دروغ شیرین
دروغ شیرین
چپتر شانزدهم
فقط به خاطر یک لبخند ؟ یک لبخند و دستی که بعدش بر گونه ام نشست؟
_ پیکولا لوپا ... اگه فکر میکنی با این حرفت اجازه میدم قبل از اینکه تمام خراش های زانوت و دستت از بین برن و کاملا خوب بشی بری ، خب باید بگم که اشتباه فکر میکنی .
لبخندش چال گونه اش را نمایان میکند و من تمام اراده ام را جمع میکنم تا جلو نروم و ان را نبوسم . پس فقط میخندم و میپرسم : پیکولا لوپا ؟ اصلا این یعنی چی ؟
انگشت اشاره اش بالا می اید و ضربه ای بر نوک دماغم میزند
_ یعنی گرگ کوچولو ... گرگ کوچولوی من
اون 《 من 》ای که ته جمله اشت گذاشت و لمس انگشتش تمام وجودم را اب کرد و باعث گر گرفتن گونه هایم شد .
سرم را پایین انداختم تا پوهایم صورتپ را بپوشاند و رو به زمین لبخند زدم . و گفتم : باید غذاتو بخوری !
از کنارش بلند شدم تا ظرف سوپش را از روی میز بیارم وقتی برگشت دیدم که چان در حال تلاش برای این بود که روی مبل بنشیند و صورتش از درد جمع شده بود ولی وقتی دید نگاهش میکنم سریع لبخند زد و اثار درد را پوشاند به طوری که انگار از اول نبوده .
این کارش قلبم را به درد اورد
+ چانا لازم نیست همیشه قوی باشی ... نیازی نیست خودتو مخفی کنی
صدایم ملایم و اروم بود . و ان لحظه ای که حرف هایم بر او تاثیر گذاشت را به چشم دیدم چشمانش غمگین شد ، براق شد و بعد لبخند تلخی بر لب هایش نشست .
جلو رفتم و کمک کردم که دوباره روی مبل دراز بکشد . و بهش گفتم : لازم نیست که تو بشینی من غذاتو میدم.
یکباره در باز میشود
~~~~
امیدوارم خوشتون بیاد 🙃
چپتر شانزدهم
فقط به خاطر یک لبخند ؟ یک لبخند و دستی که بعدش بر گونه ام نشست؟
_ پیکولا لوپا ... اگه فکر میکنی با این حرفت اجازه میدم قبل از اینکه تمام خراش های زانوت و دستت از بین برن و کاملا خوب بشی بری ، خب باید بگم که اشتباه فکر میکنی .
لبخندش چال گونه اش را نمایان میکند و من تمام اراده ام را جمع میکنم تا جلو نروم و ان را نبوسم . پس فقط میخندم و میپرسم : پیکولا لوپا ؟ اصلا این یعنی چی ؟
انگشت اشاره اش بالا می اید و ضربه ای بر نوک دماغم میزند
_ یعنی گرگ کوچولو ... گرگ کوچولوی من
اون 《 من 》ای که ته جمله اشت گذاشت و لمس انگشتش تمام وجودم را اب کرد و باعث گر گرفتن گونه هایم شد .
سرم را پایین انداختم تا پوهایم صورتپ را بپوشاند و رو به زمین لبخند زدم . و گفتم : باید غذاتو بخوری !
از کنارش بلند شدم تا ظرف سوپش را از روی میز بیارم وقتی برگشت دیدم که چان در حال تلاش برای این بود که روی مبل بنشیند و صورتش از درد جمع شده بود ولی وقتی دید نگاهش میکنم سریع لبخند زد و اثار درد را پوشاند به طوری که انگار از اول نبوده .
این کارش قلبم را به درد اورد
+ چانا لازم نیست همیشه قوی باشی ... نیازی نیست خودتو مخفی کنی
صدایم ملایم و اروم بود . و ان لحظه ای که حرف هایم بر او تاثیر گذاشت را به چشم دیدم چشمانش غمگین شد ، براق شد و بعد لبخند تلخی بر لب هایش نشست .
جلو رفتم و کمک کردم که دوباره روی مبل دراز بکشد . و بهش گفتم : لازم نیست که تو بشینی من غذاتو میدم.
یکباره در باز میشود
~~~~
امیدوارم خوشتون بیاد 🙃
- ۱۰۸
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط