⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝
⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝
ܔ "فرمانروای دریا"
𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟏
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
یک روز ابری و سرد بود.
مثل هر روز دیگری از پاییزِ آرالیس.
پدرش، پادشاه، با وقار روی تخت نشسته بود.
این روزها کمی ناخوشاحوال بود… احتمالاً یک سرماخوردگی ساده!
خب… شاید هم نه.
دقیق به یاد داشت؛ پدرش سه بار سرفه کرد و در دفعهی چهارم، عصای طلاییاش از دستش سُر خورد و با صدای بلند از پلهها پایین افتاد.
همزمان، پدرش ،انگار که چیزی در سینهاش فشرده شدهاست…خم شد و روی زمین افتاد.
همه سریع از اتاقک دربار خارج شدند و پادشاه به اتاقش برده شد.
و آری… پدرش در تختی خوابید که دیگر هرگز از آن بلند نشد.
مادرش هر روز مثل ابری بارانی میگریست.
غم، مثل پیلهای سنگین دور او پیچیده شدهبود.
درباریان خیلی زود جبهه گرفتند.
نجواها آغاز شد.
لبخندها کشدارتر شد.
تعظیمها عمیقتر…و دروغینتر.
چه بر سر تاج میآمد؟
ملکه حال و توان رسیدگی به دربار و سلطنت را نداشت.
و برادرش… اوه، برادر شیرینش که تنها یکسال داشت، او هم نمیتوانست وارث باشد.
پس تاج، روی سر دختری ۱۷ ساله قرار گرفت.
تاجی از طلا که الماسهایش برای شانههای کوچک او بیش از حد سنگین بودند.
مسئولیتی که برای او ساخته نشده بود.
آلیشیا.
نایبالسلطنهی آرالیس.
دختری که تا دیروز، بزرگترین دغدغهاش بینقص نواختن یک آهنگ بود.
دختری که به او یاد داده بودند چگونه لبخند بزند، چگونه بنوازد، چگونه رفتار کند…
اما هیچکس به او یاد نداده بود چگونه یک پادشاهی در حال فروپاشی را حفظ کند.
روزهای اول، هر طلوع خورشید میتوانست آخرین طلوع خاندان سلطنتی باشد.
خبرها یکییکی میرسیدند...
شورش در جنوب، ادعای تاجوتخت در غرب، تاختوتاز در شمال…
نامههایی که روی میزش میافتادند، بیپایان بودند.
و دربار…
مردانی که زمانی با دیدنشان مسیرش را عوض میکرد و فرار را انتخاب میکرد، حالا ساعتها روبهرویشان مینشست.
لبخند میزد، و با دستانی که گاهی زیر میز میلرزیدند، با خواستهها و نظرهایشان مخالفت میکرد.
و خدا میداند هر بار، چقدر ترس در وجودش میپیچید و قلب کوچکاش را میفشرد.
شبها، وقتی قصر در سکوت فرو میرفت، چراغ اتاق او روشن بود و کتابها یکی پس از دیگری باز میشدند.
تاریخ، سیاست، جنگ، جغرافیا…
او خودش را از نو میساخت.
خط به خط.
و هر شب، پیش از آنکه چشمهایش بسته شود،
یک جمله را زیر لب تکرار میکرد:
«امروز ، زنده موندم ، فردا هم نمیمیرم…»
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
میبینید چه دخمل خوبیم زود اپ میکنم؟🌝💅🏻
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا 。゚❁ུ۪
ܔ "فرمانروای دریا"
𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟏
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
یک روز ابری و سرد بود.
مثل هر روز دیگری از پاییزِ آرالیس.
پدرش، پادشاه، با وقار روی تخت نشسته بود.
این روزها کمی ناخوشاحوال بود… احتمالاً یک سرماخوردگی ساده!
خب… شاید هم نه.
دقیق به یاد داشت؛ پدرش سه بار سرفه کرد و در دفعهی چهارم، عصای طلاییاش از دستش سُر خورد و با صدای بلند از پلهها پایین افتاد.
همزمان، پدرش ،انگار که چیزی در سینهاش فشرده شدهاست…خم شد و روی زمین افتاد.
همه سریع از اتاقک دربار خارج شدند و پادشاه به اتاقش برده شد.
و آری… پدرش در تختی خوابید که دیگر هرگز از آن بلند نشد.
مادرش هر روز مثل ابری بارانی میگریست.
غم، مثل پیلهای سنگین دور او پیچیده شدهبود.
درباریان خیلی زود جبهه گرفتند.
نجواها آغاز شد.
لبخندها کشدارتر شد.
تعظیمها عمیقتر…و دروغینتر.
چه بر سر تاج میآمد؟
ملکه حال و توان رسیدگی به دربار و سلطنت را نداشت.
و برادرش… اوه، برادر شیرینش که تنها یکسال داشت، او هم نمیتوانست وارث باشد.
پس تاج، روی سر دختری ۱۷ ساله قرار گرفت.
تاجی از طلا که الماسهایش برای شانههای کوچک او بیش از حد سنگین بودند.
مسئولیتی که برای او ساخته نشده بود.
آلیشیا.
نایبالسلطنهی آرالیس.
دختری که تا دیروز، بزرگترین دغدغهاش بینقص نواختن یک آهنگ بود.
دختری که به او یاد داده بودند چگونه لبخند بزند، چگونه بنوازد، چگونه رفتار کند…
اما هیچکس به او یاد نداده بود چگونه یک پادشاهی در حال فروپاشی را حفظ کند.
روزهای اول، هر طلوع خورشید میتوانست آخرین طلوع خاندان سلطنتی باشد.
خبرها یکییکی میرسیدند...
شورش در جنوب، ادعای تاجوتخت در غرب، تاختوتاز در شمال…
نامههایی که روی میزش میافتادند، بیپایان بودند.
و دربار…
مردانی که زمانی با دیدنشان مسیرش را عوض میکرد و فرار را انتخاب میکرد، حالا ساعتها روبهرویشان مینشست.
لبخند میزد، و با دستانی که گاهی زیر میز میلرزیدند، با خواستهها و نظرهایشان مخالفت میکرد.
و خدا میداند هر بار، چقدر ترس در وجودش میپیچید و قلب کوچکاش را میفشرد.
شبها، وقتی قصر در سکوت فرو میرفت، چراغ اتاق او روشن بود و کتابها یکی پس از دیگری باز میشدند.
تاریخ، سیاست، جنگ، جغرافیا…
او خودش را از نو میساخت.
خط به خط.
و هر شب، پیش از آنکه چشمهایش بسته شود،
یک جمله را زیر لب تکرار میکرد:
«امروز ، زنده موندم ، فردا هم نمیمیرم…»
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
میبینید چه دخمل خوبیم زود اپ میکنم؟🌝💅🏻
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا 。゚❁ུ۪
- ۳.۳k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط