{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران را به خانه دعوت کردم

باران را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند،‌ و رفت،
شاخه گلی برایم جا گذاشته بود.

آفتاب را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند، و رفت،
آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود.

درخت را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند، و رفت
شانه سبزی برایم جا گذاشته بود.

تو را به خانه دعوت کردم
تو، زیباترین دختر جهان!
و آمدی
و با من بودی
و وقت بازگشت
گل و آینه و شانه را با خود بردی،
و برای من شعری زیبا
زیبا جا گذاشتی و من کامل شدم





شیرکوبی کس

#کورد
#کوردستان
#فرهنگ
#تمدن
#اصالت
دیدگاه ها (۷)

اکنون درختِ سیبِ شعری مسافرمبیخ و بن چونان شاخ و برگم آزاد.ر...

در این‌جا او دستِ درد بر سر‌ش می‌کشد؛در آن‌جا گر دانه‌ای شن ...

در برابر چشم‌های آسمانابر رادر برابر چشم‌های ابرباد رادر برا...

از میان همه روزها اگرروزی طوفانی بمیریبسا باز به گونه ببری ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط