{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرداصبحبیمارستانکارن

"فردا-۱۱:۱۱صبح-بیمارستان-کارن"
وقتی از خواب بلند شدم نور اون مکانی که توش بودم اذیتم میکرد...یکم از جام بلند شدم و به دور و برم نگاه کردم...بیمارستان بودم...کنار تختم رو نگاه کردم که دیدم ستی خوابیده...نمیخواستم بیدارش کنم ولی سرفه ام اجازه نداد...با سرفه ای که کردم از خواب بلند شد و لیوان اب رو به سمتم گرفت
-بخور
-ممنون
-پلیس بیرون منتظره
وقتی اینو گفت خیلی ناگهانی قلبم تیر کشید...پرستارای احمق
-فهمیدی؟
-اره
-همه چیو؟
-همه چیو
-بگو پلیسا بیان
دیگه امیدی به زندگی نداشتم...همون بهتر که برم زندان...و بعد بدون هیچ حرفی بلند شد و رفت...چند دقیقه بعد هم یه افسر اومد داخل
-به به...مجرم ما حالش چطوره؟
-تیکه ننداز افسر...به اندازه کافی حالم بد هست
-باشه بابا...خب میگی یا بگم؟
-بگو
-خب...مافیایی...بیش از ده بار هم تیراندازی داشتی...قاچاق اسلحه و کوکائین داشتی...اونم نه فقط تو نیویورک...اینجا هم داشتی...تائیده؟
-بله
-میدونی حکمت چیه دیگه؟
-بله
-خوبه...بعد از اینکه خوب شدی میای و مهمون ما میشی
-خیلی ممنون...فقط میشه رفتی بیرون بگی اون دختری که بیرونه بیاد داخل؟
-بله
-ممنون
میدونستم حکم لعنتیم چیه...و میدونستمم که میتونم به راحتی بزنم زیر حکمم و ازاد شم...ستی اومد داخل
دیدگاه ها (۰)

"لنج دونگ یی-۲۱:۰۹ شب-کارن"با یجی قرار گذاشته بودم...انقد با...

"۱۶:۳۶ظهر فردا-اتاق کارن و ستی-کارن"از دیشب که ستی بیهوش شده...

love out of reachpart²گوشیم زنگ خورد تهیونگ بود. با ذوق جواب...

نام فیک: عشق مخفیPart: 42فلش بک به یک هفته بعد*ویو ات*توی خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط