{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمدی از شوق تو امشب چه بارانی گرفت

آمدی از شوق تو امشب چه بارانی گرفت
شاخه خشک دلم لرزید و تن جانی گرفت
از طنین خنده ات گلهای احساسم شکفت
برق چشمت آتشی شد خرمنم آنی گرفت
زردی پاییز رخسارم به گلگونی نشست
طفل بیمار دلم خندید و درمانی گرفت
تا تو برگردی غباری آسمان را تیره کرد
آمدی خورشید من غمبار پایانی گرفت
در نبودت بلبلان خاموش و گل پژمرده شد
آمدی یاس کنار پنجره جانی گرفت
ای گل گلدان من عطر وجودت ماندگار
از هوای بودنت این خانه سامانی گرفت
دیدگاه ها (۱۲)

ببین از جنس تنهایی برایت یک غزل گفتمبه نذر این که می آیی برا...

باز باران میزند چنگی به قلب خسته اماز تمام دلخوشی ها سیر ، ب...

گفتم که نرو تلخ شود روز شبانمگفتی بروم چونکه تمام است توانمگ...

از ابتدای" نون و قلم " شاعرت شدم.در اولین نگاه ،گلم ... شاعر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط