لنج دونگ یی شبکارن
"لنج دونگ یی-۲۱:۰۹ شب-کارن"
با یجی قرار گذاشته بودم...انقد با عجله اومدم که یادم رفت اسلحه یا حتی چاقو بردارم...همینطور داشتم سیگارمو میکشیدم که اومد...ولی با یسری سیاهپوش
-قرار بود تنها باشیم
-از کجا معلوم که تو با ادم نمیومدی؟
-من مثل تو عوضی نیستم
-بگذریم...کارت چی بود؟
-تو اون پیام کوفتی رو به ستی فرستادی؟
-اوه اوه...مثل اینکه زندگیه مافیا جونمون داره به فنا میره
با صدایی بلند شده و عصبی لب زدم
-تو اونو فرستادی یا نه؟
-اره فرستادم که چی؟میخوای بکشیم؟
بدون اینکه بخوام حرفی بزنم دستمو مشت کردم و داشتم میرفتم سمتش که یکدفه مشت محکمی خورد تو شکمم و افتادم رو زانو هام...اومد بالا سرم و چونمو گرفت تو دستش و فشرد و سرم رو اورد بالا
-مثل اینکه بعد از این همه بگایی هنوزم دست از سرکشی برنمیداری
سرمو عصبی از دستش کشیدم بیرون و تفی کنار پاش انداختم...داشت میرفتم که گفت
-بزنیدش
و بعد گروهی از سیاه پوشا بودن که اومدن سمتم و شروع کردن به کتک زدنم...بعد از اینکه مطمئن شدن بی جون شدم دست از سرم برداشتن و رفتن...با دردی که تا سلولامو میسوزوند و به خودم میپیچیدم مشت های پی در پی ای رو نثار زمین کردم و فریاد بلندی کشیدم...از شدت اعصبانیت زده بودم زیر گریه...بدون اینکه خودم بفهمم...با هزار تا درد تو هزار نقطه از بدنم و با صورت خونی از جام بلند شدم و لنگان لنگان رفتم سمت موتورم...سوارش شدم و با سرعت رفتم خونه...وقتی رسیدم خونه دیگه خونی تو بدنم نمونده بود...فقط زنگ در رو زدم و افتادم
با یجی قرار گذاشته بودم...انقد با عجله اومدم که یادم رفت اسلحه یا حتی چاقو بردارم...همینطور داشتم سیگارمو میکشیدم که اومد...ولی با یسری سیاهپوش
-قرار بود تنها باشیم
-از کجا معلوم که تو با ادم نمیومدی؟
-من مثل تو عوضی نیستم
-بگذریم...کارت چی بود؟
-تو اون پیام کوفتی رو به ستی فرستادی؟
-اوه اوه...مثل اینکه زندگیه مافیا جونمون داره به فنا میره
با صدایی بلند شده و عصبی لب زدم
-تو اونو فرستادی یا نه؟
-اره فرستادم که چی؟میخوای بکشیم؟
بدون اینکه بخوام حرفی بزنم دستمو مشت کردم و داشتم میرفتم سمتش که یکدفه مشت محکمی خورد تو شکمم و افتادم رو زانو هام...اومد بالا سرم و چونمو گرفت تو دستش و فشرد و سرم رو اورد بالا
-مثل اینکه بعد از این همه بگایی هنوزم دست از سرکشی برنمیداری
سرمو عصبی از دستش کشیدم بیرون و تفی کنار پاش انداختم...داشت میرفتم که گفت
-بزنیدش
و بعد گروهی از سیاه پوشا بودن که اومدن سمتم و شروع کردن به کتک زدنم...بعد از اینکه مطمئن شدن بی جون شدم دست از سرم برداشتن و رفتن...با دردی که تا سلولامو میسوزوند و به خودم میپیچیدم مشت های پی در پی ای رو نثار زمین کردم و فریاد بلندی کشیدم...از شدت اعصبانیت زده بودم زیر گریه...بدون اینکه خودم بفهمم...با هزار تا درد تو هزار نقطه از بدنم و با صورت خونی از جام بلند شدم و لنگان لنگان رفتم سمت موتورم...سوارش شدم و با سرعت رفتم خونه...وقتی رسیدم خونه دیگه خونی تو بدنم نمونده بود...فقط زنگ در رو زدم و افتادم
- ۹۷
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط