقیقاً! مثلاً از همین امروز قول می‌دم کمتر غیبت کنم، بیشتر به دیگران کمک کنم، و همیشه یاد امام حسین (ع) باشم... نه فقط موقع سینه‌زنی.

مریم: (*با خنده*) پس منم می‌گم... از امروز دیگه سر هر چیزی نق نمیزنم! (*نگاهش به ظرف‌های خالی نذری می‌افتد*) وای! ظرفا تموم شده... بریم دوباره پر کنیم؟

محدثه: (*با شوق*) آره، بریم! کار خیر که منتظر نمیمونه...

*و این‌طور شد که دو دختر، در دلِ هیاهوی موکب، با هم عهد بستند که محرم را فقط به چشمِ یک «ماه» نبینند... بلکه شروعِ یک «زندگیِ تازه» باشد.*


#محرم#عاشورا#رمان
#مذهبی#مداحی#مراسم
#عاشقانه#غمگین
#اجتماعی#اسلامی
#هنر#سفر#فرهنگ
دیدگاه ها (۴)

هر روز به خادم امام رضا علیه السلام باشیم!

🧸 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙💌ماه آروم به جیمین نگاه کرد و لبخند زد. + می‌دونی...

𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد...

خسف | قصه سی و یکم: میراث رضا (ع) (بخش پایانی)

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۴ | لیام چیزی دید...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁷ویو میکا_____دستمو برد...

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.61(روایت از زبان ا.ت)بع...

سناریو تهیونگ

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط