{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرد در امتداد جاده راه می رفت و هر از گاهی که صدای ماشینی

مرد در امتداد جاده راه می رفت و هر از گاهی که صدای ماشینی می شنید به پشت سر خود نگاه می کرد اما تا می خواست چیزی بگوید ماشین با سرعت از کنارش می گذشت.

چند ساعت گذشت و مرد دیگر قدرت رفتن نداشت اما می دانست که تا مقصد هم راهی نمانده، با خود می گفت : خدا هیچ وقت فکر من نبوده و گرنه تا حالا حتما کسی مرا پیدا کرده بود. داشت زمین و زمان را نفرین می کرد که در تاریکی شب پایش به سنگی گیر کرد و مرد به زمین افتاد.

داشت خاک لباسهایش را می تکاند که یاد پاهای خسته اش افتاد لحظه ای به تنها وسیله ی سفرش فکر کرد نگاهی به آسمان پر ستاره کرد و زیر لب گفت: الهی شکر !
دیدگاه ها (۱۶)

دوستی بیش از اندازه همانند دشمنی ترسناک است . . .امام علی عل...

اگر کسی شما را نپذیرفت احساس بدی نداشته باشید معمولا چیزهای ...

داستان کمک به دو دانشجو و مردم لهستانداستان رویدادی که در سا...

داستان تئوری پنجره شکسته :در دهه هشتاد در نیویورک باج گیری ...

پارت: 1اسم: رویایی ترسناکنیمه‌شب بود.بارون با شدت می‌کوبید ر...

شاهدخت در قلب تاریکpart 2در آستانه‌ی سپیده‌دم، زمانی که تنها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط