پارت ۴۱:
پارت ۴۱:
زخم ها و خاطره ها
سوزومه با دستمال خون روی دستش رو پاک کرد و زخم های رو که باز شده بود چسب زد و هم زمان شروع به صحبت کرد
سوزومه : چرا انقدر همه چیز رو برای خودت سخت میکنی ؟
تاکه میچی : چـ...ـی
سوزومه بدون توجه به سوال تاکه در مورد حرف قبلیش گفت : وقتی پنچ سالم بود اولین باز دست چپم اسیب دید ... شیشه رفت بهش و داغونش کرد چند ماه بعد هم پوست زیری دست چپم کندع شد همش به خاطر این بود که بطری شراب محکم به دستم خورد و شکست وقتی هفت سالم بود دست چپم تیر خورد خیلی شانس اوردم که زنده موندم وقتی ۸ سالم بود یکی رگم رو زد...با چاقوی خیلی تیز و از اون موقع به بعد تا ۱۲ سالگی معتاد رگ زدن بودم ...یه جور های مجبور بودم انجامش بدم چون اکه این کار رو نمیکردم صدا های تو مغزم ساکت نمیشد
لبخند کج و یه وری زد کارش با چسب ها تموم شد و بانداژ رو برداشت تا دور دستش ببنده و ادامه داد: بعد از اون یاد گرفتم خاموششون کنم حداقل برای یک مدت محدود
بانداژ رو که دور دستش بست استین لباسش رو پایین داد و گفت: به شینچیرو و مایکی قول دادم دیگه رگ نزنم !! و همین کار رو هم کردم الان سه سال میشه که دیگه رگ نزدم ولی این زخم ها دیگه نمیرن
دستش رو با حالت دانشمند گونه ای بالا اورد و گفت: پلاکت های خونی من مشکل دارن ! یه مشکل بزرگ و برای همین این زخم ها به صورت کامل درمان نمیشن و هر وقت مبارزه میکنم اونم با افراد زیاد سر باز میکنن ! در واقع گلبولهای قرمز من به درستی نمیتونن تو درمان سریع زخم ها کمک کنن در حالی که زخم های ادم های عادی توی پنج یا سه دقیقه خونشون بند میاد
تاکه میچی نگاهی به سوزومه انداخت درسته مدت زیادی اون رو نمیشناخت اما میدونست اگه اون نمیخواست اینها رو نگه هیچ وقت نمیگفت
تاکه میچی : سوزومه چان...چرا وقتی بچه بودی این بالا رو سر خودت اوردی؟
تاکه میچی توی ذهن:شاید اینحوری بفهمم توی آینده چرا خودکشی کرد
سوزومه نگاه غمیگنی به اسمون انداخت و بعد سرسع اون نکاه رو با یه پوزخند پوشوند و گفت: تاکه میچی...زندگی هر ادم سختی های داره که توی زمان خاصی خودشون رو نشون میدن ولی...من برای دیدن اون سختی ها اون موقع زیادی کوچیک بودم
بعد از جاش بلند شد و با خیال راحت با گوشیش ور رفت و گفت: وای اینجا رو ببین مایکی ۲۹ تا پیام فرستاده! حتما دوباره میخواد سوال بارونم کنه ....اون همیشه همینه!
سوزومه گوشی رو توی جیبش سر داد و گفت : حالا که چیزی که لازم بود بدونی بهت گفتم .... یه سوال ازت دارم تاکه !
تاکه میچی سرش رو بالا گرفت و به سوزومه خیره شد
سوزومه : دروازه سال دیگه .... اونقدر پول دارم که یه خونه بزرگ تر بخرم !؟
سوال مسخره ای بود خیلی مسخره تاکه میچی با خودش فکر کرد دوازه سال دیگه تو با ثروتت میتونی تمام ژاپن رو بخری اما بعد تازه متوجه نکته ای شد سوزومه از کجا میدونست اون میتونه به دوازده سال بعد بره ......سوزومه نمیخواست بدونه پولش چقدر میشه اون میخواست به تاکه میچی بگه از سفر در زمانش خبر داره ...اون همیشه ترجیح میداد از همه چیز معما بسازه
تاکه میچی با تعجب و صورت سفیدی مثل گچ سرش رو بالا اورد گفت
تاکه میچی: سوزومه چان شما از کجا...
ولی سوزومه آنجا جلویش نبود تقریباً ده یا یازده متر دور تر با ارامش قدم میزد انگار تمام مکالمه ای که با تاکه میچی داشته توهمی بیش نبوده شاید هم او در تظاهر به بیتفاوتی استاد بود
=×=×=×
اولین جلسه تومان بعد از سال نو داشت شروع میشود و طبق شایعه ها خبر های بزرگی در راه بود...
زخم ها و خاطره ها
سوزومه با دستمال خون روی دستش رو پاک کرد و زخم های رو که باز شده بود چسب زد و هم زمان شروع به صحبت کرد
سوزومه : چرا انقدر همه چیز رو برای خودت سخت میکنی ؟
تاکه میچی : چـ...ـی
سوزومه بدون توجه به سوال تاکه در مورد حرف قبلیش گفت : وقتی پنچ سالم بود اولین باز دست چپم اسیب دید ... شیشه رفت بهش و داغونش کرد چند ماه بعد هم پوست زیری دست چپم کندع شد همش به خاطر این بود که بطری شراب محکم به دستم خورد و شکست وقتی هفت سالم بود دست چپم تیر خورد خیلی شانس اوردم که زنده موندم وقتی ۸ سالم بود یکی رگم رو زد...با چاقوی خیلی تیز و از اون موقع به بعد تا ۱۲ سالگی معتاد رگ زدن بودم ...یه جور های مجبور بودم انجامش بدم چون اکه این کار رو نمیکردم صدا های تو مغزم ساکت نمیشد
لبخند کج و یه وری زد کارش با چسب ها تموم شد و بانداژ رو برداشت تا دور دستش ببنده و ادامه داد: بعد از اون یاد گرفتم خاموششون کنم حداقل برای یک مدت محدود
بانداژ رو که دور دستش بست استین لباسش رو پایین داد و گفت: به شینچیرو و مایکی قول دادم دیگه رگ نزنم !! و همین کار رو هم کردم الان سه سال میشه که دیگه رگ نزدم ولی این زخم ها دیگه نمیرن
دستش رو با حالت دانشمند گونه ای بالا اورد و گفت: پلاکت های خونی من مشکل دارن ! یه مشکل بزرگ و برای همین این زخم ها به صورت کامل درمان نمیشن و هر وقت مبارزه میکنم اونم با افراد زیاد سر باز میکنن ! در واقع گلبولهای قرمز من به درستی نمیتونن تو درمان سریع زخم ها کمک کنن در حالی که زخم های ادم های عادی توی پنج یا سه دقیقه خونشون بند میاد
تاکه میچی نگاهی به سوزومه انداخت درسته مدت زیادی اون رو نمیشناخت اما میدونست اگه اون نمیخواست اینها رو نگه هیچ وقت نمیگفت
تاکه میچی : سوزومه چان...چرا وقتی بچه بودی این بالا رو سر خودت اوردی؟
تاکه میچی توی ذهن:شاید اینحوری بفهمم توی آینده چرا خودکشی کرد
سوزومه نگاه غمیگنی به اسمون انداخت و بعد سرسع اون نکاه رو با یه پوزخند پوشوند و گفت: تاکه میچی...زندگی هر ادم سختی های داره که توی زمان خاصی خودشون رو نشون میدن ولی...من برای دیدن اون سختی ها اون موقع زیادی کوچیک بودم
بعد از جاش بلند شد و با خیال راحت با گوشیش ور رفت و گفت: وای اینجا رو ببین مایکی ۲۹ تا پیام فرستاده! حتما دوباره میخواد سوال بارونم کنه ....اون همیشه همینه!
سوزومه گوشی رو توی جیبش سر داد و گفت : حالا که چیزی که لازم بود بدونی بهت گفتم .... یه سوال ازت دارم تاکه !
تاکه میچی سرش رو بالا گرفت و به سوزومه خیره شد
سوزومه : دروازه سال دیگه .... اونقدر پول دارم که یه خونه بزرگ تر بخرم !؟
سوال مسخره ای بود خیلی مسخره تاکه میچی با خودش فکر کرد دوازه سال دیگه تو با ثروتت میتونی تمام ژاپن رو بخری اما بعد تازه متوجه نکته ای شد سوزومه از کجا میدونست اون میتونه به دوازده سال بعد بره ......سوزومه نمیخواست بدونه پولش چقدر میشه اون میخواست به تاکه میچی بگه از سفر در زمانش خبر داره ...اون همیشه ترجیح میداد از همه چیز معما بسازه
تاکه میچی با تعجب و صورت سفیدی مثل گچ سرش رو بالا اورد گفت
تاکه میچی: سوزومه چان شما از کجا...
ولی سوزومه آنجا جلویش نبود تقریباً ده یا یازده متر دور تر با ارامش قدم میزد انگار تمام مکالمه ای که با تاکه میچی داشته توهمی بیش نبوده شاید هم او در تظاهر به بیتفاوتی استاد بود
=×=×=×
اولین جلسه تومان بعد از سال نو داشت شروع میشود و طبق شایعه ها خبر های بزرگی در راه بود...
- ۴۶۲
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط