Porsche
Part22
+عشقم اتفاقی افتاده؟کاری کردم؟
_نه راه بیوفت..چیزیم نیست
وقتی فهمیدم قضیه از چه قراره دیگه ول کردم و کمربندم رو بستم و حرکت کردم.
کمی سرعتم رفت بالا…زیر چشمی نگاهی به بیول کردم که پنجره پایینه،انگار سردشه و داره میلرزه..کمربندم نبسته!
هوفی کشیدم و ماشینو زدم کنار،به جهنم…
_چی شده؟میخوای چیزی بخری؟
بی اهمیت بهش پیاده شدم و به سمت در صندلی عقب رفتم و پالتو مشکیم رو برداشتم و در جلو رو باز کرد و انداختم رو دوشش.
کمربندو میخواستم ببندم که قفلش گیر کرده بود و بسته نمیشد..تف توش!
چند دقیقه تو همون حالت مونده بودم و داشتم قفل کمربند رو درست میکردم.
یه لحظه از افکارم در اومدم که دیدم لبام داره با لبای بیول برخورد میکنه..بالاخره کمربند جا رفت و بسته شد.
دستام رو دو طرف بدن بیول گذاشتم و به صندلی تکیه شون دادم تا راحت تر وایسم؛دیدم بیول گونه هاش گل انداخته…سرمو انداختم پایین و پوزخندی زدم و دوباره تو اون چشمای عسلیش که الان مشکی شده بود نگاه کرد،نگاهم سر خورد سمت لباش..کمی نزدیک شدم و لباش رو بو کشیدم….پس بگو این بوی شکلات که از صبح تا حالا زیر دماغمه چیه…پس این بود.
دوباره به چشماش نگاه کردم و یک مک صدا دار به لباش زدم و دستمو رو موهاش گذاشتم و انگشتام رو بین موهاش بردم؛دوباره نگاهم سمت لباسش افتاد…سینه های تو پر و خوش فرمش رو تو نمایش گذاشته بود.
دستم رو سمت یقه لباس بردم و بالا تر کشیدمش و گفتم:لباس باز میپوشی حداقل یچیزی روش بپوش سینه هات یخ نزنه*پوزخند*
درو بستم که متوجه اون اخم کیوتش شدم و سرخود لبخندی رو لبم نشست.
سوار شدم و نگاهمو بهش دادم و گفتم
+عشقم اتفاقی افتاده؟کاری کردم؟
_نه راه بیوفت..چیزیم نیست
وقتی فهمیدم قضیه از چه قراره دیگه ول کردم و کمربندم رو بستم و حرکت کردم.
کمی سرعتم رفت بالا…زیر چشمی نگاهی به بیول کردم که پنجره پایینه،انگار سردشه و داره میلرزه..کمربندم نبسته!
هوفی کشیدم و ماشینو زدم کنار،به جهنم…
_چی شده؟میخوای چیزی بخری؟
بی اهمیت بهش پیاده شدم و به سمت در صندلی عقب رفتم و پالتو مشکیم رو برداشتم و در جلو رو باز کرد و انداختم رو دوشش.
کمربندو میخواستم ببندم که قفلش گیر کرده بود و بسته نمیشد..تف توش!
چند دقیقه تو همون حالت مونده بودم و داشتم قفل کمربند رو درست میکردم.
یه لحظه از افکارم در اومدم که دیدم لبام داره با لبای بیول برخورد میکنه..بالاخره کمربند جا رفت و بسته شد.
دستام رو دو طرف بدن بیول گذاشتم و به صندلی تکیه شون دادم تا راحت تر وایسم؛دیدم بیول گونه هاش گل انداخته…سرمو انداختم پایین و پوزخندی زدم و دوباره تو اون چشمای عسلیش که الان مشکی شده بود نگاه کرد،نگاهم سر خورد سمت لباش..کمی نزدیک شدم و لباش رو بو کشیدم….پس بگو این بوی شکلات که از صبح تا حالا زیر دماغمه چیه…پس این بود.
دوباره به چشماش نگاه کردم و یک مک صدا دار به لباش زدم و دستمو رو موهاش گذاشتم و انگشتام رو بین موهاش بردم؛دوباره نگاهم سمت لباسش افتاد…سینه های تو پر و خوش فرمش رو تو نمایش گذاشته بود.
دستم رو سمت یقه لباس بردم و بالا تر کشیدمش و گفتم:لباس باز میپوشی حداقل یچیزی روش بپوش سینه هات یخ نزنه*پوزخند*
درو بستم که متوجه اون اخم کیوتش شدم و سرخود لبخندی رو لبم نشست.
سوار شدم و نگاهمو بهش دادم و گفتم
- ۱.۸k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط