j_k
پارت 𝟏𝟖
ویو ات.
چشمام رو باز کردم ، کوک رو مقابل خودم با چشمای پر اشتیاق دیدم.
کوک: بیدار شدی خانم.
ات:چه خبره ...هردویه ما مردیم.
کوک : هیچی نیست مانانی فقط یکم به دلیل دو تایی شدنت سنگین شدی و از حال رفتی.
ات: منظور از دو تایی شدنم چیه.
کوک : اگر این نینی به دنیا بیاد باید به منم توجه کنی. نه اصلا فقط باید به من توجه کنی.
ات: 🤨
کوک: باید وقتی بدنیا امد داستان زندگیش رو براش تعریف کنم.
ات : چی میگی من اون الکی...
کوک: چرا بود ولی این نیست.
ات: یعنی من...
کوک: بله مامانی.
سریع پریدم بغلش و اونم ازم استقبال کرد و منو تو بغل قایم کرد.
ویو ملکه مادر.
بعد از اینکه همه اتاق رو ترک کردن خودم رو روی تخت انداختم و دستی که سرم که توش معلوم نبود چیه کشیدم.
چطور ممکنه. من فقط میخواستم بترسونمش چرا اینطوری شد اگر اتفاقی بیفته چی. اون وقت چی میشه . ولی این رفتار کوک خیلی عجیب بود این رفتارش رو خیلی وقت میشه که ندیده بودم اخرین بار زمانی بود که هشت سالش بود وقتی که مادرش رو به جرم خیانت ازش گرفتیم. این یعنی اینکه کوک واقعا عاشق ات شده.
همینطور توی کلمات عرق بودم که ملکه هونگ با عجله وارد شد.
ملکه هونگ : بانو من... بانوی من (نفس نفس)
ملکه مادر : چیشده. بهوش امد.
ملکه هونگ روبه زانو هاش هم شد تا نفسی تازه کنه و بعد سرشو با سرعت بالا امد و نگاهی از جنس شادی به ملکه مادر انداخت.
ملکه هونگ : بله بانوی من... ایشون به هوش امدن و حاملا.
ملکه مادر : چی؟؟.
ملکه هونگ : اینبار حقیقت داره توسط دکتر سلطنتی قبول شده.
ملکه مادر : جدی... خیلی خوبه که. ولی... ولی به نظرت ات ازم ناراحته؟
ملکه هونگ: بهتره از با جواهرات گران بها عذرخواهی کنیم.
ملکه مادر : اره... نظر عالیه. برو و بهترین وسیله هارو براش کنار بذار.
ویو ات.
تغریبا هوا تاریک بود. چون از صبح روی تخت بودم از کوک خواستم تا باهام بیاد بیرون تا راه بریم.
از وقتی که به هوش امدم مدام یک صدایی توی سرم الکو میرفت « زمان برگشته » زمان برگشته. یعنی چی. یعنی دارم بر میگردم. یعنی دیگه اینجا نمیمونم. درواقع از کوک خواستم تا بیاد بیرون تا بهش درباره این صدا بگم برای همین رو به کوک واستادم و دستاشو گرفتم.
با چشمای پر اشکم بهش نگاه کردم و لب زدم.
ات: دیگه باید برگردم.
کوک: سردته باشه بیا برگردیم تو اتاق.
روشو اونور کرد که بره دستشو گرفتم.
ات: نه باید برگردم اون دنیا.
کوک: کجا. دنیای خودت.
ات: اره (ناراحت).
کوک: چطور ممکنه از کجا میدونی.
ات: وقتی بیهوش بودم یک صدایی امدم و بهم گفت که زمان برگشته.
کوک چشماش پر از اشک شد و به چشمام ملتمسانه نگاه میکرد و دستامو گرفت.
کوک : نه لطفا نمی خوام از دستت بدم نمی خوام دوباره عشق زندگیمو از دست بدم لطفا ( گریه)
با اشکاش ، اشکام روانه شد، دستمو به سمت صورت بردم و اشکاشو پاک کردم.
ات: متاسفم... هق... واقعا متاسفم (گریه)
کوک : یعنی چی... ات تو نمیتونی انکارو بکنی (گریه).
اروم خودمو تو بغلش انداختم و گذاشتم بدنم بدنشو کامل به یاد بسپاره.
ات : دلم برات تنگ میشه. (گریه)
کوک: میام و پیدات میکنم هرکجا که باشی. مطمعنم.
بعد از کلی اشک و گریه . برای خواب به اتاق رفتیم و تصمیم گرفتم شب رو پیش کوک بخوابم و تا تونستم بوی عطرشو در در یادم بسپارم...
پرش به صبح....
.................
اینم ازاین پارت امیدوارم که باب میلتون باشه. یک بار نوشتمش پاک 😭بعد دوباره نوشتم فکر کنم این بهتره شده باشه. پارت بعد رو هم فردا میذارم پارت اخر رو این رمان هم داره تموم میشه 😭
خوش حال میشم اگر نظر بدین راجبش ممنون 𝐼 𝑙𝑜𝑣𝑒 𝑦𝑜𝑢❤️
ویو ات.
چشمام رو باز کردم ، کوک رو مقابل خودم با چشمای پر اشتیاق دیدم.
کوک: بیدار شدی خانم.
ات:چه خبره ...هردویه ما مردیم.
کوک : هیچی نیست مانانی فقط یکم به دلیل دو تایی شدنت سنگین شدی و از حال رفتی.
ات: منظور از دو تایی شدنم چیه.
کوک : اگر این نینی به دنیا بیاد باید به منم توجه کنی. نه اصلا فقط باید به من توجه کنی.
ات: 🤨
کوک: باید وقتی بدنیا امد داستان زندگیش رو براش تعریف کنم.
ات : چی میگی من اون الکی...
کوک: چرا بود ولی این نیست.
ات: یعنی من...
کوک: بله مامانی.
سریع پریدم بغلش و اونم ازم استقبال کرد و منو تو بغل قایم کرد.
ویو ملکه مادر.
بعد از اینکه همه اتاق رو ترک کردن خودم رو روی تخت انداختم و دستی که سرم که توش معلوم نبود چیه کشیدم.
چطور ممکنه. من فقط میخواستم بترسونمش چرا اینطوری شد اگر اتفاقی بیفته چی. اون وقت چی میشه . ولی این رفتار کوک خیلی عجیب بود این رفتارش رو خیلی وقت میشه که ندیده بودم اخرین بار زمانی بود که هشت سالش بود وقتی که مادرش رو به جرم خیانت ازش گرفتیم. این یعنی اینکه کوک واقعا عاشق ات شده.
همینطور توی کلمات عرق بودم که ملکه هونگ با عجله وارد شد.
ملکه هونگ : بانو من... بانوی من (نفس نفس)
ملکه مادر : چیشده. بهوش امد.
ملکه هونگ روبه زانو هاش هم شد تا نفسی تازه کنه و بعد سرشو با سرعت بالا امد و نگاهی از جنس شادی به ملکه مادر انداخت.
ملکه هونگ : بله بانوی من... ایشون به هوش امدن و حاملا.
ملکه مادر : چی؟؟.
ملکه هونگ : اینبار حقیقت داره توسط دکتر سلطنتی قبول شده.
ملکه مادر : جدی... خیلی خوبه که. ولی... ولی به نظرت ات ازم ناراحته؟
ملکه هونگ: بهتره از با جواهرات گران بها عذرخواهی کنیم.
ملکه مادر : اره... نظر عالیه. برو و بهترین وسیله هارو براش کنار بذار.
ویو ات.
تغریبا هوا تاریک بود. چون از صبح روی تخت بودم از کوک خواستم تا باهام بیاد بیرون تا راه بریم.
از وقتی که به هوش امدم مدام یک صدایی توی سرم الکو میرفت « زمان برگشته » زمان برگشته. یعنی چی. یعنی دارم بر میگردم. یعنی دیگه اینجا نمیمونم. درواقع از کوک خواستم تا بیاد بیرون تا بهش درباره این صدا بگم برای همین رو به کوک واستادم و دستاشو گرفتم.
با چشمای پر اشکم بهش نگاه کردم و لب زدم.
ات: دیگه باید برگردم.
کوک: سردته باشه بیا برگردیم تو اتاق.
روشو اونور کرد که بره دستشو گرفتم.
ات: نه باید برگردم اون دنیا.
کوک: کجا. دنیای خودت.
ات: اره (ناراحت).
کوک: چطور ممکنه از کجا میدونی.
ات: وقتی بیهوش بودم یک صدایی امدم و بهم گفت که زمان برگشته.
کوک چشماش پر از اشک شد و به چشمام ملتمسانه نگاه میکرد و دستامو گرفت.
کوک : نه لطفا نمی خوام از دستت بدم نمی خوام دوباره عشق زندگیمو از دست بدم لطفا ( گریه)
با اشکاش ، اشکام روانه شد، دستمو به سمت صورت بردم و اشکاشو پاک کردم.
ات: متاسفم... هق... واقعا متاسفم (گریه)
کوک : یعنی چی... ات تو نمیتونی انکارو بکنی (گریه).
اروم خودمو تو بغلش انداختم و گذاشتم بدنم بدنشو کامل به یاد بسپاره.
ات : دلم برات تنگ میشه. (گریه)
کوک: میام و پیدات میکنم هرکجا که باشی. مطمعنم.
بعد از کلی اشک و گریه . برای خواب به اتاق رفتیم و تصمیم گرفتم شب رو پیش کوک بخوابم و تا تونستم بوی عطرشو در در یادم بسپارم...
پرش به صبح....
.................
اینم ازاین پارت امیدوارم که باب میلتون باشه. یک بار نوشتمش پاک 😭بعد دوباره نوشتم فکر کنم این بهتره شده باشه. پارت بعد رو هم فردا میذارم پارت اخر رو این رمان هم داره تموم میشه 😭
خوش حال میشم اگر نظر بدین راجبش ممنون 𝐼 𝑙𝑜𝑣𝑒 𝑦𝑜𝑢❤️
- ۳.۲k
- ۱۰ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط