عشق درتاریکی۱۱.
عشق درتاریکی۱۱.
حدود یک ساعت بعد، ملینا مجبور شد بره.
نه چون دلش میخواست.
چون سه بار پرستار بهش تذکر داده بود که بیمارا رو با تعریف کردن خاطرات خجالتآور دوران کودکی آت اذیت نکنه.
وقتی در بسته شد، دوباره اتاق ساکت شد.
ولی این بار اون سکوت مثل قبل سنگین نبود.
من روی تخت نشسته بودم و به دستهام نگاه میکردم.
بعد از مدت طولانی، بالاخره یه سؤال توی ذهنم شکل گرفت.
نه دربارهی مافیا.
نه دربارهی دروغ.
دربارهی کوک.
آروم گفتم:
+میشه بیاد داخل؟
پرستار که داشت وسایلو مرتب میکرد، لبخند کوچیکی زد.
؟فکر کنم از صبح پشت همین در منتظره.
قلبم یهجوری شد.
صبح؟
یعنی این همه مدت نرفته بود؟
چند دقیقه بعد در باز شد.
و کوک وارد اتاق شد.
همون لحظه فهمیدم واقعاً نخوابیده.
موهاش بههم ریخته بود. چشمهاش قرمز شده بودن. کراواتش شل شده بود.
و مهمتر از همه...
انگار انتظار داشت دوباره ازش بخوام بره بیرون.
برای همین نزدیک نیومد.
فقط کنار در ایستاد.
_سلام.
صدای بمش از همیشه آرومتر بود.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
و یهو یه چیزی توی دلم فشرده شد.
چون برای اولین بار... اون ترسیده بود.
نه از دشمن.
نه از خطر.
از من.
آروم گفتم:
+بیا بشین.
نگاهش برای لحظهای بالا اومد.
بعد خیلی آهسته اومد و روی صندلی کنار تخت نشست.
اما هنوز فاصله رو حفظ کرد.
انگار میترسید نزدیکتر بشه.
دستم رفت روی شکمم.
+دکتر گفت بچه خوبه؟
فوراً جواب داد.
_آره.
حتی یه ثانیه هم طول نکشید.
لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست.
+خوبه.
کوک فقط سر تکون داد.
بعد دوباره سکوت.
چند دقیقه.
تا اینکه بالاخره خودش گفت:
_متأسفم.
سرمو بلند کردم.
چشمهاش مستقیم توی چشمهام بود.
_برای اینکه نگفتم.
صداش گرفته بود.
_برای اینکه گذاشتم خودت بفهمی.
مکث کرد.
_و برای اینکه ترسوندمت.
اشکام دوباره جمع شد.
نه از ناراحتی.
از اینکه میدیدم چقدر واقعی پشیمونه.
کوک هیچوقت آدمی نبود که راحت عذرخواهی کنه.
برای همین همین چند جمله... برای اون خیلی بزرگ بود.
آروم پرسیدم:
+چرا نگفتی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خندید.
یه خندهی تلخ.
_چون میترسیدم.
پلک زدم.
کوک؟ میترسید؟
انگار فکرمو خوند.
_میترسیدم اگر بفهمی، نگاهم عوض بشه.
صداش پایینتر شد.
_و شد.
اون جمله مستقیم خورد وسط قلبم.
چون حق داشت.
من واقعاً بهش اونجوری نگاه کرده بودم.
انگار غریبهست.
اشکام بیاختیار سرازیر شد.
+کوک...
این بار خودش نگاهم نکرد.
نگاهش افتاده بود روی دستهاش.
برای اولین بار از وقتی میشناختمش... شکسته به نظر میرسید.
آروم دستمو جلو بردم.
و انگشتاشو گرفتم.
فوراً سرشو بلند کرد.
متعجب.
انگار انتظار نداشت.
+من هنوز ناراحتم.
صادقانه گفتم.
+و هنوز گیجم.
سرشو تکون داد.
_میدونم.
+و احتمالاً زمان میبره.
_باشه.
دستم رو محکمتر دور انگشتاش بستم.
+ولی...
صدای خودمم لرزید.
+هنوز دوستت دارم.
سکوت.
چند ثانیه کامل.
و بعد...
برای اولین بار اون روز، نفس کشید.
انگار تمام این مدت نفسشو حبس کرده بود.
چشمهاش رو بست.
و وقتی دوباره بازشون کرد، برق خیلی ضعیفی توشون بود.
_آت...
بلند شدم و آروم نزدیکتر رفتم.
دستم رو گذاشتم روی صورتش.
ریش کوتاهش زیر انگشتام حس میشد.
+منم متأسفم.
اخم کرد.
_برای چی؟
لبخند غمگینی زدم.
+برای اینکه وقتی ترسیدم، فقط ترس رو دیدم.
چشمهاش نرم شد.
+و یادم رفت تو همون آدمی هستی که هر شب برام غذا درست میکرد.
این بار واقعاً خندید.
خیلی آروم.
و همون لحظه خم شدم.
و یه بوسهی کوتاه روی لبش گذاشتم.
فقط چند ثانیه.
آروم.
خجالتی.
بیشتر شبیه یه آشتی بود تا هر چیز دیگه.
وقتی عقب کشیدم، کوک هنوز مات نگام میکرد.
بعد زیر لب گفت:
_اگر میدونستم آخرش اینو میگیرم، زودتر عذرخواهی میکردم.
همون لحظه بالش کنارم رو برداشتم و پرت کردم سمتش.
و برای اولین بار از اون صبح لعنتی...
هردومون خندیدیم.
حدود یک ساعت بعد، ملینا مجبور شد بره.
نه چون دلش میخواست.
چون سه بار پرستار بهش تذکر داده بود که بیمارا رو با تعریف کردن خاطرات خجالتآور دوران کودکی آت اذیت نکنه.
وقتی در بسته شد، دوباره اتاق ساکت شد.
ولی این بار اون سکوت مثل قبل سنگین نبود.
من روی تخت نشسته بودم و به دستهام نگاه میکردم.
بعد از مدت طولانی، بالاخره یه سؤال توی ذهنم شکل گرفت.
نه دربارهی مافیا.
نه دربارهی دروغ.
دربارهی کوک.
آروم گفتم:
+میشه بیاد داخل؟
پرستار که داشت وسایلو مرتب میکرد، لبخند کوچیکی زد.
؟فکر کنم از صبح پشت همین در منتظره.
قلبم یهجوری شد.
صبح؟
یعنی این همه مدت نرفته بود؟
چند دقیقه بعد در باز شد.
و کوک وارد اتاق شد.
همون لحظه فهمیدم واقعاً نخوابیده.
موهاش بههم ریخته بود. چشمهاش قرمز شده بودن. کراواتش شل شده بود.
و مهمتر از همه...
انگار انتظار داشت دوباره ازش بخوام بره بیرون.
برای همین نزدیک نیومد.
فقط کنار در ایستاد.
_سلام.
صدای بمش از همیشه آرومتر بود.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
و یهو یه چیزی توی دلم فشرده شد.
چون برای اولین بار... اون ترسیده بود.
نه از دشمن.
نه از خطر.
از من.
آروم گفتم:
+بیا بشین.
نگاهش برای لحظهای بالا اومد.
بعد خیلی آهسته اومد و روی صندلی کنار تخت نشست.
اما هنوز فاصله رو حفظ کرد.
انگار میترسید نزدیکتر بشه.
دستم رفت روی شکمم.
+دکتر گفت بچه خوبه؟
فوراً جواب داد.
_آره.
حتی یه ثانیه هم طول نکشید.
لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست.
+خوبه.
کوک فقط سر تکون داد.
بعد دوباره سکوت.
چند دقیقه.
تا اینکه بالاخره خودش گفت:
_متأسفم.
سرمو بلند کردم.
چشمهاش مستقیم توی چشمهام بود.
_برای اینکه نگفتم.
صداش گرفته بود.
_برای اینکه گذاشتم خودت بفهمی.
مکث کرد.
_و برای اینکه ترسوندمت.
اشکام دوباره جمع شد.
نه از ناراحتی.
از اینکه میدیدم چقدر واقعی پشیمونه.
کوک هیچوقت آدمی نبود که راحت عذرخواهی کنه.
برای همین همین چند جمله... برای اون خیلی بزرگ بود.
آروم پرسیدم:
+چرا نگفتی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خندید.
یه خندهی تلخ.
_چون میترسیدم.
پلک زدم.
کوک؟ میترسید؟
انگار فکرمو خوند.
_میترسیدم اگر بفهمی، نگاهم عوض بشه.
صداش پایینتر شد.
_و شد.
اون جمله مستقیم خورد وسط قلبم.
چون حق داشت.
من واقعاً بهش اونجوری نگاه کرده بودم.
انگار غریبهست.
اشکام بیاختیار سرازیر شد.
+کوک...
این بار خودش نگاهم نکرد.
نگاهش افتاده بود روی دستهاش.
برای اولین بار از وقتی میشناختمش... شکسته به نظر میرسید.
آروم دستمو جلو بردم.
و انگشتاشو گرفتم.
فوراً سرشو بلند کرد.
متعجب.
انگار انتظار نداشت.
+من هنوز ناراحتم.
صادقانه گفتم.
+و هنوز گیجم.
سرشو تکون داد.
_میدونم.
+و احتمالاً زمان میبره.
_باشه.
دستم رو محکمتر دور انگشتاش بستم.
+ولی...
صدای خودمم لرزید.
+هنوز دوستت دارم.
سکوت.
چند ثانیه کامل.
و بعد...
برای اولین بار اون روز، نفس کشید.
انگار تمام این مدت نفسشو حبس کرده بود.
چشمهاش رو بست.
و وقتی دوباره بازشون کرد، برق خیلی ضعیفی توشون بود.
_آت...
بلند شدم و آروم نزدیکتر رفتم.
دستم رو گذاشتم روی صورتش.
ریش کوتاهش زیر انگشتام حس میشد.
+منم متأسفم.
اخم کرد.
_برای چی؟
لبخند غمگینی زدم.
+برای اینکه وقتی ترسیدم، فقط ترس رو دیدم.
چشمهاش نرم شد.
+و یادم رفت تو همون آدمی هستی که هر شب برام غذا درست میکرد.
این بار واقعاً خندید.
خیلی آروم.
و همون لحظه خم شدم.
و یه بوسهی کوتاه روی لبش گذاشتم.
فقط چند ثانیه.
آروم.
خجالتی.
بیشتر شبیه یه آشتی بود تا هر چیز دیگه.
وقتی عقب کشیدم، کوک هنوز مات نگام میکرد.
بعد زیر لب گفت:
_اگر میدونستم آخرش اینو میگیرم، زودتر عذرخواهی میکردم.
همون لحظه بالش کنارم رو برداشتم و پرت کردم سمتش.
و برای اولین بار از اون صبح لعنتی...
هردومون خندیدیم.
- ۲۴۸
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط