{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دروغ شیرین

دروغ شیرین
چپتر پانزدهم

+ چانا ... چیکار کردی؟ چطور این اتفاق افتاد؟
نگاهش را ازم میدزدد و به سقف نگاه میکند...
بلاخره لب میزند : چیز مهمی نیست
+ چرا مهمه ... باید بهم بگی
به چچشمانم زل میزند طوری که انگار میتواند تا اعماق وجودم را ببیند و دوباره تکرار میکند : ا.ت گفتم ... چیز مهمی نیست ... چیزی نیست که خودتو درگیرش کنی
+ چان مهمه ... برای من مهمه
_ چرا ؟ چرا برات اهمیت داره
میخواستم عربده بزنم که من بخشی از اون دفترو خوندم . من میدونم که تو یکی رو دوست داری . من حسودی میکنم .
اما...
نتونستم...
نتونستم بهش بگم که صدای های توی مغزم ، افکارم دارن چقدر خودمو تخریب میکنن .
میگن :
که چرا اجازه دادم که ازش خوشم بیاد...
که چرا انقدر ساده لوحم...
چرا با هر نگاهش قلبم میلرزه...
و چقدر میخوام که دوستم بدارد...
پس فقط گفتم : باید بتونم بهت اعتماد کنم ... اگه میخوای اینجا نگهم داری باید بتونم بهت اعتماد کنم .
خودم میدونستم که حالم خوبه .
میدونستم سالمم و هیچ مشکلی ندارم .
باید تا الان اینجا رو ترک میکردم ... اما موندم چرا؟
و یکهو شک شروع شد :
نکنه بعد این حرفم بگه میتونی بری
نکنه نخواد اینجا باشم
نکنه دارم زیادی فضولی میکنم
...
اما با اهی که کشید و لبخندی که بعدش بهم زد تمام فکر هایم دود شد و به هوا رفت و من ماندم و قلبم که سرازپا نمیشناخت و به طور احمقانه ای شروع به لرزیدن و تند تند زدن کرد .
فقط به خاطر یک لبخند ؟ یک لبخند و دستی که بعدش بر گونه ام نشست؟
~~~~~~~
ببخشید بابت تاخیر امتحانام هست و زیاد فرصتی برای نوشتن ندارم پس متاسفم🥲
خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم :)
دیدگاه ها (۶)

دروغ شیرینچپتر شانزدهمفقط به خاطر یک لبخند ؟ یک لبخند و دستی...

دروغ شیرینچپتر هفدهمیکباره در باز میشود و جسم کوچکی باسرعت و...

پارت چهاردهمدروغ شیریناز گوشه چشمم متوجه تکانی از سمت مبل می...

چپتر سیزدهمدروغ شیریناحساساتم در هم قاطی شدن نمیدونم باید چی...

پارت ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط