یادم اومد چه روز های که از نگرانی نیومدن دل واپسی هام
یادم اومد چه روز های که از نگرانی نیومدن دل واپسی هام ناراحتی و هزار تا فکر میکردم چرا نیومد یعنی چی شده جونم به لبم میرسید تا می اومد اخ بمیرم با خنده می اومد منم هم دعواش میکردم اینقدر سکوت میکردم صدتا قربونم میرفت تا اشتی میکردم ...................الان چی از کار میام میدونم تو خونه دلخوشی ندارم که پا بزارم توش یا چی بگم والا هزارتا دلتنگی و خاطراتش نمیزاره اون ادم که دلم شاد بود باشم افسوس و هزار افسوس که قسمت نبود نمیدونم چه کنم با خاطراتش خدایا تور به عظمتت قسم تمامش کن این دلتنگی هامو
- ۲.۰k
- ۰۷ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط