j_k
پارت 17
با تمام سرعت به سمت قصر اصلی حرکت میکردیم. کوک به نظر نگران میامد.
وارد قصر شدیم و ندیمه حضور مارو اعلام کرد. چادر سالن شدیم. ملکه مادر روی تخت سلطنتی نشسته بود و به نظر عصبی میامد نامادری کوک هم داشت شونه های ملکه رو ماساژ میداد. رو به روی ملکه سویو و پدر من وچا اون وو زانو زده بودن. با تعجب داشتن نگاه میکردم که ملکه مادر بلند شد .
ملکه مادر : چطور جرعت کردینننن(داد).
با دادش کوک روی زانو هاش نشست و منم نا خواسته از ترس روی زانوهام افتادم.
نامادری : بانوی من اروم باشید.
کوک: بانوی من مشکل چیه.
ملکه مادر: مشکل؟؟ میپری مشکل چیه (داد). اه (درد قلب)
نامادری: بانو اروم باشید انقدر به خودتون فشار نیارید.
کوک:بانوی من لطفا اروم باشید و به گید که مشکل چیه.
نامادری : سویون شنیده که ات به تو گفته حامله نیست.
ات و کوک: چی!
نامادری: سویون...
سویون از جاش پاشید و همه نگاه ها به سمت سویون رفت.
سویون: من دیشب که داشتم رد میشدم کوک و ات رو دیدم که داشتن حرف میزدم و شنیدم که ات به کوک میگفت من بچه ای ندارم و اون حرف رو برای نجات خودم گفتم.
کوک: سویون.
ملکه مادر : چطور تونستی این کارو بگین مگه با تو چیکار کردیم. الان باید سرتو از بدنت جا داره کنم(داد).
«یعنی چی. یعنی الان فهمیدم که دروغ گفتم. یعنی الان سرمو از دست میدم اونم به خاطر فضولی سویون. اونم الان که عشقمو پیدا کردم امکان نداره».
همینطور این کلمات تو سرم الکو میرفت که سرو صدای توجهمو جای خودشون کرد. سرمو بالا اوردم و کوک رو پشت به خودم دیدم.
ملکه مادر: زود باشی بیا کنار اگر تو هم نمیخوای بمیری بیا کنار(عصبی)
سرم رو از پشت کوک بیرون اوردم که دیدم ملکه مادر عصبی رو به روی کوک درحالی که شمشیر در دست بود ایستاده.
کوک: بانوی من اگر میخواین ات رو بکشید منم باید بکشید. من... من بدون اون زنده نمیمونم ونمیزارم عشقمو ازم بگیرید .
سویون : چی؟
ات: کوک.
ملکه مادر : الان وقت این مسخره بازی ها نیست زود باش بیا کناررر(داد).
سرو صدا ها واسم نامفهوم شدن سرگیجه و حالت تهوع به سمتم هجوم اورده بودن و توان هیچ کاری رو نداشتم ناگهان چشمام سیاهی رفت روی سطح نرمی ولی قوی فرود امدم.
ویو کوک
همینطور داشتم با ملکه مادر دعوا میکردم که احساسا کردم جسمی به نرمی پر روم فرود امد نگاهی به پشتم انداختم که دیدم ات به پشتم افتاده و تکون نمیخوره نگران شدم و ات رو بغل کردم متوجه چشمای بستش شدم.
کوک: ات... ات بیدار شو... همین الان یک دکتر به اتاق من بیارید. بود.
ات رو براید استایل بغل کردم و به سمت اتاق دویدم. روی تخت گذاشتمش و دستامو گره دستاش کردم. و ملتمسانه نگاهش میکردم که دکتر امد.
کوک: زود باش هر کاری بلدی بکن تو بیدار بشه.(نگران)
دکتر: چشم ولی اول باید شما برید بیرون.
سریع تکون دادم و با تمام نارضایتیم از اتاق بیرون امدم که سویون و چا اون وو و برادر کوک و نامادری رو جلوی در دیدم. بدون توجه به اونا از کنارشون رد شدم که سویون استینمو گرفت.
سویون: اونا من. من قصد چنین کاری رو نداشتم.
کوک: حالا که انجامش دادی. (سرد).
و دستمو از دستش کشیدم که دکتر درو باز کرد با تمام سرعت به سمت در رفتم .
کوک: چی دش به هوش امد.
دکتر: بله ایشون حالشون کاملا خوبه.
کوک: اه خوبه برای چی حالش بد بود.
دکتر: ایشون حاملا.
کوک: جدی( خوشحال).
نامادری : مطمعنی؟.
دکتر :بله .
به سمت اتاق رفتم و ات رو دیدم که بی جون روی تخت افتاده به سمت رفتم و حالشو پرسیدم اونم با یک لبخند نشون داد که حالش خوبه.
.....................
جو جو ها شرمنده دیر گذاشتم گفتم به دلیل امتحانا دیر میذارم ولی همینطور که قول داد به مناسبت تولد تهیونگ گذاشتم. شاید توی این 7 روز اینده هم بازم بذارم چون امتحان ندارم و امکان داره توی دو پارت اینده تموم بشه. بعد واستون یک نظر سنجی میذارم واسه رومان بعدی .
ممنون بابت حمایت های کرم و پر انرژیتون دوستون دارم یک عالمه هرچی بگم بازم کمه 𝙸 𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚢𝚘𝚞❤️ 😭
با تمام سرعت به سمت قصر اصلی حرکت میکردیم. کوک به نظر نگران میامد.
وارد قصر شدیم و ندیمه حضور مارو اعلام کرد. چادر سالن شدیم. ملکه مادر روی تخت سلطنتی نشسته بود و به نظر عصبی میامد نامادری کوک هم داشت شونه های ملکه رو ماساژ میداد. رو به روی ملکه سویو و پدر من وچا اون وو زانو زده بودن. با تعجب داشتن نگاه میکردم که ملکه مادر بلند شد .
ملکه مادر : چطور جرعت کردینننن(داد).
با دادش کوک روی زانو هاش نشست و منم نا خواسته از ترس روی زانوهام افتادم.
نامادری : بانوی من اروم باشید.
کوک: بانوی من مشکل چیه.
ملکه مادر: مشکل؟؟ میپری مشکل چیه (داد). اه (درد قلب)
نامادری: بانو اروم باشید انقدر به خودتون فشار نیارید.
کوک:بانوی من لطفا اروم باشید و به گید که مشکل چیه.
نامادری : سویون شنیده که ات به تو گفته حامله نیست.
ات و کوک: چی!
نامادری: سویون...
سویون از جاش پاشید و همه نگاه ها به سمت سویون رفت.
سویون: من دیشب که داشتم رد میشدم کوک و ات رو دیدم که داشتن حرف میزدم و شنیدم که ات به کوک میگفت من بچه ای ندارم و اون حرف رو برای نجات خودم گفتم.
کوک: سویون.
ملکه مادر : چطور تونستی این کارو بگین مگه با تو چیکار کردیم. الان باید سرتو از بدنت جا داره کنم(داد).
«یعنی چی. یعنی الان فهمیدم که دروغ گفتم. یعنی الان سرمو از دست میدم اونم به خاطر فضولی سویون. اونم الان که عشقمو پیدا کردم امکان نداره».
همینطور این کلمات تو سرم الکو میرفت که سرو صدای توجهمو جای خودشون کرد. سرمو بالا اوردم و کوک رو پشت به خودم دیدم.
ملکه مادر: زود باشی بیا کنار اگر تو هم نمیخوای بمیری بیا کنار(عصبی)
سرم رو از پشت کوک بیرون اوردم که دیدم ملکه مادر عصبی رو به روی کوک درحالی که شمشیر در دست بود ایستاده.
کوک: بانوی من اگر میخواین ات رو بکشید منم باید بکشید. من... من بدون اون زنده نمیمونم ونمیزارم عشقمو ازم بگیرید .
سویون : چی؟
ات: کوک.
ملکه مادر : الان وقت این مسخره بازی ها نیست زود باش بیا کناررر(داد).
سرو صدا ها واسم نامفهوم شدن سرگیجه و حالت تهوع به سمتم هجوم اورده بودن و توان هیچ کاری رو نداشتم ناگهان چشمام سیاهی رفت روی سطح نرمی ولی قوی فرود امدم.
ویو کوک
همینطور داشتم با ملکه مادر دعوا میکردم که احساسا کردم جسمی به نرمی پر روم فرود امد نگاهی به پشتم انداختم که دیدم ات به پشتم افتاده و تکون نمیخوره نگران شدم و ات رو بغل کردم متوجه چشمای بستش شدم.
کوک: ات... ات بیدار شو... همین الان یک دکتر به اتاق من بیارید. بود.
ات رو براید استایل بغل کردم و به سمت اتاق دویدم. روی تخت گذاشتمش و دستامو گره دستاش کردم. و ملتمسانه نگاهش میکردم که دکتر امد.
کوک: زود باش هر کاری بلدی بکن تو بیدار بشه.(نگران)
دکتر: چشم ولی اول باید شما برید بیرون.
سریع تکون دادم و با تمام نارضایتیم از اتاق بیرون امدم که سویون و چا اون وو و برادر کوک و نامادری رو جلوی در دیدم. بدون توجه به اونا از کنارشون رد شدم که سویون استینمو گرفت.
سویون: اونا من. من قصد چنین کاری رو نداشتم.
کوک: حالا که انجامش دادی. (سرد).
و دستمو از دستش کشیدم که دکتر درو باز کرد با تمام سرعت به سمت در رفتم .
کوک: چی دش به هوش امد.
دکتر: بله ایشون حالشون کاملا خوبه.
کوک: اه خوبه برای چی حالش بد بود.
دکتر: ایشون حاملا.
کوک: جدی( خوشحال).
نامادری : مطمعنی؟.
دکتر :بله .
به سمت اتاق رفتم و ات رو دیدم که بی جون روی تخت افتاده به سمت رفتم و حالشو پرسیدم اونم با یک لبخند نشون داد که حالش خوبه.
.....................
جو جو ها شرمنده دیر گذاشتم گفتم به دلیل امتحانا دیر میذارم ولی همینطور که قول داد به مناسبت تولد تهیونگ گذاشتم. شاید توی این 7 روز اینده هم بازم بذارم چون امتحان ندارم و امکان داره توی دو پارت اینده تموم بشه. بعد واستون یک نظر سنجی میذارم واسه رومان بعدی .
ممنون بابت حمایت های کرم و پر انرژیتون دوستون دارم یک عالمه هرچی بگم بازم کمه 𝙸 𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚢𝚘𝚞❤️ 😭
- ۲.۶k
- ۰۹ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط