{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک داستان عجیب...

یک داستان عجیب...
روزی مردی در یک جاده می گذشت...ناگهان ماشین خراب شد و دیگر نتوانست حرکت کند ..از قضا ماشین جلوی یک صومعه توقف کرده بود..مرد شب را در صومعه به سر برد اما نیمه شب صدایی عجیب شنید از راهبان پرسید : این چه صدایی بود ؟
راهبان گفتند : نمی توانیم به شما بگوییم چون شما یک راهب نیستید ...صبح فردا مرد از صومعه حرکت کرد اما از قضا سال ها بعد دوباره ماشینش مقابل هپان صومعه خراب شد ..او دوباره شب را در صومعه گذراند و همان صدا را شنید اما این بار راهبان گفتند: نمی توانیم به شما بگوییم چون شما یک راهب نیستید .مرد گفت : خیلی خب ، چه کنم تا راهب شوم ؟ راهبان گفتند : باید حساب تمام سنگ ها و برگ های زمین را درآوری ..مرد چهل و پنج سال وقت صرف کرد تا این کار را کرد و سپس به صومعه برگشت و گفت : من حساب تمام برگ ها و سنگ ها را در آوردم...حالا می تونم ببینم آن صدا از چیست ؟ راهبان گفتند آری ...مرد رفت تا به یک در بسته رسید که بعد از آن در دیگری بود و همینطور در ها را باز کرد ...تا اینکه به آخرین در رسید...گفتند صدا از پشت این در بود...قطعا مرد وقتی در را باز کرد چیز شگفت انگیزی دید ولی ما نمی توانیم این را به شما بگوییم که او چه دید..
..
..
چون شما یک راهب نیستید !!!
دیدگاه ها (۱۹)

روحانی به جوانی گفت: ای جوان ...با این همه گناه و خطایی که د...

فردا صبح به وقت کوفه ، شهر هزار قبیله هزار رنگ، ماه دو شقه م...

سلام دوستان...اگه یه روز یه نقشه گنج پیدا کنی و بری دنبالش.....

سلام دوستان ...اگه موقعی که به این دنیا میومدی می تونستی اسم...

خواب رویاییpart : 1ا.ت همیشه فکر میکرد بعضی خواب ها فقط خو...

ادامه پارت هفتم ویسگون نگذاشت بنویسمش💋مرد جوان چشم هایش را ب...

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۶ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط