هانا مایکی اگر بگیرم
هانا: مایکی اگر بگیرم.....
حرفش ناتموم موند مایکی انداختتش رو تخت و دستاش رو بالا سرش قفل کرد وگفت: خوب اگر بگیریمچی میشه هااا و دوباره مایکی بوسیدش
هانا: مایکی الان چرا این کارو میکنی ها چرا
مایکی: به هرحال فرقی نداره من دوست دارم عزیتت کنم حال میده
هانا: ولم میکنی یکی داره میاد
اوفف مایکی باخره ولم کرد و فرار کردم چون دراکن پشت در بود نتونس کاری بکنه (راستی پدر مادر هانا مردن) دراکن: دیدم هانا از اتاق مایکی امد بیرون ازش پرسیدم با مایکی چیکار داشتی
دیدم دراکن ازم سوال پرسید با مایکی چیکار داشتی گفتم باید یجی بهش میدادم گذارشاتی بود که کثب کرده بودم
دراکن: آها باشه میتونی بری
مایکی از پشت پنچره همچیو نگاه کرد و گفت: دختری پوررو فرار کرد
ووو
فردا: هانا: پیش دوستام بودم دیدم مایکی داره زنگ میزنه به بچه ها گفتم ساکت باشید فرماندم داره زنگ میزهنه جواب دادم بله بفرمایید مایکی: بیا خونه پدربزرگم دراکنم هست باید حرف بزنیم درمورد موضوع مهمی ساعت ۶ فهمیدی لطفا بانداژ های نمیتنم ور باز کن هاناگفت: نه نمیشه ببخشید امشب ساعت ۶ میبینمتون خدافظ
حرفش ناتموم موند مایکی انداختتش رو تخت و دستاش رو بالا سرش قفل کرد وگفت: خوب اگر بگیریمچی میشه هااا و دوباره مایکی بوسیدش
هانا: مایکی الان چرا این کارو میکنی ها چرا
مایکی: به هرحال فرقی نداره من دوست دارم عزیتت کنم حال میده
هانا: ولم میکنی یکی داره میاد
اوفف مایکی باخره ولم کرد و فرار کردم چون دراکن پشت در بود نتونس کاری بکنه (راستی پدر مادر هانا مردن) دراکن: دیدم هانا از اتاق مایکی امد بیرون ازش پرسیدم با مایکی چیکار داشتی
دیدم دراکن ازم سوال پرسید با مایکی چیکار داشتی گفتم باید یجی بهش میدادم گذارشاتی بود که کثب کرده بودم
دراکن: آها باشه میتونی بری
مایکی از پشت پنچره همچیو نگاه کرد و گفت: دختری پوررو فرار کرد
ووو
فردا: هانا: پیش دوستام بودم دیدم مایکی داره زنگ میزنه به بچه ها گفتم ساکت باشید فرماندم داره زنگ میزهنه جواب دادم بله بفرمایید مایکی: بیا خونه پدربزرگم دراکنم هست باید حرف بزنیم درمورد موضوع مهمی ساعت ۶ فهمیدی لطفا بانداژ های نمیتنم ور باز کن هاناگفت: نه نمیشه ببخشید امشب ساعت ۶ میبینمتون خدافظ
- ۲.۹k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط