STILL MINE
_________________
☆STILL MINE★
_________________
★CHAPTER:۳☆
__________________________________________________________________
بعد از رفتن جونگکوک، ینا چند دقیقه همونجا موند. دستش دور لیوان خالی قفل شده بود و نگاهش روی هیچچیز و همهچیز میچرخید. مهمونی هنوز شلوغ بود، ولی برای ینا همهچیز انگار توی یه لایهی ضخیم از مه فرو رفته بود. فقط یک چیز واضح بود: *اون برگشته بود.*
از پشت سر صدای چند نفر رو شنید، اما اهمیتی نداد. عادت داشت که اطرافش پر از آدم باشه و در عین حال هیچکس واقعاً بهش نزدیک نشه. ینا از اون آدما نبود که دردش رو جار بزنه. زخمهاش رو جمع میکرد، میذاشت ته دلش، بعد هم با یه صورت سرد و آروم از کنارشون رد میشد. ولی امشب فرق داشت. امشب اسم جونگکوک، همون زخم قدیمی، دوباره باز شده بود.
همون موقع، یکی از زنهای مهمونی با لحن نیشدار گفت:
«خانم لی، شنیدم رئیس جئون رو میشناسین.»
ینا خیلی آروم سر چرخوند. نگاهش مثل یخ بود.
«شنیدی؟ پس بهتره سرتو از زندگی بقیه بکشی بیرون.»
زن لبخند مصنوعی زد و عقب رفت. ینا اما هنوز داشت به اون صدا فکر میکرد. *رئیس جئون.* چه عنوان بیرحمی. جونگکوکی که زمانی با زانوی زخمی میدوید دنبال پروانهها، حالا رئیس بود. و ینا... ینا هم دیگه اون دختر خجالتی و پرحرف نبود. زندگی هر دوتاشون رو به چیزی تبدیل کرده بود که هیچکس تو کودکی فکرش رو هم نمیکرد.
چند دقیقه بعد، یکی از آدمهای جونگکوک نزدیک شد.
«خانم، رئیس ما شما رو صدا زدن.»
ینا ابرو بالا انداخت. «کجا؟»
«بیرون سالن.»
بدون حرف اضافه راه افتاد. کفشهای پاشنهبلندش روی سنگهای راهرو صدای کوتاه و محکمی میداد. وقتی از سالن خارج شد، هوای خنک شب صورتش رو لمس کرد. بیرون، کنار ستونهای بزرگ و تاریک، جونگکوک ایستاده بود. دستهاش توی جیبش بود و نگاهش مستقیم روی ینا قفل شده بود.
«فکر نمیکردم بیای.»
ینا به ستون تکیه زد. «صدام کردی»
جونگکوک یه پوزخند کوتاه زد. «همیشه همینقدر خشک جواب میدی؟»
«فقط وقتی سوال بیخود باشه.»
این بار خندهی کوتاهی از گلوی جونگکوک بیرون اومد. همون خندهی آشنا، همون که ینا رو برای یه لحظه پرت کرد به سالهای خیلی دور. به روزایی که اون دو نفر توی کوچههای باریک محلهشون میدویدن و از دست نگهبانها فرار میکردن. روزایی که جونگکوک ادعا میکرد از همه بهتره و ینا با لحن عصبی میگفت: «تو فقط زیادی خودتو میگیری.»
جونگکوک یه قدم جلو اومد.
«تو هنوز همون نگاه رو داری.»
ینا بدون اینکه پلک بزنه گفت: «کدوم نگاه؟»
«نگاهی که انگار داری میگی: نزدیکتر بیای، میکشمت.»
لبخند خیلی کمرنگی روی لبهای ینا نشست.
«اگه لازم باشه، آره.»
جونگکوک بهش خیره شد. توی اون نگاه، چیزی بود که سالها پنهان مونده بود. چیزی شبیه دلتنگی، چیزی شبیه خشم، و چیزی عمیقتر از هر دو.
«یادته وقتی بچه بودیم، همیشه میگفتی اگه یه روز ازم جدا بشی، قویتر میشی؟»
ینا نفسش رو آهسته بیرون داد.
«یادمه.»
«و من مسخرهات میکردم.»
«آره. چون مغرور بودی.»
جونگکوک لبش رو روی هم فشرد. «هنوزم هستم.»
«میدونم.»
بینشون سکوت افتاد. سکوتی که از هزار تا حرف سنگینتر بود. باد آرومی رد شد و چند رشته مو از صورت ینا تکون خورد. جونگکوک بیاراده دستش رو بالا آورد، اما وسط راه نگهش داشت. انگار خودش هم نمیدونست حق داره یا نه.
ینا اون حرکت رو دید.
«چی شد؟»
جونگکوک دستش رو پایین آورد. «هیچی. فقط... عادت قدیمی بود.»
ینا نگاهش رو دزدید. قلبش یه ضربهی محکم خورد، اما صورتش همونقدر سرد موند.
«عادتهای قدیمی رو بهتره زودتر فراموش کنی.»
جونگکوک با صدای پایین گفت:
«اگه نتونم چی؟»
ینا این بار نگاهش کرد. مستقیم، بیرحم، اما پر از چیزی که خودش هم دوست نداشت اسمش رو بذاره.
«اونوقت فقط بیشتر زجر میکشی.»
جونگکوک آهسته سر تکون داد. انگار جوابش رو از قبل میدونست.
«تو همیشه همینقدر بیرحم بودی؟»
«نه.» ینا مکث کرد. «فقط بعد از تو یاد گرفتم چطور باشم.»
این جمله مثل ضربه خورد به سینهی جونگکوک. برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد. بعد جونگکوک با صدایی که به زور کنترلش میکرد گفت:
«من نمیخواستم اینطوری بشه.»
«میدونم.» ینا خیلی آهسته جواب داد. «ولی شد.»
"ادامه اسلاید۲"
"چپتر بعدی توی کامنتا"
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆STILL MINE★
_________________
★CHAPTER:۳☆
__________________________________________________________________
بعد از رفتن جونگکوک، ینا چند دقیقه همونجا موند. دستش دور لیوان خالی قفل شده بود و نگاهش روی هیچچیز و همهچیز میچرخید. مهمونی هنوز شلوغ بود، ولی برای ینا همهچیز انگار توی یه لایهی ضخیم از مه فرو رفته بود. فقط یک چیز واضح بود: *اون برگشته بود.*
از پشت سر صدای چند نفر رو شنید، اما اهمیتی نداد. عادت داشت که اطرافش پر از آدم باشه و در عین حال هیچکس واقعاً بهش نزدیک نشه. ینا از اون آدما نبود که دردش رو جار بزنه. زخمهاش رو جمع میکرد، میذاشت ته دلش، بعد هم با یه صورت سرد و آروم از کنارشون رد میشد. ولی امشب فرق داشت. امشب اسم جونگکوک، همون زخم قدیمی، دوباره باز شده بود.
همون موقع، یکی از زنهای مهمونی با لحن نیشدار گفت:
«خانم لی، شنیدم رئیس جئون رو میشناسین.»
ینا خیلی آروم سر چرخوند. نگاهش مثل یخ بود.
«شنیدی؟ پس بهتره سرتو از زندگی بقیه بکشی بیرون.»
زن لبخند مصنوعی زد و عقب رفت. ینا اما هنوز داشت به اون صدا فکر میکرد. *رئیس جئون.* چه عنوان بیرحمی. جونگکوکی که زمانی با زانوی زخمی میدوید دنبال پروانهها، حالا رئیس بود. و ینا... ینا هم دیگه اون دختر خجالتی و پرحرف نبود. زندگی هر دوتاشون رو به چیزی تبدیل کرده بود که هیچکس تو کودکی فکرش رو هم نمیکرد.
چند دقیقه بعد، یکی از آدمهای جونگکوک نزدیک شد.
«خانم، رئیس ما شما رو صدا زدن.»
ینا ابرو بالا انداخت. «کجا؟»
«بیرون سالن.»
بدون حرف اضافه راه افتاد. کفشهای پاشنهبلندش روی سنگهای راهرو صدای کوتاه و محکمی میداد. وقتی از سالن خارج شد، هوای خنک شب صورتش رو لمس کرد. بیرون، کنار ستونهای بزرگ و تاریک، جونگکوک ایستاده بود. دستهاش توی جیبش بود و نگاهش مستقیم روی ینا قفل شده بود.
«فکر نمیکردم بیای.»
ینا به ستون تکیه زد. «صدام کردی»
جونگکوک یه پوزخند کوتاه زد. «همیشه همینقدر خشک جواب میدی؟»
«فقط وقتی سوال بیخود باشه.»
این بار خندهی کوتاهی از گلوی جونگکوک بیرون اومد. همون خندهی آشنا، همون که ینا رو برای یه لحظه پرت کرد به سالهای خیلی دور. به روزایی که اون دو نفر توی کوچههای باریک محلهشون میدویدن و از دست نگهبانها فرار میکردن. روزایی که جونگکوک ادعا میکرد از همه بهتره و ینا با لحن عصبی میگفت: «تو فقط زیادی خودتو میگیری.»
جونگکوک یه قدم جلو اومد.
«تو هنوز همون نگاه رو داری.»
ینا بدون اینکه پلک بزنه گفت: «کدوم نگاه؟»
«نگاهی که انگار داری میگی: نزدیکتر بیای، میکشمت.»
لبخند خیلی کمرنگی روی لبهای ینا نشست.
«اگه لازم باشه، آره.»
جونگکوک بهش خیره شد. توی اون نگاه، چیزی بود که سالها پنهان مونده بود. چیزی شبیه دلتنگی، چیزی شبیه خشم، و چیزی عمیقتر از هر دو.
«یادته وقتی بچه بودیم، همیشه میگفتی اگه یه روز ازم جدا بشی، قویتر میشی؟»
ینا نفسش رو آهسته بیرون داد.
«یادمه.»
«و من مسخرهات میکردم.»
«آره. چون مغرور بودی.»
جونگکوک لبش رو روی هم فشرد. «هنوزم هستم.»
«میدونم.»
بینشون سکوت افتاد. سکوتی که از هزار تا حرف سنگینتر بود. باد آرومی رد شد و چند رشته مو از صورت ینا تکون خورد. جونگکوک بیاراده دستش رو بالا آورد، اما وسط راه نگهش داشت. انگار خودش هم نمیدونست حق داره یا نه.
ینا اون حرکت رو دید.
«چی شد؟»
جونگکوک دستش رو پایین آورد. «هیچی. فقط... عادت قدیمی بود.»
ینا نگاهش رو دزدید. قلبش یه ضربهی محکم خورد، اما صورتش همونقدر سرد موند.
«عادتهای قدیمی رو بهتره زودتر فراموش کنی.»
جونگکوک با صدای پایین گفت:
«اگه نتونم چی؟»
ینا این بار نگاهش کرد. مستقیم، بیرحم، اما پر از چیزی که خودش هم دوست نداشت اسمش رو بذاره.
«اونوقت فقط بیشتر زجر میکشی.»
جونگکوک آهسته سر تکون داد. انگار جوابش رو از قبل میدونست.
«تو همیشه همینقدر بیرحم بودی؟»
«نه.» ینا مکث کرد. «فقط بعد از تو یاد گرفتم چطور باشم.»
این جمله مثل ضربه خورد به سینهی جونگکوک. برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد. بعد جونگکوک با صدایی که به زور کنترلش میکرد گفت:
«من نمیخواستم اینطوری بشه.»
«میدونم.» ینا خیلی آهسته جواب داد. «ولی شد.»
"ادامه اسلاید۲"
"چپتر بعدی توی کامنتا"
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۹۸۶
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط