{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝
ܔ "فرمانروای دریا"
𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟐
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-

"۶ سال بعد"

آلیشیا روی تخت سلطنتی نشست.
آرنجش را روی دسته‌ی سرد آن گذاشت و سرش را به دستش تکیه داد.
چشم‌هایش را بست.

خواب…چیزی بود که شب گذشته علی‌رغم تلاش‌هایش به آن نرسیده بود. نه...حتی به آن نزدیک هم نشده بود.

تمام شب را میان گزارش‌ها گذرانده بود.
کاغذهایی که یکی پس از دیگری، خبر بدی را می‌آوردند.

زمستان نزدیک می‌شد.
و دریا…دیگر امن نبود.
موجوداتی از اعماقِ دریا بالا آمده بودند؛
هیولاهایی که کشتی‌ها را می‌شکافتند،
خدمه را می‌دریدند،
و بارشان را با خود به تاریکی می‌کشیدند.

غذا به شهرها نمی‌رسید.
و داروهای موردنیاز مردم نیز ، بسیار کم یا بسیار گران‌قیمت شده بود.
و مردمِ گرسنه و خشمگین ،خیلی زود به چیزی خطرناک‌تر از هیولاها تبدیل می‌شدند.
به‌طوری که از قبل ، شورش‌هایی در سراسر قلمرو رخ داده بود.

انگار اگر تاج سقوط می‌کرد، دریا هم آرام می‌گرفت.

…مزخرف.

صدای جابه‌جایی پارچه‌ها و سرفه‌های مصنوعی، او را به حال برگرداند.

درباریان.
چشمانش را باز کرد.
نگاهش روی جمعیت منتظر لغزید.

«شروع کنیم؟»

چند ثانیه سکوت.
بعد-

«بانو‌ی من…»
پیرمردی از میان جمع جلو آمد و با زحمت زانو زد.

آلیشیا نگاهش کرد.
بی‌حوصله.

«مردم ناآرام هستند. غرق شدن کشتی‌ها باعث کمبود شده… قحطی در بعضی نواحی شروع شده. این نارضایتی-»

آلیشیا دوباره چشم‌هایش را بست.
ای‌کاش فقط میتوانست مرد را غذای همین هیولاها کند.

«…و می‌ترسم اگر ادامه پیدا کند، شورش‌ها گسترده‌تر بشن! همچنین…شایعاتی شنیده‌ام.»

یک مکث.

«می‌گن این اتفاقات…نتیجه‌ی خشم خدایان هست.»

دختر ابرویی بالا انداخت.
«و خدایان دقیقاً از چه چیزی خشمگین شده‌اند؟»

پیرمرد گلویش را صاف کرد.

«از شما، بانو. شما بیست‌وسه سال دارید و هنوز ازدواج نکرده‌اید. شاید اگر-»

آلیشیا صاف نشست.

نگاهش این‌بار ، مستقیم ، پیرمرد را نشانه گرفت.

«تمام شد؟»

پیرمرد مکث کرد.
خب...برای فهمیدن اشتباهش زیادی دیر بود.

«اتمام جلسه.»

آلیشیا از جای‌اش بلند شد.
از پله‌ها یکی یکی پایین آمد و از کنار پیرمرد که درحال بلند شدن بود گذشت.
پچ‌پچ‌های درباریان را می‌شنید ، نگاه‌های کینه‌اندوزشان را احساس میکرد.
خب...به کِتف‌اش
از سالن خارج شد و راهی اتاقش شد.
وارد راهروی آخر که شد ، خدمتکاران و سربازهای پشت سر و داخل راهرو را مرخص کرد به‌جز یکی...

آلیشیا بدون اینکه برگردد گفت:
«کیم… توی جلسه ندیدمت.»

وارد اتاقش شد و درِ اتاق را باز گذاشت تا مرد هم پشت سرش وارد اتاق شود ، لحظه‌ای بعد صدای بسته شدن در آمد.

«جایی بودی؟»

پالتویش را از روی شانه‌هایش پایین کشید، اما دست‌های زبر و پینه‌بسته‌ی مرد جلوتر از او رسیدند.

کیم، بی‌صدا، لباسش را از تنش گرفت و جایی آویزان کرد.

«چیزی پیدا کردم… که شاید به کارت بیاد.»

آلیشیا روی صندلی نشست.
خستگیِ در شانه‌هایش سنگینی می‌کرد.

«الان تنها چیزی که می‌خوام اینکه نصف اون دربار رو ۶ فوت زیر زمین دفن کنم.»

لبخند کوتاهی روی لب‌های کیم نشست.

«این یکی شاید مفیدتر باشه.»

مکثی کرد.

«اِلمورها.»

اخم امیلیا برگشت.

اسم را خوب می‌شناخت.
بیش از حد خوب.

«اینجان.»

。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
شخصیت جدید رو معرفی کرده بودم ؟
"کیم نامجون" ، نقش مشاور و چشم‌وگوشِ آلی رو داره.

◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا 。゚❁ུ۪
دیدگاه ها (۱۴۱)

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟑。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟒。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟏。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا"ད𝒊𝒏𝒕𝒓𝒐𝒅𝒖𝒄𝒆𝒓 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓。˚۰˚...

(سایه های خونی) part ۱۴/دانای کل ___مردی جلوی دیدش را گرفت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط