مایکی میخوام تیرو ازبدنت دربیارم بخیه بزنمت و باند پیچی
مایکی: میخوام تیرو ازبدنت دربیارم بخیه بزنمت و باند پیچیت کنم بشتر دلیل میخوای!؟
هنا: باشه بابا لختت شدم
مایکی:چرا نیم تنت رو بانداژ کردی
گفتم: نمیخوام س*نه هام معلوم شه وقتی برا کسیمهم نیس بهترنباشه
مایکیتو ذهنش: برا من مهمه
مایکی: باید بانداژت رو باز کنم چون پایین تر رفته
گفتم: باشه بانداژم رو وا کردم گفت روبه شکم دراز بکش تیرو از بدنم دراورد درد شدیدی رو احساس میکردم بعدشم برام بخیه زد
هانا: مایکی روتو اونور کن میخوام بانداژم رو ببندم
مایکی: وایستا دستت کار نکش بخیت وا میشه دستت رو آروم بده بالا براش بانداژش کردم و لباسش رو تن کردم
هانا: لباسم رو پوشیدم امدم برم که از حال رفتم
مایکی: دیدم هانا لباسشو پوشید و امد بره از هوش رفت رفتم بالا سرش بغلش کردم و لبای گرمش رو بوسیدم
گذاشتمش رو تخت و خودم رو زمین خوابیدم ساعت ۳ شب بود خیلی سردم بود رفتم روتخت و هانا رو بغلمش کردم تا خود صبح بغلش کردم و خوابیدم
صبح هانابا جیغ: مایکیییییی چرا بغلم کردییییی
مایکی: بابا ۳ شب بود خیلی سردم بود امدم روتخت تخت تکی بود تنگ بود مجبور شدم بغلت کنم
[نویسنده: مایکی من میدونم داری دوروغ ولی نمیتونم ثابت کنم]
هه تعریف کن اول تا آخر دروغ نگو
مایکی: باشه دیشب امدی بری سوار موتورشی بری
بیهوش شدی امدم بالا سرت اول بغلت کردم و لباتو بوسیدم بعدش بردمت رو تخت خوابوندمت خودمم رو زمین خوابیدم شب بود یخ زدم تخت تکی بود تنگ بود مجبور شدم بغلت کنم همین
هنا: باشه بابا لختت شدم
مایکی:چرا نیم تنت رو بانداژ کردی
گفتم: نمیخوام س*نه هام معلوم شه وقتی برا کسیمهم نیس بهترنباشه
مایکیتو ذهنش: برا من مهمه
مایکی: باید بانداژت رو باز کنم چون پایین تر رفته
گفتم: باشه بانداژم رو وا کردم گفت روبه شکم دراز بکش تیرو از بدنم دراورد درد شدیدی رو احساس میکردم بعدشم برام بخیه زد
هانا: مایکی روتو اونور کن میخوام بانداژم رو ببندم
مایکی: وایستا دستت کار نکش بخیت وا میشه دستت رو آروم بده بالا براش بانداژش کردم و لباسش رو تن کردم
هانا: لباسم رو پوشیدم امدم برم که از حال رفتم
مایکی: دیدم هانا لباسشو پوشید و امد بره از هوش رفت رفتم بالا سرش بغلش کردم و لبای گرمش رو بوسیدم
گذاشتمش رو تخت و خودم رو زمین خوابیدم ساعت ۳ شب بود خیلی سردم بود رفتم روتخت و هانا رو بغلمش کردم تا خود صبح بغلش کردم و خوابیدم
صبح هانابا جیغ: مایکیییییی چرا بغلم کردییییی
مایکی: بابا ۳ شب بود خیلی سردم بود امدم روتخت تخت تکی بود تنگ بود مجبور شدم بغلت کنم
[نویسنده: مایکی من میدونم داری دوروغ ولی نمیتونم ثابت کنم]
هه تعریف کن اول تا آخر دروغ نگو
مایکی: باشه دیشب امدی بری سوار موتورشی بری
بیهوش شدی امدم بالا سرت اول بغلت کردم و لباتو بوسیدم بعدش بردمت رو تخت خوابوندمت خودمم رو زمین خوابیدم شب بود یخ زدم تخت تکی بود تنگ بود مجبور شدم بغلت کنم همین
- ۲.۸k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط