{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل دوم

فصل دوم

پارت اول | آخرین سال، آخرین شب

چند ماه گذشت...

بعد از ماجرای آدم‌ربایی، همه‌چیز آرام‌تر شده بود.

هانا از مدرسه اخراج شده بود و پرونده‌اش هنوز در دادگاه بررسی می‌شد.

لیانا هم کم‌کم از آن اتفاق تلخ فاصله گرفته بود.

اما یک چیز تغییر کرده بود...

دیگر هیچ خبری از دشمنی بین او و جنگکوک نبود.

---

صبح زود...

لیانا جلوی آینه ایستاده بود و کراوات لباس فرم مدرسه‌اش را مرتب می‌کرد.

امروز...

اولین روز از آخرین سال دبیرستان بود.

لبخند کمرنگی روی لبش نشست.

ـ «چه زود گذشت...»

وقتی وارد مدرسه شد، همه چیز مثل همیشه شلوغ بود.

اما این بار...

به محض ورودش، جنگکوک کنار در ورودی منتظرش ایستاده بود.

همین که چشمش به لیانا افتاد، لبخند زد.

ـ «صبح بخیر.»

لیانا با خنده گفت:

ـ «از کی تا حالا جلوی در منتظر آدم می‌ایستی؟»

جنگکوک شانه‌ای بالا انداخت.

ـ «از وقتی یه نفر برام از خواب بیشتر ارزش پیدا کرده.»

گونه‌های لیانا از خجالت سرخ شد.

ـ «چقدر لوس شدی...»

ـ «تقصیر توئه.»

هر دو بی‌اختیار خندیدند.

چند نفر از دانش‌آموزها با تعجب به آن‌ها نگاه می‌کردند.

همان جنگکوکی که تا چند ماه پیش حتی جواب سلام دخترها را نمی‌داد...

حالا با یک لبخند کنار لیانا راه می‌رفت.

---

زنگ آخر...

مدیر مدرسه روی سن سالن اجتماعات رفت.

ـ «دانش‌آموزان سال آخر، کمتر از یک ماه تا جشن فارغ‌التحصیلی باقی مانده.»

صدای تشویق همه‌ی سالن را پر کرد.

مدیر ادامه داد:

ـ «طبق رسم هر سال، همه باید با لباس مجلسی در مراسم شرکت کنند. همچنین امسال، عنوان ملکه و پادشاه جشن فارغ‌التحصیلی هم انتخاب می‌شود.»

همهمه‌ای بین دانش‌آموزها افتاد.

دخترها با هیجان درباره‌ی لباس‌هایشان حرف می‌زدند.

پسرها هم درباره‌ی مراسم شوخی می‌کردند.

لیانا آرام به جنگکوک نگاه کرد.

ـ «فکر می‌کنی کی پادشاه جشن بشه؟»

جنگکوک بدون لحظه‌ای فکر کردن جواب داد:

ـ «برام مهم نیست.»

ـ «پس چی برات مهمه؟»

جنگکوک چند ثانیه به چشمان او خیره ماند.

لبخند خیلی آرامی زد.

ـ «فقط اینکه اون شب... کنار تو باشم.»

قلب لیانا بی‌اختیار تندتر زد.

او نگاهش را دزدید، اما لبخندش را نتوانست پنهان کند.

غافل از اینکه...

از انتهای سالن، دختری با موهای طلایی و چشمان سبز، در سکوت به جنگکوک خیره شده بود.

دختری که تازه از ایتالیا به سئول آمده بود...

و قرار بود ورودش، آرامش رابطه‌ی لیانا و جنگکوک را به هم بزند...

پآیآن پآرت اول..☕⃢🖤
دیدگاه ها (۸)

فصل دومپارت دوم | دختری از ایتالیاروز بعد...خبر ورود دانش‌آم...

فصل دومپارت سوم | اولین حسادتدو روز بعد...تمرین تیم بسکتبال ...

پارت بیست‌وپنجم | نجاتباران شدیدی می‌بارید.جنگکوک طبق آدرسی ...

پارت بیست‌وچهارم | پیداش کن...جنگکوک هنوز گوشی شکسته‌ی لیانا...

🧁 پارت ششم | جشنی که هیچ‌کس فراموش نکردیک هفته بعد...امروز، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط